سودای گم‌وگور شدن و دست از همه‌چیز شُستن، شبیهِ هیچ‌چیز نشدن، و از بُن ویران‌کردنِ هر آن چیزی که ما را آن کرده که هستیم، و برنامه‌ی حالِ حاضر را فقط تنهایی و هیچ‌بودن قرار دادن و بازگـشت به یگانه برنامه‌ای که می‌تواند سرنوشتِ ما را ناگهان از نو بسـازد. این وسـوسه‌ای همیشـگی است. باید در برابرش مقاومت کرد یا خود را به آن وا داد؟ آیا می‌توان زندگـیِ یکنواخت و تکـراری را زیست و دائماً در تسخیرِ اندیشه‌ی اثری بود که باید آفرید، یا باید زندگـیِ خود را با این اثر هماهنگ کرد و برقِ صاعقه را دنبال کرد؟ دلبستگیِ من به زیبایی و به آزادی است که بیش از هـمه مایه‌ی عذابم می‌شود.

 

• آلبر کامو _ یادداشت‌ها _ جلد یکم _ سپتامبر 1941