Boo on you

 

Sam: Look, I'm... sorry, but it's just... I feel like you keep testing me. Like you demand a certain level of thing from me.

Boyfriend: All I ask for is basic consideration. Like just common courtesy would be nice.

Sam: No, I don't think that's accurate at all. I feel like you demand a whole lot... Too much, frankly, considering what you bring to the table.

Boyfriend: Oh, really?

Sam: Yeah. If you want to know the truth, you need a lot, and you give little.

Boyfriend: That is so insulting.

Sam: Well, that may be true, but I think you kind of have it coming.

Boyfriend: You are so mean.

Sam: Oh, my God, fine. Okay, I'm mean. Jesus Christ, why does everybody have to be so careful all the time with the man's feelings? "Ooh, don't hurt the man. His feelings are so important." You guys are supposed to be tough! You're such pussies! The second a woman is a tiny bit mean to a man or even just a tiny bit honest, she's a b.i.t.c.h.

 

Better Things, Season02,E02 (Rising)

که تو اسنوب چرایی؟

زن پنهان نمی‌کند که از مهمانیِ رقص، اسب‌دوانی و حتی قمار خوشش می‌آید. این را می‌گوید، یا فقط به آن اعتراف می‌کند، یا به آن می‌بالد. امّا هرگز از او نخواهید که بگوید از شیک خوشش می‌آید، اعتراض و انکار می‌کند، می‌رنجد. تنها نقطۀ ضعفی است که با دقت پنهان می‌کند، چه بدونِ‌شک تنها همین بر خودستایی گران می‌آید. وابستگی به کارت و ورق را می‌پذیرد، و به دوک‌ها را نه. خود را، به این دلیل که دیوانگی‌ای می‌کند، از هیچ‌کس کمتر نمی‌داند؛ اسنوبی‌اش برعکس ایجاب می‌کند که او از کسانی پایین‌تر باشد، یا اگر خود را رها کند فرودستِ ایشان بشود. از همین رو می‌بینیم که زنی که شیکی را چیزی یکسره احمقانه قلمداد می‌کند، برایش ظرافت و ذوق و هوشی مایه می‌گذارد که با آن‌ها می‌شد قصۀ زیبایی بنویسد یا به یاری‌شان خوشی‌ها و رنج‌های معشوق را دگرگون کند.

 

 

• خوشی‌ها و روزها، مارسل پروست، فارسیِ مهدی سحابی

تنهایی و هیچ بودن

 سودای گم‌وگور شدن و دست از همه‌چیز شُستن، شبیهِ هیچ‌چیز نشدن، و از بُن ویران‌کردنِ هر آن چیزی که ما را آن کرده که هستیم، و برنامه‌ی حالِ حاضر را فقط تنهایی و هیچ‌بودن قرار دادن و بازگـشت به یگانه برنامه‌ای که می‌تواند سرنوشتِ ما را ناگهان از نو بسـازد. این وسـوسه‌ای همیشـگی است. باید در برابرش مقاومت کرد یا خود را به آن وا داد؟ آیا می‌توان زندگـیِ یکنواخت و تکـراری را زیست و دائماً در تسخیرِ اندیشه‌ی اثری بود که باید آفرید، یا باید زندگـیِ خود را با این اثر هماهنگ کرد و برقِ صاعقه را دنبال کرد؟ دلبستگیِ من به زیبایی و به آزادی است که بیش از هـمه مایه‌ی عذابم می‌شود.

 

• آلبر کامو _ یادداشت‌ها _ جلد یکم _ سپتامبر 1941