X
تبلیغات
این صفحه ی سفید
انگار همیشه مهم نگفتن داستان است

     کسی که تمام روز را کامو خوانده است می تواند بیاید این جا و بنویسد: "تمام روز را کامو خوانده ام و حالا هم که روزِ گندِ دل درد و سرماخوردگی دارد تمام می شود، این غروبِ لَخت و تنبلِ لعنتی دست بردار نیست و اعصابِ آدم را کش می دهد و اصلاً دلم می خواهد بروم تلفن را بردارم و شماره ی فرهاد جعفری را بگیرم و بگویم: «تو بیخود کرده ای که آن روز توی آن رمان، قبل از غروب کافه را تعطیل کردی و صفورا را برداشتی و با خودت بردی و دو تایی به کوه و کمر زدید تا خورشید را توی هشت دقیقه ی طلایی اش تماشا کنید و اصلاً بیجا کرده ای که گفته ای خورشید توی هشت دقیقه در افق فرو می رود» و چقدر خوب می شد اگر خورشیدی نبود و یا اگر هم بود، همیشه در حالِ طلوع می ماند و می گرفت مثلِ بچه ی آدم گوشه ی آسمان (گوشه ی سمتِ راست) می نشست و از جایش هم تکان نمی خورد و..."

     و کسی که تمام روز را دمر افتاده است، می تواند بیاید این جا و بنویسد: "تمام روز را دمر بوده ام و حالا کمرم دارد دهان باز می کند و مدام، مثلِ اورانگوتانی که خیلی هم به اورانگوتان بودنِ خودش مباهات می کند، سرم را می خارانم و به امروز فکر می کنم که هیچ کاری به جز تمام کردنِ یک سفرنامه و نوشیدنِ 11لیوان چای نکرده ام و حالم دارد از این روزِ قناس و غروبِ قناس تر و آب و هوای مسخره بهم می خورد و خودم هم می دانم تمامِ این احساسات مهوّع و گُه مرغی از کجا آب می خورند و باز به روی خودم نمی آورم و جاسیگاری را توی کشو پنهان می کنم (و سه روز است دارم سعی می کنم که چشممان به هم نیفتد!) و خوب می دانم بدونِ آن که عمدی در کار باشد دارم به نسخه ی بدلِ یزدان تبدیل می شوم و این اولین بار نیست که مجبورم بپذیرم از نظرِ اخلاقی و روانی در حالِ فرو ریختن ام و حالم از همه ی طول و عرض های جغرافیایی (به جز یکی) بهم می خورد و دلم می خواهد (مثلِ دوستجان) یکی باشد که از زمین بَرم دارد و آن قدر بچرخاندم که از هوش بروم و یک قرن دیگر به هوش بیایم و..."

     و کسی که خسته است می تواند بیاید این جا و بنویسد: "دنیا یک فاحشه خانه ی وسیع و لوکس با چراغ های نئونِ شاد و تبلیغات رنگ و وارنگ و [...] زندگی به طرزِ روسپیانه ای مبتذل است و یک عمر زمان می برَد تا به خرعشوه ها و لوندی های مسخره اش عادت کنی و تازه وقتی هم که فوت و فنّ کار را یاد گرفتی باید سرت را بگذاری و بمیری و همان موقع است که برای همیشه از (به قول کامو) فلاکتِ روزها و دردِ بودن (پا اندازیِ زندگی را کردن) خلاص می شوی.  این شهر قهوه ای است. این شهر به معنای دقیق کلمه قهوه ای است و من دلم هوای سمنان را کرده و میلِ دیوانه وارِ بازگشت به سمنان رهایم نمی کند. به حیاط می روم تا به ماه فکر کنم..."

    کسی که تا این جا آمده و این خزعبلات را نوشته، خودش می داند که چیزی جز خزعبل ننوشته است. همین



عنوان، مصرعی ست از فروغی بسطامی

ابر دریای غمش سیل بلا می بارد    یا رب از کشتیِ ما دور کن این توفان را

تصویر: از فیلم هامون؛ ساخته ی داریوش مهرجویی


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/5/21ساعت 9 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  



بیدار چسبیدن به تخت و ناخوشی... بی تو

ماندن فقط ماندن به قصدِ خودکشی... بی تو

یک بغضِ ممکن با هزاران احتمالِ پوچ

لعنت به هر چه بغض و شعر و دلخوشی بی تو




برچسب‌ها: شعر
+ این هذیان در  2013/5/17ساعت 5 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

ترس که در اتاق راه مي رود
ترس که پيراهنش را مي پوشد
ترس که عينکش را جا مي گذارد.

من ترسم!
و ترس نامِ ديگرِ من است

****
مرگ که روي تخت دراز مي کشد
مرگ که قرص ها را در آب حل مي کند
مرگ که ليوان را سر مي کشد.

من مرگم!
و «مرگ کسب و کار من است»!

****
من
تو
مرگ
هر سه در ایستگاهِ دروازه دولت 
به هم می رسیم:
مسافرینی که از ادامه ی مسیر خسته اند
در این ایستگاه از قطار پیاده شده
و روی ریل دراز بکشند ـــــ


برچسب‌ها: شعر
+ این هذیان در  2013/5/16ساعت 7 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

    چه چهارشنبه ای بود امروز و چه سقوطِ آزادی شد برای ما که جز یک قشرِ نازک و یک غلافِ شکننده چیزی ازمان باقی نمانده بود: پوسته و جلدی که معلوم نیست درونش با چه گند و کثافتی پر شده و اصلاً از کجا معلوم که پر شده باشد و پوک نباشد و...یزدان امروز آرام بود! آرام بود و حکمِ تکه ای از لوازمِ منزل را داشت و می شد به عینه دید که دارد به مبل و فرش و زیرسیگاری تبدیل می شود و اصلاً اگر خیلی مشتاقی بدانی اینها که می گویم دقیقاً یعنی چه، یک روز بعد از صبحانه ات، پرده ها را بکش و لامپ را خاموش کن و برو یک گوشه که از بقیه ی گوشه ها تاریک تر است چُندک بنشین و تا آخر شب از جایت تکان نخور!


****

    آن قدر خسته ای که می شود رویت یادگاری نوشت و آن قدر ملول که زمانِ حال به نظرت ماضیِ بعید می آید و آن قدر بعید که می ترسی واقعاً مرده باشی و خودت هم نمی دانی این نمِ نشسته بر گونه هایت، اشک های سالِ 92 اند یا 69!

    با بغضی که حالا جزو آثار تاریخی به حساب می آید، بیفت روی کاغذی که دیگر در ساندویچی ها هم کاربرد ندارد و هِی سیاه کن و هی خط بزن و هی چای عزیز و پرمایه را بدونِ قند و سیگار به حلق بفرست و دل خوش کن به کتابی که دویست صفحه اش را یک نفس خوانده ای و خط کشیده ای زیر جمله ها و کلمه هایی که هرکدامشان تو را به یاد چیزی انداخته اند و یادِ خاطره ای و روزی و حرفی و لبخندی و لبخندی و لبخندی که در قعر جهنم هم نمی شود به یادش نیفتاد و رویش قفل نکرد و اصلاً محشرِ کبرایی است برای خودش و همین که پایش به متن باز می شود گل از گلِ کلمات می شکفد و آدم پاک یادش می رود که تا همین دو سطر پیش داشته از خستگی و مرارت هایش می نوشته و این که محبوس در یک اتاقکِ قهوه ای رنگ و در یک شهرستانِ قهوه ای رنگ می پوسیده و از هم می پاشیده و حالا فقط دلش می خواهد هِی شبیهِ اسکلتی که نیشش تا پس کلّه اش باز مانده و بسته شدنی هم نیست قهقهه بزند و همه ی توانش را بگذارد و باور کند که تمامِ این چیزها مطلقاً یک بازی است و حتی این غروبِ اردیبهشتی هم واقعی نیست و دنیا با تمامِ بریز و بپاشش، مثلِ فلوتی که تنها یک نُت دارد  مدام در حالِ تکرار شدن است و به قولِ آن عزیز "تجسّم واقعیِ جهنم است" و فقط باید یک جوری تحمّلش کرد [حواستان هست که این عرضِ حالِ ساده با بی شرمی تمام  واردِ مرزهای ادبیاتِ تعلیمی شده؟!] و آدم ها باید همدیگر را دوست بدارند و به محیط زیست صدمه نزنند و به پدر و مادرشان هم احترام بگذارند!!


نامِ تصویر، انتظار است و کار ایمانِ فضلی است و ابداً هیچ ربطی به نوشته های ذیلش ندارد!

92/2/18




برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/5/10ساعت 1 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  




اردبیهشت است

قتال ترین ماهِ منظومه ی شمسی




♣ بهرام اردبیلی


برچسب‌ها: شعر
+ این هذیان در  2013/4/25ساعت 1 AM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

۱- کتاب ها و روسپی ها را می توان به بستر برد .

۲- کتاب ها و روسپی ها زمان را در هم می بافند بر شب مانند روز و بر روز مانند شب حکم می کنند .

۳- نه کتاب ها برای دقیقه ها ارزش قائلند و نه روسپی ها. اما آشنایی نزدیک تر با آنها نشان می دهد در واقع چه قدر عجولند.  همین که توجه مان به آنها معطوف شود شروع به شمردن دقیقه هامی کنند .

۴- کتاب ها و روسپی ها همواره در عشقی ناکامیاب نسبت به یکدیگر به سر برده اند .

۵- کتاب ها و روسپی ها هر دو مردان ویژه ی خود را دارند. مردانی که از طریق آن ها گذران روزگار می کنند و عذابشان می دهند .در این زمینه مردان ویژه ی کتابها منتقدانند.

۶- کتاب ها و روسپی ها در موسسه ی عمومی جای دارند - مشتری هر دو دانشجویانند .

۷- کتاب ها و روسپی ها -به ندرت کسی که تصاحبشان می کند  شاهد مرگ شان می شود .پیش از آنکه عمرشان سر رسد گم و گور می شوند .

۸- کتاب ها و روسپی ها خیلی علاقه دارند توضیح دهند چگونه به این روز و حال افتاده اند : واز گفتن هیچ دروغی فرو گذار نمی کنند . در واقع اغلب سیر و چگونگی ماجرا را متوجه نشده اند - سالها دنبال دل شان رفته اند و روزی بدنی فربه در همان نقطه ای برای خود فروشی می ایستد که صرفاً برای آموختن درس زندگی توقفی داشته است .

۹- کتاب ها و روسپی ها وقتی نمایش می دهند دوست دارند پشت کنند .

۱۰- کتاب ها و روسپی ها زاد و رودشان زیاد است .

۱۱- کتاب ها و روسپی ها - راهبه ی پیر - روسپی جوان - چه قدر کتاب هست که زمانی بدنام بود و اکنون راهنمای جوانان است .

۱۲- کتاب ها و روسپی ها دعوا مرافعه هایشان را جلو چشم همه می کنند .

۱۳- کتاب ها و روسپی ها - پانویس های یکی اسکناس های دیگری در جوراب های بلندش است .


♣ خیابان یکطرفه - والتر بنیامین - ترجمه ی حمید فرازنده

عنوان: تکه ای از بیژن الهی

4/2/92 - 01:20


برچسب‌ها: والتر بنیامین
+ این هذیان در  2013/4/25ساعت 1 AM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


تمامِ صبح را نشسته باشی همین گوشه که حالا نشسته ای و گوش داده باشی به سکوت و خیره به درِ بسته ای که روزی هزار بار باز می شود و به جای او، تعدادِ محدودی آدم که چهره ی آرامشان عصبی ات می کند واردش می شوند (مثل یک کاروانسرای کوچک و بی در و پیکر) و تو هی فکر کرده باشی که آنها آرامند، چون خودشان را در جایی که باید باشند تصور می کنند، و حال آن که فقط او (و نه هیچ کسِ دیگر) حقِ ظاهر شدن در این چارچوبِ فولادی را دارد و اصلاً  "او حالا کجا می تواند باشد؟" و این خود مسئله ای ست در حدّ  غلظتِ  "چرا هنوز زنده ام؟" و خُب تو تمامِ صبح را همین گوشه نشسته و به تمامِ این ها فکر کرده ای...


******

چرا تقلا کنم؟ وقتی خیالت راحت است که عشق هوای کار خودش را دارد، باید بنشینی و بگذاری امور در مجرایی بیفتد که اگر ننشینی و دست و پا هم بزنی، به همان جریان و نتیجه منجر می شود که باید بشود و تو مطلقاً توانِ دخل و تصرّف نخواهی داشت.

می بینی چه ناممکن هایی در نوشته هایم پیدا می شود؟ الان داری فکر می کنی "حتمن به سرش زده" و الان دارم فکر می کنم "تا کِی می توانم نبینمش؟" و "چقدر زمان می بَرد تا یک بغض بترکد؟" و "چرا این یادداشت دارد یکسره شبیه به نامه می شود؟" و اصلاً موضوعش چه بود و کجای متن گم شد؟ و تو خیال خواهی کرد که "تمامِ این ها وقت گذراندن و خستگی درکردن روی کاغذ است" و من یقین خواهم کرد که "خستگی، تنها و تنها و تنها روی کاغذ و هنگامِ نوشتن است که بی محابا رخ عیان می کند" و نوشتن یعنی همین چرندیاتی که تا اینجا تحویلت داده ام و شرحِ همان حسِ بیکرانگی ای که اندیشیدن به تو به این یادداشت ها می دهد و اصلاً چه لحنِ غریبی به خودش گرفته این نامه و چه بدبختم من که (به قولِ کافکا) زندگی ام عبارت شده (و همیشه بوده) از تلاش در راهِ همین نوشتنی که معمولاً ناموفق از آب درمی آید و اساساً این طور نوشتن، با ننوشتن یکی ست و ننوشتن هم که به دردِ زباله دان می خورَد و ننوشتن یعنی به عقب رفتن و جریحه دار و تحقیر شده و ضعیف ماندن و تن دادن به تمامِ آن چیزهایی که فدای نوشتن کرده ای و ننوشتن یعنی حرف زدن و حرف زدن گاهی  یعنی گُهِ اضافی خوردن و خلاصه ننوشتن یک جور گداییِ مؤدبانه است: گدایی با کتِ فراک مشکی، کلاه سیلندر و کیف چرمی گرانقیمت!

دلم خوش است که از تو می نویسم و اتفاقاً تنها مواقعی که اصلاً به تو فکر نمی کنم هنگامِ نوشتن است انگار. همیشه این طور بوده که اول نوشته ام و جملات را مثلِ پزشکی کارکشته به انواع و اقسامِ دوز و کلک ها به هم بخیه زده ام (و روی زخم را فشار داده ام تا خونش بند بیاید) و گاهی هم شده که حالم داشته از هر چه "و" و "با" و "که" و "اما" به هم می خورده و با این همه دست از نوشتن و خودکار از کاغذ برنداشته ام که ننوشتن یعنی نابودی و جراحت و تن دادن به تمامِ آن چیزها که حرفش را زدم و بعد که کارم با کلمات تمام شده، تازه شروع کرده ام به گشتن دنبالِ تو  لا به لای خطوط و واژه ها و اصلاً این نوشتن چه سودی دارد وقتی که تو نباشی؟


******

تمامِ عصر را نشسته باشی همین گوشه که حالا نشسته ای و گوش داده باشی به سکوت و خیره به خورشیدی که عرق ریز و لاک پشت وار بالا می رود از آسمان، دل خوش کرده باشی به جمعه ای که خسته امّا خوش و مهربان بوده و آمده و آرام دستت را گرفته و کافه به کافه راه را نشانت داده و برایت چای و اسپرسوی دوبل سفارش داده و هی به حرف هایِ بی سر و ته ات گوش داده و باز دستت را گرفته و کوچه به کوچه راه را نشانت داده و باغ را و تو درخت ها را دیده ای که از دیوار هم بالا زده اند و " به قسمت هایی از دیوار چنگ انداخته اند که کسی تا به حال نه دیده و نه لمسشان کرده" و باز دستت را گرفته و خنده به خنده راه را نشانت داده و تو اول آن لب ها و بعد مفارقتِ روح از تنت را تماشا و مزه ی خاک را زیرِ زبانت حس کرده ای و برای هزارمین بار مُرده ای و برای هزار و یکمین بار ادای زنده ها را درآورده ای و آمده ای نشسته ای همین گوشه ای که حالا نشسته ای و گوش داده ای به سکوتـــــ...



عنوان تکه ای از مصرعی از حافظ:

بیان شوق چه حاجت که سوزِ آتشِ دل       توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد



برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/4/13ساعت 4 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


باد می آید

مثلِ روزی که رهایم کردی...

یعنی

باز داری یک نفر را ترک می کنی؟


***********

همه چیز به این شعر بستگی دارد

حتی رفتنت!

اگر دلم بخواهد

در همین سطر آخر هم عاشقت می کنم

آن وقت مجبوری بمانی!


***********

"رفتنِ تو"

دستِ من نیست.

اگر بود

حتمن یک جایی قایمش می کردم!


***********

"رفتنِ تو"

دست من نیست

این

شعر

به

هر

حال

یک

جایی

تمام می شود!


***********

نیستی

هوسِ پیاده روی کرده ام.

مثلِ مادرم

که هروقت غذا کم بیاید

هوسِ "نون و ماست" می کند!


***********

نمی دانم مشتری راه بیندازم

یا شعر بنویسم!

حالا که "شاعری" به من نیامده

لاأقل تو آن دخترکی باش

که عاشقِ مردِ بستنی فروش شد!


***********

می دانم این شهر

همیشه "ایستگاهِ بینِ راهیِ" تو بوده است.

اما دلم روشن که

همین "توقف های سه دقیقه ای" را

اگر کنار هم بگذارم

ابدیتی می شوند برای خودشان


***********

برق رفته است

قطار رفته است

تو رفته ای.

خسته ام از این همه "رفتن"

کاش یک نفر جسارت کند و بگوید:

"ببخشید آقا، دفتر را برعکس گرفته اید!"

آن وقت اول تو می آیی

قطار و برق هم بروند به جهنّم!


***********

من "عاشقم"

تو "معشوق"

و "رقیب"،

تمامِ این مردمی

که لا به لای این شعر ها

به "تو" زل می زنند...


***********

ایستاده ای و 

روسری ات به روی شانه افتاده...

بی سبب نبود که طوفان به این زودی تمام شد:

باد هم نشسته تو را تماشا کند!


***********

چشم های تو را

اگر دیده بود، لوکوموتیوران

این قطار

دیگر در هیچ ایستگاهی توقف نداشت


***********



برچسب‌ها: شعر
+ این هذیان در  2013/4/10ساعت 11 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

    اصلاً خیال کن نشسته ایم روی همان صندلی و توی همان کافه و ابری هم در آسمان نیست و میز و صندلی ها را انگار خالی گذاشته اند برای ما و اثری هم از تقویمِ بیهوده و ساعتِ بیهوده تر نمانده و اصلاً زمان به چه کار وقتی می شود سر بلند کرد و شما را دید که خنده ات از سبزه هایی که امروز گره زدیم هم خوشرنگ تر است و شبیهِ همان باغِ مصفایی است که ما دو سه نوبت از لبه ی پرچین، چشم چرانی اش را کردیم و انبوهِ علف و ریحان و ردیفِ شکوفه هایش یک حالِ خوب و یک بویِ خوشی در هوا داشت که انگار شما خندیده باشی و ما همینجور ماتمان برده باشد و به قولِ آن عزیز "راهِ خانه مان را هم گم کرده باشیم" و باز به قولِ همان عزیز "حالا این همه راه را بگو!"

    اصلاً خیال کن ما اینجا تنها و همان آهنگِ همیشه ی همیشگی در هوا و چای به راه و ابری هم در آسمان نیست و انگار که ما هیچوقتِ هیچوقت به این خوبی نبوده ایم و هِی بیخودی می گردیم لا به لای کتاب ها و نام های آشنا و هِی بیخودی کیف می کنیم در محدوده ی خودمان و اصلاً بگو به یک جور آسودگیِ دیوانه وار دچاریم که انگار شما خندیده باشی و ما همینجور ماتمان برده باشد...

    اصلاً خیال کن قهوه ات را نوشیده ای و دیرت شده حالا و چند تکّه ابر هم تا میانه ی آسمان آمده و زمان همین طور جلوی چشممان رژه می رود و قهوه همین طور الکی در گلویمان می پرد و شما که می دانی الکی بوده، به رویمان نمی آوری و شال و کلاه می کنی و ما همین طور الکی به سرفه کردن ادامه می دهیم و دنیا (که انگار هیچ وقت هیچ میلی به روشنایی نداشته) جلویِ چشممان موج بر می دارد و تیره و تار می شود و انگار که یک، دو، سه روز باشد که شما نخندیده باشی و به قولِ آن عزیز "حالِ همه ی ما خوب است...



13/1/92

عنوان از "برای یک صفحه ی شعر یک روزنامه ی رسمی" - سید علــی صالـحی


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/4/2ساعت 11 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

مصطفی موند به جلو خم شد، انگشت سبابه اش را رو به آنان تکان داد و گفت: «فقط سعی کنید بفهمید.» و تیزیِ عجیب صدایش پرده ی صُماخ شاگردان را به لرزه در آورد. «سعی کنید بفهمید مادر داشتن یعنی چه.»

باز هم از آن حرفهای بدبد. ولی این بار هیچ یک از آنها خیال لبخند زدن را هم نمی کرد.

«سعی کنید حدس بزنید زندگی در میان خانواده چه جور چیزی بود.»

سعی کردند، اما ظاهراً بدون کوچکترین موفقیتی.

خوب، می دانید «خانه» چه بود؟

سر به علامت نفی تکان دادند.

[...]

خانه، خانه - چند اتاق کـوچک که فضای آن به سبب سکنه ی بیش از حد، یعنی یک مرد و یک زن که هرچند یک بار می زاید، و یک مشت پسر و دخترِ قد و نیم قد خفقان آور بود. بدون هوا، بدون فضا؛ یک زندان خیلی بی روح؛ تاریکی، مرض، بوهای گند.

(توصیفِ بازرس به قدری جاندار بود که یکی از پسرها که حساس تر از آنهای دیگر بود، به محض شنیدن رنگش پرید و کم مانده بود حالش به هم بخورد.)

[...]

 و خانه، درونش به اندازه ی بیرونش گند بود. درونش مثلِ خانه ی خرگوش بود، مثلِ یک کُپّه ی آشغال که از اصطکاک و تراکمِ حیات گرم شده باشد، و بوی تعفن احساسات ازش بلند بود. چه صمیمیت خفه کننده ای! چه روابط خطرناک و ابلهانه و وقیحی بین اعضای خانواده برقرار بود! مادر مثلِ دیوانه ها بچه هایش را زیرِ بال می گرفت... عین گربه ای که توله هایش را زیر بال بگیرد؛ اما گربه ای که حرف می زد، گربه ای که متصل می گفت: «بچه م. بچه م. آخ، آخ، روی سینه م، دستهای کوچولوش، گرسنگی ش، و آن لذتِ عذاب آلودِ نگفتنی! تا آخرش بچه م خوابش ببره، بچه م خوابش ببره با یه حبابِ سفید شیر کنج لبش. کوچولوی قشنگم بخوابه... »

مصطفی موند با اشاره ی سر گفت: «بله چندشتان می شود.»

[...]

بله حضرتِ فورد نخستین کسی بود که خطراتِ وحشت انگیز زندگیِ خانوادگی را بر ملا کرد. دنیا پر از پدر بود - و به همین خاطر هم پر از فلاکت؛ پر از مادر بود - و از این رو پر بود از همه نوع سادیسم در لفاف عفاف؛ پر بود از برادر و خواهر، عمو و دایی و عمه و خاله - پر از جنون و خودکشی.



 دنیای قشنگِ نو- آلدوس هاکسلی - ترجمه ی سعید حمیدیان - چاپ نخست 1932

♣ عنوان: نمایشنامه ی طوفان،اثرِ ویلیام شکسپیر (پنگوئن، 1958، صفحه91)

تصویر، رابرت فرانک، کارلستون، کارولینای جنوبی، 1955


برچسب‌ها: آلدوس هاکسلی
+ این هذیان در  2013/3/30ساعت 11 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

هیچ چیز بیهوده تر از این ها که می نویسم نیست و امّا... به قولِ دلاکروا: "روزهایی که یادداشتشان نمیکنیم، مثل روزهایی هستند که زندگی شان نکرده ایم."

صبح. بیدار شدن لا به لای کاغذ ها و ته سیگارها در خانه ای که دیگر همه چیزش تکراری ست و امن و امانِ بیهوده اش آدم را حرصی می کند و خُب چه می شود کرد با این کسالتِ مدوّن و انزوای هندسی و چند مجهولی که هر چه بیشتر نگاهش می کنی کمتر سردر می آوری؟

مطلبِ خُردی نیست تنهایی. موضوعِ کمی نیست رنج؛ و من در تمام چرندیاتی که توی این دو سه سال در این وبلاگِ فکسّنی نوشته ام خواسته ام همین را بگویم: این که می شود از تنهایی مُرد. می شود به درد، آبونه شد. می شود هزاران صفحه خواند و آخر هم ندانست چطور می توان موضوعِ تنهایی را در ذهن حل و فصل کرد. می شود نفس کشیدن را پشتِ گوش انداخت. می شود زیرِ نفس کشیدن زد. نه! باور نمی کنید! بی شک شما تمامی این ها را به حسابِ قر و قمبیل های لوسِ یک دلِ اهانت دیده می گذارید که محصور در خودش و در ستیز با اخلاقیاتِ شخصی اش، نمی تواند بیاید و واضح بگوید چه مرگش شده و مجبور است جلوی احساسات را بگیرد و جای کلمات را عوض کند و مثلِ چوبی که جلوی باریکه ی آب گذاشته باشند، راه را بر فکر و خیال سد کند و نداند که همان باریکه است که آرام آرام بالا می آید و سرریز می کند و تمامِ جمجمه و اتاق و وبلاگ را می گیرد و لو می رود و همه (یعنی شما) می فهمند که دقیقاً چه مرگش بوده.

بگذریم. ساعاتِ خوش صبحگاهی گذشت و اذانِ ظهر را گفتند و ما سر از کتاب برداشتیم و مثلِ مسیحـی که حواریون را بگذارد و خودش تنها به جتسیمانی برود، کتاب را بستیم و به گوشه ی میز سُراندیم و به تماشای آسمان رفتیم. (آسمانی که آویختنِ پرده ای آن را از ما می گرفت!)

و روز، واقعاً که روز، مثلِ چرخِ عصّاری است که ما را به آن بسته اند. روی صندلی بودم و نگاه می کردم به لغزیدنِ اشیاء بیجانِ روی میز و بیراهه رفتنِ خودکار روی کاغذ و سُر خوردنِ اشک از چشم به گونه و از گونه به چانه و چیزی شبیه به سایشِ یخ در دلم بود، چیزی مانندِ تجدید خاطره: دوپاره و جانکاه و عصیانگر. روی صندلی بودم (؟) و کلمات با پژواکی دردناک در من جریان داشتند و با چشمی نیمه زنده و (حالا) بی اشک، بی آنکه عضله ای از عضلاتم تکان بخورد، خورشید را می پاییدم که در سرازیری افتاده بود و همینطور پایین و پایین تر میرفت و (هنوز) صبح، صبحِ کثیف و چسبناک به گلویم چسبیده بود...

بعد از ظهر. هجومِ استوانه های نور سرشار از گرد و غبار به اتاق. آسمان آبی و صدای شیطنتِ بچه ها از کوچه. خسته از تراکم و تداخلِ استعاره های رُمانِ در حال خوانده شدن. ذهن معطوف به پوست کنده ترین سؤالِ این روزها: "چرا؟ چرا؟ چرا؟" احساسِ خفگی. احساسِ جزغالگی. 

پایان بندی: مرگ تبدیل به یک رضایت می شود...



 عنوان، جمله ای از "آینه"، ساخته ی آندری تارکوفسکی

تصویر، فیلم "آبی"، ساخته ی کریشتوف کیشلوفسکی


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/3/26ساعت 0 AM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


از جهان کناره گرفته ام. نه به این دلیل که دشمنانی داشتم، بلکه به این دلیل که دوستانی داشتم. نه به این دلیل که با من بد تا می کردند، چنان که مرسوم است، بلکه به این دلیل که مرا بهتر از آنی که هستم می پنداشتند. من دروغی بودم که نمی توانستم تابش بیاورم.


آلبر کامو - یادداشت ها - جلد دوم - صفحه ی دویست و دوازده 

عنوان، جمله ای ست از علی بن ابی طالب


برچسب‌ها: آلبر کامو
+ این هذیان در  2013/3/23ساعت 9 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


همه چیز مرتب است انگار، حالا که چیزی به جز ناامیدی، آرامش بخش نیست و می توانی با بیخیالیِ مخصوصی که متعلّق به جهانِ مرده هاست نفسِ راحتی بکشی و به نفیِ غایی و بی و کم و کاستِ زندگی برسی و سرت را آرام بگذاری و ...

مرا در تصوّر بیاور، در بریدگیِ کامل از واقعیت و رویینگی در برابرِ آن. در غیبتِ صغری و پرسه زدن درونِ سرسرای تارِ آکنده از بوی دل آزارِ ملالتِ این اتاقِ قهوه ای رنگ. پنهان شده از نظرها، (چنان که گویی اگر پیدایم کنند، بی محاکمه تیرباران می شوم)

مرا مجسّم کن، افتاده بر تختخـوابِ بی آفتاب و در حالتِ تعلیقِ یکسره ی جسمانی: چیزی شبیهِ حالتِ پیش از تولّد؛ وضعی مبهم و پیش بینی نشده به وقتِ فروردین.

مرا به خاطر بسپار، با چهره ای عبوس و رضا به قضا داده، دهانِ گشوده و چشمانِ مشعل تاب، تنی ورچلوسیده و بی همدم، نشسته پای حرفِ اشباحِ تخمه شکن (که دمی از پرگوییِ گنجشک وار باز نمی ایستند.) عبدِ عبیدِ ناشکیبایی و بی قراری؛ چارتکبیر زده به هرچه آرمان و آرزو، خیره به لامپ آکنده از کثافتِ حشرات، سنگر گرفته پشتِ دودِ توسی رنگِ باد نخورده...

لعنت به اصل و نسب و خان و مان و طایفه. آنچه بر جاست کلمه است.

لعنت به حرفاغازها، به سین ها، سفره ها، سایه ها. آنچه بر جاست کلمه است.

لعنت به قال و مقال ها، "بود"ها، "هست"ها، محال ها، لعنت به نو شدنِ سال ها. آنچه بر جاست کلمه است.


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/3/22ساعت 3 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

سودای گم و گور شدن و دست از همه چیز شستن، شبیه هیچ چیز نشدن، و از بن ویران کردنِ هر آن چیزی که ما را آن کرده که هستیم، و برنامه ی حالِ حاضر را فقط تنهایی و هیچ بودن قرار دادن و بازگـشت به یگانه برنامه ای که می تواند سرنوشتِ ما را ناگهان از نو بسـازد. این وسـوسه ای همیشـگی است. باید در برابرش مقاومت کرد یا خود را به آن واداد؟ آیا می توان زندگـی یکنواخت و تکـراری را زیست و دائماً در تسخیر اندیشه ی اثری بود که باید آفرید، یا باید زندگـی خود را با این اثر هماهنگ کرد و برقِ صاعقه را دنبال کرد؟ دلبستگیِ من به زیبایی و به آزادی است که بیش از هـمه مایه ی عذابم می شود.


آلبر کامو _ یادداشت ها _ جلد یکم _ سپتامبر 1941


برچسب‌ها: آلبر کامو
+ این هذیان در  2013/3/1ساعت 12 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

کتاب را باز می کـنم. آفتاب درآمده. قهـوه ندارد این خانه. سکوت ندارد. می خوانم: "نه تنها راه حلّی نیست, بلـکه اصلاً مسـئله ای مطرح نیست." می خوانم: "هرآنچه مرا از پای درنیاورد، قوی ترم می کند." نمی دانم چقدر، واقعاً چقدر گذشته است؟! این یکی را باز می کنم. هـمان صـفحه ای می آید که باید. می خوانم:  "بدونِ من چکار می کنی؟" همین و تمام. نمی شود ادامه داد این را. بغض می کِشد به جاهای باریک.

تا آشپزخانه می روم. "تشیع جنازه ای در سرم است". لیوانی پر از چای، تکه ای از یک شکلاتِ نیم خورده: خوشبختم! و ای کاش این کلمه معنایی داشت.  برمی گردم به مکانِ قبلی ام. این گوشه ی دنج. فکر می کنم، به کسی/ چیزی که بوده است همیشه و حالا نیست انـگار. به استخـوان هـایی که می سوزند در من. به فاصله ی بین دو گوش... به آن "شنبه ی داغ" در پارکـی که کـلاغ داشت و گربه و نیمکت های سبز و آبیِ رها کنار شمشادها... و "خنده"هایی از آن گونه که کم بودند همیشه و حالا نیستند انگار و "نبودنِ" شان، همان و "بودنِ" درد، همان.  چای سرد شده امّا. حق دارد. هیچ چیزی تا ابد گرم نمی ماند. دست می بَرم و برَش می دارم. جلد گالینگورِ قرمزش، چشم را می زند و باکی نیست. می خوانم: "چون رنج، زندگی ست. بدونِ رنج، لذّتِ زندگی چیست؟ زندگی به مناسکی بی پایان بدل می شود؛ مقدس امّا ملال آور. امّا من چه کاره ام؟ رنج می برم و با این حال، زندگی نمی کنم."

کتاب را می بندم. آفتاب رفته است...


عنوان، تکه شعری ست از رضا زاهد

عکس، کارِ Key Gross است


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/2/27ساعت 9 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


پیش از ساعت بیدار شدن. خانه را خالی یافتن. قهوه ی فلزی-مز را به ناشتاییِ هرچه تمامتر نوشیدن. دل خوش کردن به کتاب های دست خورده/نخورده: دل خوش کردن به کارامازوف ها. در اتاق قدم زدن، خوابیدن. شمردنِ گل های قالی. مراجعه به سعدی. مراجعه به حافظ. مراجعه به بوف کور. ورق زدن. بی هدف ورق زدن. زمزمه وار و شطح زده خواندن. به آلبوم آخر Antimatter گوش سپردن . به فاکِ عظمی رفتن. خانه کماکان خالی ست...

قرص خورشید بر می آید. روز، سپیدی گلوی اوست...

خیابان. سرما. دیدار آشنایان. کوچه. گربه ها. خانه. خانه کماکان خالی ست...

قرص ماه بر می آید. شب، سیاهیِ چشمان اوست...

خانه کماکان خالی ست...



4/10/91

عنوان نامِ فیلمی ست به کارگردانیِ فروغ فرخزاد


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/1/28ساعت 1 AM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


    گلستانِ سعدی، باب سوم (در فضیلت قناعت)، حکایتِ پسرِ مشت زن:

چون مرد برفتاد ز جاي و مقام خويش 

ديگر چه غم خورد همه آفاق جاي اوست

شب هر توانگري بسرائي همي روند

"درويش هر کجا که شب آيد سراي اوست"


    متالیکا، آلبوم سیاه (Black Album)، ترکِ پنج (Wherever I May Roam):

But I'll take my time anywhere

Free to speak my mind anywhere

And I'll redefine anywhere

Anywhere I roam

"Where I lay my head is home"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    انگار این هر دو تن (مصلح الدین و جیمز)، از چیزی حرف می زنند که همه مان کم و بیش به آن دچاریم:

غـربت!

    غربتی که بیشتر، یک وضع و حال (situation) است تا یک "دورافتادگیِ مکانی": حس و حالی درونی که هیچ ربط و نسبتی به وطنِ جغرافیایی ندارد و می تواند به تمامِ معنا "خانگی" باشد. غربتی که شاید آبشخورش "سرکوب" ، "پس زده شدن" یا هر نوع رویارویی و برخورد با دیگرانی باشد که جان به جانشان کنی "دیگر"ان اند و هفت هزار پشت غریبه.

    حسِ سرخودی ست غربت! نه تلقینی ست، نه بستگـی به تصمیمِ تو دارد. در اصل، تصمیمی ست که تو را می گیرد(!) و تنها گزینه ی موجود، تن دادن است و اطاعتِ تام. تصمیمِ مبهمی که هیچ توجیهِ عقلانی ندارد و در نابترین مرحله اش، به مرزِ فروپاشی می رساندت: موقعیتی غریب، پهلو به پهلوی جنون، دست در دستِ افسردگــی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این ها را نوشتم و نمی دانم چرا نوشتم! (شاید از غلظتِ غربتِ این روزها...)


عنوان مصرعی ست از سعدی


برچسب‌ها: یادداشت های پراکنده, گلستان سعدی
+ این هذیان در  2013/1/26ساعت 8 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

    يکم: از دوستجان که پنهان نيست، از شما هم چه پنهان که جـمعه ي جالبي نبود و خوش نگذشت و اصلاً خوب که خيره مي شدي، يک چيزي (يک چيز ناسالم) در آن مي ديدي که حسابش را از باقيِ آخر هفته ها جدا مي کرد و از همان سکانس ابتدايي (طلـوع) معلوم بود که با يـک تـراژدي (آن هم به معناي کامل ارسطويي اش!) طرفيم و اين طوري شد که ما با ذهنِ درهم ريخته و گسسته مان کفِ اتاق دراز کشيديم و پس از "خرغلت زدن" ها و "از اين دنده به آن دنده شدن" هاي متمادي، بالاخره به خواب رفتيم و چشم که گشوديم، خود را در کنَف حمايتِ "عصــر جمــعه" اي يافتيم که مثل بابا لنگ دراز همه چيز را به سکوت برگزار مي کرد و هرچند اندوهناک، ولي فوق تحمل نبود. تا همين جا کافي ست. بايد تا کار به توصيفِ غـروب نکشيده، اين گند گويي را تمام کنم! همين اندازه بدانيد که "با دوّارِ سر به خيابان رفتم و مي توانستم بگريَم..."


    دوم: داستايوسکي دست بردار نيست و با اين که ما هيچوقت از جَنمِ روس ها نبوده و نخواهيم شد، اين اواخر، بد جوري با کارامازوف ها (به خصوص آليوشاي دوست داشتني) محشور گشته ايم و (به قولِ الا خواهره) فيودور را عقد کرده ايم(!) و اصلاً تو بگو يک حسّي از غيرت و تعصّب هم (که نمي دانم چيست و از کجا آمده) نسبت به اين مرد در ما شکل گرفته و گريز ناپذير هم هست انگار. خلاصه اينکه به جاي تماشاي "دربي پايتخت" و لاطائلي نظيرِ "من و تو پلاس"، مي توانيد کمتر چس فيل و پفک بخوريد و پول پس انداز کنيد و داستايوسکي بخـوانيد! والا به خدا!


    سوم: چه کتابي ست اين "شعر هم تمام مي شود" ِ رضا زاهد و عجب رندي ست اين دايي خـشايار(!) که مي داند دقيقاً چي را به چه کسي پيشنهاد کند و چه پيچ و تابي خورد دلِ بي دفاعِ ما در مواجهه با بند بندِ اين دفتر شعر و مخصوصاً آن "صفحه ي پانزدهِ" لعنتي که به نيّتِ چهارده معصوم، چهارصد بار خوانديمش (!) و تمام نشد و در بغض واژگونه شديم و باز دومرتبه...

"به جاي اينکه با وحشت، عشق کني

از عشق، وحشت کردي و من

ناگزير شدم

با اينکه در کنارم بودي شبانه روز

تو را در جاي ديگري دوست بدارم"

خلاصه اينکه اگر نوواليس در تعريف شعر گفت: «آن چه زخم هاي عقل را بهبود مي بخشد»، بي برو برگرد راست گفت!!

    پروست و من را تازه شروع کرده ام و تا اينجايش (صفحه 60) هم بد نبوده. "بارت" از خودش و "پروست" حرف مي زند (وقتي تازه راه افتاده بودم، او هنوز زنده بود و در جستجوي زمان از دست رفته اش را تمام مي کرد) و خوب و قابل فهم هم حرف مي زند و "احمــد اخـوت" هم مي داند که چطور بايد تمامِ اين "خوبها" را با ترجمه ي خوبترش تکميل کند (گواهي ديگران). اين نخستين "بارت"ي ست که مي خوانم.


6/11/91

عنوان تکه ای ست از ترانه ی Monochrome، از گروه Antimatter


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/1/26ساعت 8 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  

"حالا به خوابت می آید و تو به ماتم نشسته ای"
شاید فقط داستایوسکی به فریادِ امشب برسد؛ پارسال همین موقع ها بود (چهار یا پنج ساعت دیرتر) که علـی از خواب بیدار شد؛ زن عمو، زن عموی بیچاره، زن عموی عاشقِ علی، زن عموی همیشه منتظر، صبحانه درست کرد؛ رخت های پسر را از روی بخاری جمع کرد؛ پول ها را شمرد (کم نباشد؟) و در جیبِ سرباز چپاند و تا او صبحانه اش را بخورد یک دلِ سیر تماشایش کرد. شاید در دل خوشحال بود: همه ش چند ماهِ ناقابل مانده بود تا تمام شود سریالِ این دلشوره های لعنتیِ طلوع تا غروب و این بغض های دم به دقیقه ی خانه خراب کن و شکافِ مقدّرِ بین مادر و جگرگوشه.
پسر هم خسته بود انگار، از این همه بی خوابی و رفت و آمدهای مُهمل و بی معنی برای یک تکه کاغذِ کوفتی (که اگر نباشد کار نیست و زندگی نیست و آینده تباه تر از آنچه تخمین زده از آب در می آید). تکیده تر شده بود اما هنوز دست از خندیدن برنمی داشت و خنده بر آن لبانِ رنگ پریده، جمعِ اضداد بود. مریض احوال می نمود (سینه پهلو: پست های طولانی در کابین زمهریرِ نگهبانی) و صورتش، از نوعی دلمشغولی خبر می داد: چیزی که نمی گفت و آخر ندانستم چیست و ربطی به دیگران نداشت و خاصّ خودش و دنیای کوچکش بود...و علی لباس پوشید و لباس پوشیدنش با تمامِ این چند ماه فرق می کرد و خداحافظی کرد و خداحافظی اش با تمامِ خداحافظی های این بیست و چهار سال توفیر داشت و دل را ریش می کرد و گلو را فشار میداد و زن عمو، زن عموی بیچاره باید دوام می آورد و بغض انبار می کرد، تا صدای به هم خوردنِ در بیاید و مطمئن شود که پسر رفته است و گریه اش را نمی بیند...
علــی رفت و راننده ی خواب آلودِ کامیون نمی دانست. نه نمی دانست.
مثلِ خودش که نمی دانست امروز تولدِ یزدان است و نباید بمیرد. نه. نمی دانست؛ وگرنه...

شاید آلیوشا کارامازوف به دادِ امشب برسد که "مفرّی از موییدن نیست" و تسلی و آرامش را باید از یاد برد.
پس گریه کن و تسلی میاب!


30/10/91

عکس از Key Gross 



برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2013/1/21ساعت 6 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  




نيستى
و طويله است اين تقـويـم
با سيصد و شصت و پنج گاوِ پروار
كه صبح به صبح
مـي زايند




برچسب‌ها: شعر
+ این هذیان در  2013/1/20ساعت 1 AM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


روزهایی هم هستند که از همان سپیده دم می بینی هیچ علاقه ای به هیچ کجایشان نداری و هوای (ناجوانمردانه) سرد و خورشیدِ لاغرمردنی هم که تازگی ندارند و می ماند کلاس های جورواجور و قرص های رنگ و وارنگی که بالا می اندازی و عینِ خیالت هم نیست که دارو، داروست و شوخی ندارد و اثر هم می کند و تو می مانی و دردی که رفته و جایش را "توهّمی بزرگ" گرفته و تصاویرِ گریزپا و نشانه هایی از دنیایی دیگر؛ و همین وقت هاست که به روح ایمان می آوری و خوشبختی خودی نشان می دهد و باز همین اوقات است که پا به سن می گذاری و بکارتت را از دست می دهی و دیگر هیچ چیز، نه می ترساندت، نه حالت را به هم می زند (یوسا) و اصلاً رد و اثری از کسالتِ مفرطِ صبحگاهی نمی مانَد و هوا هم که اساساً از این بهتر نمی شود! و می نشینی روی یک نیمکت و فرو می روی توی یک رویای خیـــلی واقعی و هیچ برایت مهم نیست کجا نشسته ای و میلیون ها چشم (با زومِ اُپتیکال!)، به تو و رصدِ احوالاتِ عجیبت مشغول اند و اصلاً چرا باید مهم باشد؟ وقتی کنارت خوابیده و تازه آن قدر نزدیک که اگر دست دراز کنی می توانی لمسش کنی و بَرش داری ببری کنارِ پنجره و در روشنای کم رنگِ غروب، بغلش کنی و ببوسی و ببوسد و دنیا همینطور جلوی چشمانت زیر و رو شود و حرف هایی که تمامِ شب در گوشش می گفتی و توی خواب هم یکسره زمزمه می کردی، تکرار شوند و باز دنیا، غلتِ دیگری بزند و درست همان حرف ها و همان لمس ها و همان بوسه ها، از حرف بودن و لمس بودن و بوسه بودنِ شان انصراف دهند و کلمه تمام شود و تمام هم اگر نشود، به بیان نیاید و به بیان هم اگر بیابد، معنی ندهد و شکلِ تحـریر و چهچه به خودش بگیرد و برود بنشیند بالای آلاچیقی که حالا باران رویش ضرب گرفته و کوکو کند و تو تازه حالا بفهمی چرا اینقدر پرنده ها را دوست داری و آن راست به این خاطر بوده که اینان اصالتاً، همان حرف هایی اند که ما نمی توانیم بزنیم و از دست می روند و پرواز می کنند و می روند می نشینند بر سیمهای برق و سقفِ آلاچیق های خیس و باز به همین خاطر، همیشه خیالت آسوده است که هیچ وقت از هیچ پرنده ای نارو نمی خوری؛ که او همدرد است و همدرد را از همدرد، هراسِ خیانت نیست.

و امّا، دارو هر چقدر هم دارو باشد، تمام می شود روزی...

چشم که باز کنی می بینی از "سرزمینِ عجایب" بیرونت کرده اند و با لگد هم این کار را کرده اند (چون درد داری) و کلاس های جورواجور و قرص های رنگارنگ تمام شده و روز، همان روز است و سرما، همان سرما، و فقط خورشیدِ لاغرمردنی پُستش را به ماهِ بیچاره داده و بارانِ بی امانِ بعد از ظهر، زمین را از چاله های آب پر کرده و در هوا بوی هیزمِ سوخته و خاکسترِ مقوّا می آید و تو غمگینی.  غمگینی و مثلِ یک دایناسورِ پیر در آستانه ی عصرِ یخبندان، یخ کرده ای و هراسی خُرافی از تنها ماندن، تو را لبریز و تقریباً فلج کرده.  سـیگار هست؟ پس خدا را شکر می کنی و با هزار بیچارگی دست بر زانو می گذاری و زیرِ بالِ خودت را می گیری و از دالان می گذری و از دالان می گذری و از دالان می گذری و از دالان می گذری و از دالان می گذری و بغض را به حلقوم و بسمل شدن را به جان می پذیری...که این مرگ را، سرِ باز ایستادن نیست.


25/9/91

عنوان، اصطلاحی ست در میانِ عارفان

دو جمله ی آخر از شاملوست (با اندکی تغییر)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2012/12/16ساعت 2 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


 من چه گویم یک رگم هشیار نیست   شرحِ آن یاری که او را یار نیست

 شرحِ این هجران و این خونِ جگر        این زمان بگذار تا وقتِ دگر

 فتنه و آشوب و خونریزی مجو            بیش از این از شـمس تـبریزی مگو

 

  شمس چون عرصه بر خود تنگ یافت، به ناگاه قونیه را ترک گفت و مولانا را در آتشِ بیقراری نشاند... به قولِ ولد: «بانگ و افغانِ او به عرش رسید، ناله اش را بزرگ و خُرد شنید.»

منتهی در سفرِ اول شمس، غمِ دوری، مولانا را به سکوت و عزلت فرا می خواند؛ چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گقت و روی از همگان درکشید. لیکن در سفرِ دوم، مولانا درست معکوسِ آن حال را داشت: آن بار چون کوه به هنگامِ نزولِ شب، سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود و این بار، چون سیلابِ بهاری خروشان و دمان و پرغریو و فریاد...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آن قدر که این اواخر از خستگی و ملال نوشته ام، حتی رغبت نمی کنم به یادداشت هایم سر بزنم. اصلاً  نمی دانم اینعادتِ مسخره ی ""نوشتن" از کجا و کِی سر درآورده و چیست آن که آدم را مجاب می کند دَمر بیفتد روی دفتر و سیاه کند و پیش برود و خجالت هم نکشد از ایـن همه چرندیاتی که تحویل می دهد؟

خوب که فکر می کنم می بینم دفترها همیشه جزئی از زندگی بوده اند و همیشه هم این طور نبوده که بازشان کنی و بنویسی و خیلی وقت ها هم شده دمر بیفتی و سیاه نکنی و تنها بخوانی:

«فلان روز کجا بوده ام؟» ، « لیوانِ محبوبم کِی شکست؟» ، « دوستـجان کِی به سفر رفت؟» و کلی اتفاقِ دیگر.

اما کاش تنها همین بود. دفترها گاهی هم آینه ی دق می شوند و یادداشت ها گاهی اتفاقاتی را به رُخ ات می کشند که محصولِ اوقاتِ بیچارگی اند و (به قولِ بکت) تنها این نیست که اندکی فرسوده ات کنند؛ بلکه نشانت می دهند که چیزِ دیگری شده ای و همانی نیستی که پیش از مصیبت بوده ای...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 یکی دوتا هم که نیستند، زیادند دردها! اصلاً همین که آن بالا از فراقِ شمس و جلال الدین نوشته ام یعنی "مُشتی از یک خروار" و خودتان نخوانده تا انتهایش را بفهمید و بدانید که امکانش هست و غیر ممکن نیست که هر هفت روزِ هفته، جـمعه باشد و هر دقیقه اش، غـروبِ جـمعه!  این ها را می نویسم چون آنـکه در حلقم گیر کرده، بغـض است و (به قولِ خودم) انگار قرار نیست یک روزِ خوش از گـلوی این بی کسی پایین برود.

تخیلی نیستند،  واقعی اند رنج ها! اصلاً همین که یک دوستـجان بیشتر در دنیا نداشته باشی و او هم بگذارد و برود به یک مسافرتِ آخرِ پاییزِ بی موقع  و معـلوم هم نکند که چه وقت برخواهد گشت و باران هم ببارد و سیگــار هم نباشد و هِی «آقای وولف و ویرجینیا با جیب های پر از سنگش» در ناحیه ی پیشانی ات قدم بزنند و تا چشم کار می کند خیابانِ خیس و شهرِ ماتم زده ببینی و به همان قرص ها (که برای روز مبادا گذاشته بودی) فکر کنی و و ندانی پرتقالی که اینهمه وقت در مشتت فشار می داده ای، آغشته به باران است، یا عرق، یا اشـک...؟

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 این طوری ست که تمامِ روزها جمعه و سیزده به دری اند که نحسی شان گرفته باشد ت. نه می شود چیزی خواند، نه می شود شعر پاکنویـس کرد، نه می شود حتی مُرد! باید بیدار شوی، حرف گوش کنی، کوله ات را برداری و به خانه برگردی. سه ساعت بعد، در آغوشِ زنی هستی که دیگرگونه خوشحال است: انگار همین چند لحظه پیش، خداداد به استرالیا گل زده!!


 ♣23/9/91

 عنوان، مصرعی ست از هوشنگ ابتهاج

امان نمی دهی ای سوزِ غم به سازِ دلم      بیا که گریه ی بی اخـتیار را مانـی


عکس، کاری ست از Tim Noble and Sue Webster و نامش  self imposed misery


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2012/12/13ساعت 3 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


لحظه ها خالی اند. مثلِ لیوان چای ای که کنار این دفتر است. تهیِ تهی: مثلِ خودم، یا همین آسمان. ماه آن بالاست و من این پایین و خستگی همین طور تکه تکه و قطره قطره از کفِ پا و نوکِ انگشتانم کنده می شود. ساعت هاست از آن شلوغی (دانشکده) جدا شده ام و آمده ام افتاده ام در تخت خوابِ بی هیاهویِ بی زرق و برق و خالی از حرف ها و پچ پچ ها و بوق ها. حالا دیگر من خودمم. "نقابِ لبخند" و "ژستِ روشنفکر" و "ادعای هنرمندیرا چپانده ام زیرِ همین تخت و رویشان خوابیده ام. "میم" هست. در جمجمه ام می لولد. در جمجه ام دراز می کشد. در جمجه ام به خواب می رود. خسته استخستگی مُسری ست، موروثی ست. مثل سکوت.  "الف" چند هفته پیش روزه ی سکوت گرفت. ولی این درباره ی من اندکی فرق می کند. من ساکتم، چون حالِ حرف زدن ندارم. به سکوت معتادم.(این را کجا خوانده بودم؟) نوشتن  تبدیل به جان کندن شده این روزها. این هم از اعترافِ امشب: اعترافی تلخ

این تخت را دوست دارم: که تاریک روشن است و کمی بوی سرماخوردگی و عرق نعناء می دهد و می شود زیرش کتاب گذاشت و می شود دست دراز کرد و از زیرش کتاب برداشت و کتاب ها را بُر زد و شانسی و چشم بسته یکی را بیرون کشید و "آخر بازی" را دید و یاد دوستـجان و خنده هایش افتاد و یادِ "بکت" و این که او هم آدمِ ساکتی بوده و این همه راه  می آمده می نشسته ورِ دلِ "جویس"ِ عزیزش و همین طور ساکت شطرنج بازی می کرده اند و همینطور ساکت می نوشیده اند و همینطور ساکت خداحافظی می کرده اند... . میم در جمجه ام بیدار می شود. گوشم را با بخارِ دهانش گرم می کند. با ریش و سبیلم ور می رود و باز دراز می کشد و به خواب می رود. خسته است. خستگیِ کهنه. خستگیِ آباء و اجدادی. یادِ قرص هایم می افتم. قرص هایی برای روزِ مبادا. یادِ دوستــجان می افتم. دوستــجانی برای روز مبادا. و اینکه با او، تمامِ روزها روزِ مبادایند.(لعنت به حافظه؛ این را کجا خوانده بودم؟) و خیره می شوم یه نقطه ای موهوم در بالشت : به جایی دور – خیلی دورتر از این جا- که او نشسته.

ابری در آسمان نیست. فکر میکنم:  کاش باران می بارید نیمه شب و فردا صبح، باز با دندان درد و سردرد و مسواک به دست، در حیاط میخـکوب می شدم و زمینِ خیس و پای گِلی گنجشک های سحرخیز، لذتی می داد در حدّ و اندازه های شعر خواندن برای کسی که حالا در جمجمه ام دراز کشیده و خسته هم هست و سکوت را ترجیح می دهد. همه ی ما نیازمندِ مقدار معینی از درد هستیم. (این را کجا خوانده ام...

 

 19/9/91


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2012/12/11ساعت 9 AM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  


او آن جاست. در آن خانه ی موقت. و نمی دانم (خدا می داند) چند کیلـومتر؟ آیا این خرده حسابی ست که با من تسویه می شود؟ پتو را پهن کرده ام کفِ اتاق. شب ها. شب ها سرد می شود. صدای جیرجیرک می آید. برای خودم چای می ریزم (برای خودش اشک می ریزد). همه ی اشیای این اتاق با من بر سر لج اند. یک مشت لجن. صداهای خارج: لعنت لعنت لعنت... . تغـزّل هـای منزوی، حرفِ دل اند. غزل را کسی برایم نجوا می کند. غزل را باید کسی نجوا کند. آینه خالی ست. پرتره ی کـوچکِ فرهـاد افتاده از لبه اش. خورشیدِ تلخ، هست. باد می آید. از درزِ پنجره می آید. خیابان می خواهم. دارم به مرگ می روم. مثلِ دایی خشایار که دیروز گفت "دارم مـی میرم". کتاب ها امانت اند. امانت را باید پس داد. جان هم امانت است. خلوت است این خیابان. تیزروی غریبه هاست. صدای روضه از دور می شنوم. شـهرِ نفرینی، عزا گرفـته. روضه ها رنگِ بنفش و سرخ را تداعی می کنند. یک آن، آسمان را بنفش می بینم. باید برگردم اما دیر شده... . چیزی که بالا نیاورده ام؟ پس چرا تابلو ها به من میخندند؟

او آن جاست. در آن زندانِ موقت. و نمی داند (خدا می داند) چند کیلـومتر؟ آیا این خرده حسـابی ست که با او تسویه می شود؟ در تاریخِ کلیسا از جولیـوس سزار تا کادمـون حرف گفته بود. حوصله سر می رود. حرف سرش نمی شود. طاعونِ سال 686 بهانه ی گریه نیست. حرفِ امروز و دیروز نیست؛ درد، این آتشفشانِ نیمه خاموش، سه شنبه و جـمعه نمی شناسد. پلک هایم تندتر می پرند. شاید باید بمیرم. مثلِ دیـشب که تمامش را مُردم.شاید باید آن قدر بمیرم تا تـمام شوم. ته بکـشم. خـسته ام. حـبسیّه هـای مسعود سعد را خواندم. حبسیه های آدم ها را باید خواند.

داستانِ تلخی بود این سه شنبه و تلخی اش غافلگیرکننده تر از بی پرواییِ من. اینجا آمده ام تا بنویسم این زندگی به لـعنتِ خـدا نمـی ارزد و نمی دانم اصلاً چرا این را می نویسم.

چقدر زر می زنم! چقدر غمگینم و کسی نیست این سنگِ گُه گرفته را بچرخاند(اخوان ثالث). آن ها که ترجـیح می دهی نیستند، و دورت را یک مشت گاو و خر گرفته اند. عاقبتِ همه مان تنهایی ست. عاقبتِ همه مان یک کشو  از جنسِ استیل برّاق است. گندش بزنند. هـمین.


عنوان: از شمس لنگرودی

نام عکس The Thinker است و نامِ عکاس: Jeff Wall


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+ این هذیان در  2012/11/27ساعت 9 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است  



لعنت به شما، 
که جز عشق ِ جنون‌آسا 
همه چیز ِ این جهان ِ شما 
جنون‌آساست


  شاملو


برچسب‌ها: شعر
+ این هذیان در  2012/11/26ساعت 10 PM  توسط یزدان جندقی نوشته شده است