X
تبلیغات
این صفحه ی سفید
انگار همیشه مهم نگفتن داستان است


    

با احتسابِ امروز، حالا یک ماه می شود که مضمحل ام. نه! تکّه تکّه ام. نه! فرو-ریخته ام. حالا هر چی!

دَمر افتاده ام و یک چیزهایی این اطراف هست. یک دفترچه هست، که نارنجی است و بوی نا می دهد و صفحات اش را انگار زَهر مالیده اند و شاید بشود، نه، اصلاً می شود به جای سَم-پاش، از-اش استفاده کرد و کلمات، کلماتش...آه! مبادا لمسِ شان کنی و اگر کردی، مبادا دست ات را به چشم هایت بمالی!  یک ماگ هست، که سفید، که سبز، که نمی دانم چه رنگی است و لابد روزی (واقعاً کِی؟) تویَ-ش چیزی (واقعاً چی؟) نوشیده ام و گذاشته ام این بار هر طور که دل اش خواست لَک شود. این «لَک» را که نوشتم، یاد-ام آمد که چقدر دلم برای حضرتِ میم لَک زده و چه خوب که همین امروز-فردا است که ببینم اش و بدهم حسابی بسابَد-اش. (دلم را می گویم!)  یک مقاله ی قدیمی در بابِ خوبی های «دوازده مردِ خشمگین» هم این جا است که کمی آن وَر تر افتاده و به فیبی (خواهرم) قول داده ام تا آخرِ هفته ترجمه اش کنم و نکرده ام و حالا آخرِ هفته است و... فیبی مطمئناً درک می کند!  «حصارها»ی اگوست ویلسون هم آن جا روی صندلی است و کما-بیش راضی به نظر می رسد: چرا که همین امروز شروع  به خواندن اش کردم و غروب-نشده، تمام شد. توی مغازه، درست وقتی که من سرگرمِ چیدنِ تُنِ ماهی و نوار بهداشتی ها بودم، عمو گابریل، با آن ترکشِ بیست ساله ی توی جمجمه اش، از بیمارستان به خانه برگشت؛ با همه دست داد، در شیپورِ معیوب اش دَمید و دروازه های بهشت را گشود و رقصید و بعد، همگی با هم رفتند برای تشییع جنازه. کتاب را که می بستم، تقریباً مطمئن بودم که وقت اش رسیده که تعارف و تنبلی را کنار بگذارم و پیزی ام را جمع کنم و تا دیر نشده یک چیزِ جدّی بنویسم. امّا جدّی نگیرید! این اطمینان (تخمیناً) سالی هفتصد و شانزده مرتبه به سراغم می آید و هر بار هم بیش از چند ساعت دوام نمی آورد و جای خود را به غمی جانکاه و حسرتی ویران-کننده می دهد. بعد هم لابد نوبتِ سؤال ها است تا دانه-دانه و چکش-به-دست، از راه برسند و بکوبند و بروفند و... "چه را بنویسم؟" ، چرا بنویسم؟" ، "اصلاً مرا چه به نوشتن؟"

خوب شد! حالا می شود قدری بی پروا تر حرف زد. آن قدر که بگویم چقدر حالم از این یادداشت، این وبلاگ، و آن دفترچه ی منفورِ آغشته-به-زهر به هم می خورد. آن قدر که اعتراف کنم همیشه من اینجا بوده ام و «نوشتن»، آنجا. یا او اینجا و من: آنجا. یا اصلاً گاهی شده که هر دو مان یک جا نشسته بوده باشیم و من امّا نتوانسته باشم حتّی لمس اش کنم. (درست مثلِ تو عزیزِ دلم!) درست به ناتوانیِ نوزادی که پستانک از دهان اش لیز خورده و به بالشت غلتیده و او حتّی قادر نیست سر بچرخاند و نگاه اش کند.

خدایا، دارم ذوب می شوم! این افکار که مزه-مزه شان می کنم، این لحن که دَم-به-دَم تغییر می کند، این کلمات، این وانهادگی، این اضمحلال دارد مرا می کُشد. (آخ عزیز دلم! تو این جایی؟  تو هم داری می خوانی این ها را؟! می دانی؟ تو، همان «نوشتن» هستی برای من.  من، همان «من» ام برای من. و ما، همان «ما»، که داریم با هم از عشقِ هم می میریم.  نه! صبر کن! این پرانتز هنوز بسته نشده. نمی شود که همین طور راه ات را بکشی و بروی و پرانتز را هم پشتِ سر-ات نبندی! لازم به یاد-آوری نیست. می دانم، این طبیعتِ تو است، طبیعتِ تمامِ آهوها است که گریزپا باشند؛ و این وظیفه ی من، رسالتِ تمامِ مترسک ها است که ساکن و میخکوب و معلّق، تنها انتظار بکشند و انتظار بکشند و انتظار...

گفتم «مترسک»، یادِ صحرا افتادم. گفتم «صحرا»، یادِ گل محمد افتادم. گفتم «گل محمد»، یادِ مارال افتادم. گفتم «مارال»، یادِ تو افتادم، که این روزها چقدر به او رفته ای. امان از تو ،مارال!  ای مایه ی آوارگیِ گل محمد!  حالا برو! من هم دیگر نمی نویسم. پرانتز را باز می گذارم: شاید برگردی...




• تصویر:تانگوی شیطان(به کارگردانیِ بلا تار)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/4/19 | ساعت: 3 AM  | یـزدان جندقـی  


    



روزمرگی ها  یا  روزمره گی ها؟





• عکس: (1975) Ralph Gibson

• عنوان: سزار وایه خو


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/4/11 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  

نوشته بود: «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود» و سه نقطه گذاشته بود. دروغ می گفت. ندیده بود. رفتن به این مفتی ها هم نیست. اگر بود، که این ها را نمی نوشت. حاضرم شرط ببندم، انتظارِ آمدن اش مُدام مثلِ خون، مثلِ خوره در جان اش جریان داشت و روح اش را تلکه می کرد. انتظارِ آمدن اش هر صبح، انتظارِ آمدن اش هر شب، انتظارِ آمدن اش همیشه با او بود. «تا بلند نمی شد و همه جا را نمی دید که نیست، او همان جا، او همه جا بود.» بلد نبود نباشد لعنتی. یاد-اش نداده بودند انگار. مثلِ من، از آن خبرِ-بد-بده های حرفه ای نبود. جسارت اش را نداشت؛ که بی محابا تو چشم صاحب اش زل بزند و بگوید: دیگر مالِ او نیست. وجدان داشت آخر. دل-پاک بود. می دانست اگر بگوید، هیچ کاری نکرده جز جلو انداختنِ مرگِ کسی که این طور پا-بست اش شده. حالا صاحب اش داشت به فاک می رفت. زنده-زنده جلوی چشمِ او جزغاله می شد و ته می کشید. و او هیچ کاری غیر از تماشا نداشت. دردِ او بیشتر از صاحب اش بود. کاش صاحب، این را می دانست. کاش او یک جوری این را حالی اش می کرد. «کاش زرنگی می کردند و پیش از آن که تمام شوند، یک کمی شروع می شدند.» حالا هر دوشان برزخ بودند: انگار زندگی شان را شخمِ پاییزه زده اند. یک غدّه، یک اندامِ جدید در تنِ شان پیدا شده بود، که همه چیز را در بزاقِ شان تبدیل به درد و رنج می کرد و بعد فرو می داد. ناغافل مریض بودند. بی-هوا سرطان داشتند. داشتند می مردند، یا مرده بودند و فقط ادای نفس کشیدن را در می آوردند. برزخ یعنی همین: این که بدانی مرده ای ولی زیرِ بار نروی. که قبول کنی شکست خورده ای ولی لش-ات را از میدان بیرون نبری. آن ها قبول کرده بودند این را. لااقل صاحب پذیرفته بود-اش، اما زیرِ بار نمی رفت. دیگر زیرِ بار نمی رفت...




• 92/8/12 ـــ برای سین و عین، و انقراضِ شان

• عنوان از شعرِ «کیک» ــ راجر مگاف ــ به فارسیِ محمدرضا بهزاد


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/4/1 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  


     


گاو، موجود نیمه خوشبختی ست

جفت دارد، کمی علف دارد!

دستِ سلّاخ، چیزِ برّاقی ست

که به این زندگی شرف دارد

ما عادت کرده ایم انگار، که در هر جشنی و عزایی، سری اگر بریده و خونی اگر ریخته نشود، طرب و سوگواری را ناتمام بینگاریم.
این عکس، مربوط به امروز است؛ در شهرِ کابوس های من، پـیشوا. یک نفر مُرد. یک حیوان سلّاخی شد. یک نفر غزلِ خداحافظی را خواند و ما انتقام اش را از «کسی» دیگر گرفتیم.
حرف زیاد دارم امّا، می ترسم کنترل از دستم در برود و فحش بدهم.
پس خفه خون می گیرم.  باشد که بگذرد...






• شعر: از کتابِ  «پرنده ی کوچولو...» ـــ  مهدی موسوی

بعد التحریر:   در نگاهِ نخست، این پُست، ابزورد و رمانتیک مآبانه جلوه می کند. چرا؟
چون کسی که به شخصه، هر روز گوشتِ همین حیوان را لای غذا می بیند و زیرِ دندان هایش می جوَد و با ولع فرو می دهد و دستِ آخر هم می گوید "مرسی مامان! خیـلی خوشمزه بود"، حق ندارد بیاید این جا و این حرف ها را بزند.
امّا مسئله تنها کشتن و خوردنِ این زبان-بسته ها نیست. به چه طریق کشتن و کجا کشتن و (شاید) به چه نیّت کشتن هم می تواند محلّی از اعراب داشته باشد. نمی تواند؟
رسمی غلط و عادتی نا-پسند (مثلِ هزاران عرف و عادتِ اشتباه دیگر) در خاکمان ریشه دوانده، و تنها واکنشِ من و امثالِ من نق زدن و اشکِ تمساح ریختن است گویا.
به هر حال، از تمامی دوستانی که با دیدنِ عکس، دچارِ دل-غشه و تهوّع شدند، عذر-خواهم.


برچسب‌ها: خرده جنایت ها, روزمرگی ها
+   2014/3/31 | ساعت: 10 PM  | یـزدان جندقـی  


     

صاحبِ این عکس (آقا آلن روب-گریه)، سوای رمان و کارهای داستانی و رومانسک و نمدونم چی، چار تا فیلم هم از خودشان در کرده اند؛ که نه تنها بنده، بلکه اینترنت و تورنت و دخترِ همسایه و خاله رفعت و عمو حشمتِ مان هم ندارند این چهار اثرِ ارزنده را.

و خُب حالا ما دستِ طلب به روی شما دراز می کنیم و امید است که این دست، پُلی نباشد که ما را از امید و آبرویمان بگذرانَد!




     دستِ طلب که پیشِ کَسان می کنی دراز       پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش  (صائب عزیز)



برچسب‌ها: اعلان عمومی
+   2014/3/28 | ساعت: 4 PM  | یـزدان جندقـی  


      



سـمنان من از تو هــــیچ نمـی خواهم!

جز تکّـه پـاره های گریـبانم

نوستالژیای مرگِ مکرّر را

تزریـق کن، دوباره پریـشانم!




• رونوشـت و دستکاری از شـعرِ «تـهران»ِ محمدرضا رستم بیگلو

• عکس: سینا عمریه



برچسب‌ها: روزمرگی ها, شعر
+   2014/3/28 | ساعت: 4 PM  | یـزدان جندقـی  


ای مونسِ روزگار! چونی بی من ؟

ای همدمِ غمگسار! چونی بی من ؟

من با رخِ چون خزان، خرابم بی‌تو 

تو با رخِ چون بهار، چونی بی من ؟




مولانا | دیوان شمس | رباعیات



برچسب‌ها: شعر, مولانا
+   2014/3/28 | ساعت: 3 PM  | یـزدان جندقـی  


سرخپوستِ ماده: ببینم، اصلن اون کی ئه شب ها که توُ کومه خوابیدیم برات دودهای لاوِ حلقه ای می فرسته؟

سرخپوستِ نر: (تته-پته کنان) اوه... عزیزم، اون در واقع «کسی» نیست. اون، اژدهای جنگلِ پیر ئه، که شب ها بعد از غذا آروغ می زنه!

سرخپوستِ ماده: آها... دلم هزار راه رفت... بیا ببوسمت.




برچسب‌ها: خرده جنایت ها
+   2014/3/28 | ساعت: 3 PM  | یـزدان جندقـی  


     

خسته می شوم، به عقب ورق می زنم. نوشته است:

«آن ها با کتاب و برای کتاب و شاید در برابرِ کتاب زندگی کرده اند و می کنند و گناهکارانه امیدوارند روزی بتوانند تمامِ اسرارِ کتب را افشا نمایند. پس چرا برای اقناعِ حس کنجکاویِ خود، تن به مرگ ندهند؟»


همین باید برای یک شب بیداری کافی باشد. نیست؟


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/3/28 | ساعت: 3 PM  | یـزدان جندقـی  
      


تو مشغولِ مُردن ات بودی.

هيچ چيز جلو-دارَت نبود

نه لحظه های خوش.

نه آرامش.

تو مشغول مُردن ات بودی.

نه درختانی

كه به زيرشان قدم زدی، نه درختانی كه سايه-سارَت بودند.

نه پزشكی كه بيم-ات می داد

نه پزشك جوان سپيد مويی كه يك بار جان ات را نجات داد.

تو مشغولِ مُردن ات بودی.

هيچ چيز جلودارت نبود.

در اتاقت می نشستي و به شهر خيره می شدی و

مشغولِ مُردن ات بودی.

مي رفتی سرِ كار و می گذاشتي سرما بخزد لای لباس هایت.

مي گذاشتي خون بتراود لایِ جوراب هایت.

و هيچ چيز جلودارت نبود.

نه آه هاي خسته ات

نه شُش هايت كه آب انداخته بود.

نه آستين هايت كه حامل درد دست هايت بود.

هيچ چيز جلو دارت نبود.

تو مشغولِ مُردن ات بودی.

نه گذشته.

نه آينده با هوای خوش اش.

نه شكست. نه توفيق.

هيچ كاری نمی كردی فقط مشغول مُردن ات بودی.

ساعت را به گوش ات می چسباندی

حس مي كردی داری می افتي.

بر تخت دراز می كشيدی.

دست به سينه می شدی و خواب دنيایِ بی تو را می ديدی.

و تو مشغولِ مُردن ات بودی.

و هيچ چيز جلودارت نبود...





مارک استرند ـــ به فارسیِ محمدرضا فرزاد

از: «تو مشغول مردن ات بودی ــ گزیده ای از اشعار و عکس های برتر جهان/ انتشارات حرفه هنرمند/ ترجمه ی محمدرضا فرزاد»

برچسب‌ها: شعر, مارک استرند
+   2014/3/24 | ساعت: 8 PM  | یـزدان جندقـی  






 بهـار را عشق کـن
 و عشق را
به بودن تهدید کن




• محمدرضا اصلانی


برچسب‌ها: شعر, محمدرضا اصلانی
+   2014/3/22 | ساعت: 10 PM  | یـزدان جندقـی  

پیشِ من، عید و جنونِ دید-و-بازدید های 18دقیقه ای-اش (زمانی مشابهِ مدّت زمانِ یک سکسِ نرمال!) تماماً بِلا معنی اند، و همیشه یک جور "حالا که چی مثلنِ" دردناک را در خود حمل کرده اند. "حالا که چی مثلن که دو شد سه؟" "حالا که چی مثلن که ماچ ماچ ماچ؟" و غیره و غیره. 
اصلاً آقا جان! هفتِ صبح که جنابعالی سرِحال و غبراق برمی خیزید و شِیو می کنید و برای سرکشی به خانه ی احمد و محمود و زهرا و زهره عطر و ادکلن می مالید، من تازه می خوابم!
اَه که چقدر مهوّع و لوس است کلّ مناسباتِ تان!

بیشتر نمی نویسم. باید بروم عید-گردشی.



• 93/1/1

برچسب‌ها: نکّ و نال
+   2014/3/21 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  



[ اَلا بذکـرک، تطـمئنّ القـلبی ]




• بعد التحریر: رونویسی از قرآن (با اندکی تلخیص/ تغییر) ــ سوره ی رعد، آیه 28


برچسب‌ها: مناجات نامه ی خواجه یزدان
+   2014/3/21 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  


ببین!
چه خاکی بر سرِ جهان ام می نشیند،
وقتی نیستی.

و فکر کن
به داستانِ نخستین چاقویی
که توانست
دسته ی خود-اش را ببُرد
و
بگریزد



• 92/11/24

برچسب‌ها: شعر
+   2014/3/21 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  


خدایا!


مرا از من می ربایـند...




• پسِ پُست: آدمی است دیگر. گاهی به زمین نگاه می کند، گاهی به آسمان. بعضی اوقات هم به هیچ؛ یعنی به خود-اش. 



برچسب‌ها: مناجات نامه ی خواجه یزدان
+   2014/3/21 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  

[...]

پس آن‌که در کجاوه
خال را شکسته و خونین
حلقه ــ حلقه
بر پستانِ لیلی می‌کوبد
و آن‌که بی‌هراس
سفینه بر شن می‌رانَد
فصل ــ فصل و زخمی
مردادِ شانه‌های زمینیِ لیلی‌ست
و آن‌که تب می‌نوشد
‌و آن‌که خسته بر ذوالجناح می‌نشیند
تنهاییِ قدیمی‌ِ قیس است

پس آن‌کس
که شمَد بر قیس می‌اندازد
رنگ‌ ــ رنگ و خونین
و ترمه بر تابوت می‌دوزد
و آن‌که عشق می‌شناسد
شکسته
‌شکسته
بخواند
قیسِ قدیمی می‌سوزد
و لیلی
میانِ چشمانش
ریز ــ ریز می‌شود.



• محمدرضا فشاهی

برچسب‌ها: شعر, محمدرضا فشاهی
+   2014/3/21 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  


داشتم براش می گفتم که تا چه حدّ و به چه اندازه از این جایی که هستم و از این عن و گه هایی که فِرت و فِرت می فروشم، بیزارم و اصلاً دچارِ یک ورژنِ خاصِّ «بیزاری از همه چیز»ام و این ها؛ که ناگهان خیلی جدّی و البته لوس و یخ (عینِ هندوانه ی سفید)، یکی از آن لبخندهایش را تحویلم داد و گفت:


" الکاسب حبیب‌الله! داری کارِ مردمُ راه میندازی. این خودش کم چیزی نیست."

خودم را به فکر کردن زدم و خواستم احساسِ «هوم، پُر بیراه هم نمیگه» رو به هر زور و ضربی شده به اش حُقنه کنم. حقّه ام گرفت. قیافه اش شد عینهو احمدی نژاد بعد از تشویقِ حضار! و این در حالی بود که من داشتم این جمله را برای هزارمین بار در ذهنم مرور می کردم:


Fuck off, you Jerk



• 92/12/8


برچسب‌ها: نکّ و نال
+   2014/3/21 | ساعت: 12 PM  | یـزدان جندقـی  

          

روز، پهن می شود. نَشت می کند به همه جا. پهنا وا می کند: پهناور و پهناور و پهناورتر. و به همان نسبت، این تویی که داری کوچک می شوی. کم-حجم و رقیق و سبُک. بی رنگ و بی رنگ و بی رنگ تر. 

و ساعتِ هفتِ عصر، یک آدامس است. می تواند باشد. بچسبد به پاشنه ی کفش-ات، و تا نیمه-شبِ فردا همان جا بماند. شب، می تواند قیر شود: کُند و لزج و چسبناک. 
و تو می توانی پیر شوی! چگونه؟ می گویم برایت!

•••

صـبح.
تو بیـدار می شوی. امّا در حقیقت این تفاله ی توست که از تخت پایین آمده و این تُفاله ی توست که خودش را می خارانَد و این تفاله ی توست که بوی زُحم می دهد: یک مُشت رگ و پی و عصب! چیزی چون یک گِره، یک جنینِ ناقص! (هم-چندِ آن موجودِ عجیب الخلقه در فیلمِ «کلّه-پاک-کُن»)
به سمتِ توالت، خیـز بـر مـی داری. "لعنتی!" اشغال است. برمی گردی. قید مثانه را می زنی.
سرت، درد می کند. دلت، مالش می رود. زبانت، مزه ی «پالاز موکت» می دهد. زیرِ لب، فحشی می کروچانی. شاکیِ زنِ همسایه ای: "آخه کدوم گوساله ای نصفه شب، خونه تکونی می کنه؟" نمی دانی! تنها همین قدر می دانی که دلت می خواهد در اسرعِ وقت، این زن، به جُرمِ زنای محصنه دستگیر شود و تو اولین سنگ-اندازِ مراسمِ سنگسارش باشی.

اتاقت پرده ندارد. (خانه-تکانی!) پس می توانی خورشید را ببینی. امّا چه دیداری؟ شیشه ی پنجره، مات است و از پسِ آن، خورشید، بیشتر شبیهِ یک نیمروی هم-زده با نعناست. بور می شوی. "فاک!" این را تو می گویی! و همزمان چشم از پنجره می گیری و همزمان تر، یک فکر، یک ایده ی عالی، مثلِ یک پونِز به ذهنت فرو می رود: "صبحانه، نیـمرو!"

جانی تازه می گیری. زندگی ات معنادار می شود. حتّی یک لحظه تصمیم می گیری ازدواج کنی! امّا به همان سرعت، ذهنت به سمتِ زنِ همسایه کشیده می شود و کلِّ «تئوریِ ازدواج»ات (در چرخه ی مادّه و انرژی) دود می شود و به آسمان می رود و از آسمان هم حتّی دورتر می رود و می رود و می رود تا توی سیاهچاله ای در اعماقِ کهکشان آرام بگیرد.
در بابِ کیفیتِ رفتن ات به آشپزخانه، چیزی نمی گویم (شرم!) و سکوت می کنم. آه تا یادم نرفته بنویسم که امشب، «من و تو» یک مستند درباره ی "ببرهای بنگال" پخش می کند. (العاقل و اشاره!)
خلاصه این که... "فاک!" (از آن دم که چشم باز کرده ای، این دوّمین بار است که از این کلمه استفاده می کنی!) گاز قطع شده؟ نه! قطع-اش کرده اند! خانه-تکانی را که فراموش نکرده ای؟! و با این حساب، «پروژه ی نیمرو» هم تبدیل به غبار و انرژی می شود و آرام و با طمأنینه، به سوی همان نقطه ای می رود که «تئوریِ ازدواج»، قبل تر، رفته بود.

حالا تو مانده ای و زندگی و چای شیرین و زخم هایی که "مثلِ خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد." پس، خفه و بی صدا، به همان جایی که از-اش آمده ای (اتاق-ات) بازمی گردی و درزِ پنجره ها را با پنبه می گیری و Opeth پلِی می کنی و تمامِ تلاشت را به کار می بندی تا با نیمروی آن سویِ پنجره (خورشید؟) چشم-در-چشم نشوی و فقط به مقولاتِ تاریک و خودکُشیانه (!) فکر کنی و به این که "این زندگی چقدر گُه است" و "اکّه هِی! تقِ همه چی درآمده" و... "فاک!" (این سوّمین بار-ات بود. یادم نرفته) شکر-پاش را فراموش کرده ای با خودت بیاوری! اَوچ! با کلّه در حفره ی خرگوش! دیگر دارد رنگ و بوی یک تراژدیِ یونانی را به خودش می گیرد.

پَکر می شوی و زور می زنی تمامِ فحش های «ک»-دارِ دنیا را به خاطر بیاوری و برای یک لحظه هم که شده باور می کنی که "تقِ همه چی درآمده" و نگاهت بینِ لیوانِ چای و پیژامه ات (مَجازِ کلّ به جزء!) در نوسان است. نه! این شلوار، گشادتر از آن است که برخیزی و برای دو قاشق شکر، به آشپزخانه بروی: "به تخــ(بوق)م! من که همیشه چای ام را بی-قند می خورم." (صدای شیشکی!)

آری! این گونه آغاز می شود، روزِ تو...



• ادامه دارد. (احتمالن)
•پسِ پُست: کتریِ چای با برق کار می کند!

برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/3/7 | ساعت: 3 PM  | یـزدان جندقـی  




تو به نمره هایت خیره بودی، من به عکس های تو





پی نوشت: «Delete و Shift» را عشق است.


برچسب‌ها: چیزهایی هست که نمی دانی؛ و به جهنّم
+   2014/3/5 | ساعت: 10 PM  | یـزدان جندقـی  

       


مدام درباره ی نا-ممکن بودنِ «حرف زدن»، حرف می زنیم!  وای بر بیهودِگانی که ما هستیم.

از سرِ استیصال می نویسم.

ذهنم نمی تواند. تو نمی توانی. هیچ کس نمی تواند. تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟ تو خودت چه فکر می کنی؟


همین جا را می بوسید...در راه-رو راه می رفت...من آماس کرده بودم...در را باز می کرد...همین جا، همین را فشار بده...نمی دانستم برای-اش کی ام؟...من آماس کرده بودم...همین جا، دقیقاً همین را لمس کرده بود...گفت اگر می خواهی چیزی بگویی بگو، من نمی شنوم...نه. نمی لرزیدم. آماس کرده بودم...از در بیرون می رفت. چیزی از چیزی نمانده بود...بالاتر، بالاتر، همین جا، همین را با انگشت فشار می داد...در، نیازی به بستن نداشت. خود-اش داشت بسته می شد...من، من آماس کرده بودم...گفتم زندگیِ یزدان همین است انگار: ور رفتن و لاس زدن و توجیهِ «امر نا-ممکن»... در، بسته بود...نا-ممکن، ممکن بود... «من»، آماس کرده بود. 




عکس: حمید جانی پور



برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/2/4 | ساعت: 7 PM  | یـزدان جندقـی  

      

به علی نجم الدّین


در ابتدا کلمه بود. حالا نیست. تنها شب است که می مانَد. شب، این گلوله ی آتش. شب، این کلاهِ گشاد. شب، این سویه ی شرّ. شب، آن مرد آمد. در هیئتِ یک بیگانه، در خیابان راه رفت. در هیئتِ یک بیگانه، در خیابان نشست. در خیابان زمین خورد. در خیابان مُرد. خیابانِ تو بود. خیابان، تو بود. تو، خیابان بودی. چطور به کلمات بگویم آن مرد را؟ آنچه می اندیشم، می نویسم و آنچه می نویسم، نمی اندیشم. "آیا کلمه کافی است؟" می پرسی و می دانم نیست. کلمه ظرفیتِ بیانِ تکّه های مَرد را ندارد. سهمِ او بیش از کلمات است. پس چطور می توان شرح داد؟ باید گفت. باید بگویم؛ و همه باید بدانند چند نفر، چند تکّه در آن «مسیرِ سی متری» به قتل رسیدند. امّا چگونه می شود توضیح داد که یک انسان، آن مرد، می تواند چند نفر بوده باشد و هزار تکّه شده باشد و هر شرحه اش گوشه ای از آن «مسیرِ سی متری» افتاده باشد؟ نه! نمی شود! نباید! حتی دقیق ترین مفاهیم و شفاف ترین تصاویر هم، تا به دهان بیایند، به جوهری جز آنچه بوده اند، تبدیل می شوند. وای که چه بی-بخت و بی-بخار-اند الفاظ! و به کاری جز از نیازِ روزمرّه و چک-و-چانه زدن با بقّال و چقّال و رجّاله نمی آیند. هر عبارتی که می نویسی، خود، یک سؤتفاهم و -ناگزیر- عرصه ی یک/چند سؤتفاهمِ تازه است. این است که بیش از دو راه پیشِ پای ات نمی مانَد: یا خفه-خون بگیری و گفتنی و نا-گفتنی را یک-کاسه قورت بدهی؛ یا بگویی و به کفش ات هم نباشد که کسی فهمید یا نفهمید و اصلاً مثلِ بوفِ قوز-کرده در آن داستانِ (تا ابد) سوگوار، تنها برای سایه ات بنویسی. تو امّا بخوان! تو مجبوری بخوانی چون سایه ی منی! بخوان و بدان آنچه می گویم، همان چیزی نیست که می اندیشم و ...این تمامِ داستان نیست. هیچ کس آن را به تمامی نمی داند. پس، تنها بسنده باید کرد به لمحه ای و تکّه ای از مرد، که به «من» تعلّق داشت. یا دقیق تر بگویم: تکّه ای از «من» که در «مرد» می زیست.

"شب بود و «من» در هیئتِ یک بیگانه..." نه! بهتر بنویس!

"شب بود و از دنیا، تنها یک دیوار و از دیوار، تنها یک پلاک، باقی بود و آن پلاک گم شد و «من» فرو ریخت! " نه، نه، نه! این گونه نوشتن به دردِ لای پای خر هم نمی خورَد! بهتر بنویس! صراحت، صراحتِ فاجعه را فراموش نکن! این "فرو ریخت" را از کجای ات درآوردی؟! رمانتیک-مآبی ات، ارزانیِ لکاته های دور-و-اطراف ات! به هسته ی مرکزی برس! یا خودِ درد، یا خفه خون! خفه خون بگیر!


"شب...شب...شب بود و زمان، صفر و مکان، بُن-بست بود و... «من»...ناگهان...خالی شد."

-نه. نمی توانم گفت. در قالبِ تنگِ الفاظ نمی گنجد. چیزِ دیگری است آن. چیزِ دیگری است آن. چیزِ دیگری است آن. چیزِ دیگری است آن....



عکس: روزبه روزبهانی



برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/2/4 | ساعت: 7 PM  | یـزدان جندقـی  

     

اصلاً تو فکر کن که پنجشنبه بود این جمعه ای که گذشت و «حالا ما این جا» هم دوباره همان خیابانِ همیشه شلوغ و کنار همان رستورانِ بورژوایی بود، که ما ایستاده و ساق و ساده به درگاهِ زیرگذرِ خسته ای خیره بودیم که همین طور پیش چشمهامان موج بر می داشت و  اوج می گرفت و فوج-فوج آدم را به پیاده-رو تُف می کرد و چه پنهان که یک حسّ دریغ و یک حالِ عتیق (نوستالژیک) هم بود بگویی نگویی و ناچیز دلهره ای که "کجا شد آن دلبندِ عزیزترین؟" و "دیر نکرده یعنی؟" و هزار جور فکر و خیالِ ناگفته و ناگفتنیِ دیگر و...اصلاً تو فکر کن دنیا باشد و تو باشی و یک «عزیزم جان» هم بیشتر در این دنیا نداشته باشی و از قضا آن «عزیزم جان» در راهِ «حالا ما این جا» دیر کرده باشد و...بعد...جانمی جان! از پشتِ سر، غافلگیر-ات کند و تو برگردی و آن بو بیآید و آن حس برود و آن لب بخندد و دیگر نه خیابانی باشد، نه رستورانی، نه زیرگذری، نه...

اصلاً تو فکر کن که «روزِ تعطیل» نبود «امروز»ی که گذشت و مرگی هم از آسمان نمی بارید و گلویی و گاز-انبری و فشاری هم نبود و هوا جان-افزا و همان بوی مذکور، در فضا و درختان، در اوجِ انفجار بودند و خدایا! انگار همه چیز از خیلی خیلی وقت پیش مقدّر شده که تو بیآیی و من بشکفم و جخ، «ما»یی پا بگیرد و آن «ما»، تمامِ مسافتِ «حالا ما این جا» تا «بلوط» را قدم بزند و ترس را قِی و شرم را لقمه و حرف را رها کند و بگوید و بگوید و نترسد و از هر دری (دردی؟) بگوید و ساکت شود و راه برود و خوش...خوش...(کلمات چطور می توانند بگویند «ما» چگونه لحظاتی را می گذرانده؟) خوش بگذراند و برسد به همان «بلوط» دنجی که از خیلی وقتِ پیش نشان کرده بودی انگار و تا اسپرسو و شکلات-اش برسد، بنشیند و دستی به هم بمالد و حواس اش پرتِ "هزار بوسه" و "انتظارِ معجزه" ای شود که از گرامِ آن گوشه به گوش می رسد و دل خوش کند به آن صورتِ بی-گناه و آن ملاحتِ مکرّر و آن لحظاتِ نارنجی که لابد قرار بوده بهترین لحظه های زندگی اش باشند و...پس آن سه نقطه ی همیشگی را بگذارد و برود سطرِ بعد...

اصلاً تو فکر کن آن لحظاتِ نارنجی، نارنجی ماندند و فشارشان نیفتاد و رنگِ شان نپرید و آقای شاعر، نوشاکِ «ما» را آورد و «ما» سرکشید و خونی به عروق اش دوید و دستی دراز کرد و بابِ آشنایی باز شد با آن دست های بی-پناه و بال های آن فرشته ی بی-گناه و دیوِ قصّه دفترِ سبز را رو کرد و دلبرِ قصّه، نه گذاشت و نه برداشت و صفحه ی هشت را آورد و یک «دیدارِ تو حلّ مشکلات است»یی نوشت که دیوِ قصّه از آن طرفِ میز، رنگ باخت و سپر انداخت و تو بگو اصلاً یک لحظه کسی شد برای خود-اش (!) و حالا تو فکر کن همه چیز همین طور آرام و دلبخواه و روح-نواز سپری شد و دستی نلرزید و اشکی هم به گونه ی فرشته ای نغلتید و دیوِ قصّه پا نشد و جا-سیگاری را با خودش به میز کناری نبُرد و هِی سیگار دود نکرد و اصلاً تو فکر کن...




92/11/4

عکس: Phillip Toledano

برچسب‌ها: نامه ها
+   2014/1/31 | ساعت: 10 PM  | یـزدان جندقـی  

   

"لذتِ تماشای دوباره‌ی صورت اش، لذتِ گوش‌دادنِ دوباره به خنده‌هایش، لذتِ شنیدنِ دوباره‌ی صدایش، لذتِ تماشای دوباره‌ی غذا خوردن اش، لذتِ گرفتنِ دوباره‌ی دست‌هایش، لذتِ تماشای دوباره‌ی اخمش، لذتِ تماشای دوباره‌ی شانه‌زدنِ موهایش، لذتِ دوباره‌ی با او از کتاب حرف‌زدن، لذتِ تماشای دوباره‌ی چشم‌های اشک‌بار-اش، لذتِ تماشای دوباره‌ی راه‌رفتن اش، لذتِ دوباره‌ی کتاب‌خواندن برای او، لذتِ تماشای دوباره‌ی مسواک‌زدن اش، لذتِ دیدنِ دوباره‌ی گردن اش، لذتِ راه رفتنِ دوباره‌ با او در خیابان، لذتِ دوباره‌ی دست‌انداختن دور گردن اش، لذتِ دوباره‌ی بیدار شدن با او..."



 سانست پارک - پل استر - مهسا ملک‌ مرزبان- نشر افق

♣ عکس: هدا رستمی



پ.ن: پیشنهادِ زاهد است این کتاب، هنوز نخوانده ام، امّا از این کلمات هم نتوانستم گذشت.


برچسب‌ها: پل استر
+   2014/1/6 | ساعت: 6 PM  | یـزدان جندقـی  

    

9/4 ــ ساعاتِ خستگی و نگاهِ مات به شب. غروب، میم را دیدم. همان جای همیشگی. فضا تاریک و در، بسته و دست ها تشنه تر از لب های امام حسین.

9/16 ــ شبِ خسته. تنها در خوابگاه. با انبانی از فکر و خیالاتِ در-هم-پیچ و نامربوط، که توان و امکانِ هر گونه تمرکزی را از آدمی سلب می کنند. محورِ تمامیِ فکرها، میم است. یا لاأقل می توان گفت مرجع و ترمینالِ غاطبه ی افکار، اوست. الآن به درس های نخوانده فکر می کنی، بعد به میم. حالا به دولت آبادی فکر می کنی، بی درنگ به میم. داری به مادر-ات فکر می کنی، لابدّ مِنه، به میم!

9/21 ــ [تو کجایی در گستره ی بی مرزِ این جهان؟ تو کجایی؟]  بیهودگی که از حدّ گذشت، حتّی اگر نشئه ی قهوه و سیگارِ نیم-شب هم باشی، چیزی نمی توانی نوشت. فکر و خیالات آن قدر به-هم-ریز و سراسیمه-گَرد شده اند، که شرحِ ماوقعِ یک پنجشنبه ی معمولیِ معمولی هم از عهده خارج است.

9/22 ــ بُهت. بُهت است این جا؛ از چشم به فرش، از فرش به چشم. بهتی که اندیشه های تُرد و تهیِ تو را در دایره ای (چادیواری) بسته به سکون واداشته است و هیچ راهی نمی جوید یه توجیهِ چند-و-چونِ چیزهایی که هستند و می توانستند نباشند و یا لاأقل این چنین که اکنون هستند نباشند و سؤال، یک سؤال هست این جا، که هر جا و هماره در تو جاری بوده است:  چرا این قدر بیهوده ام؟

پیش از غروب. گلودرد. شاملو. خستگی. پلّه ی آخر. جمعه گی. آری. جمعه بود امروز. یک چند شنبه ی ناهنجار، بی بتّه، بی دلیل.

9/25 ــ شبی دیگر. در جایی دیگر. تنهایی ئی دیگر.  «بهت» و «ماتی» کماکان هست. انگار آن را لای لباس ها چپانده و با خود-ات به سمنان آورده ای. شاید هم خود-اش، با پای خود-اش آمده. شاید هم با پای تو، همان طور که روی شانه ات نشسته و پاها را از دو طرفِ گوش هایت آویزان کرده! به هر طریق، هر جا تو هستی، او هم هست و هر جا او هست، تو هستی: لازم و ملزوم!

9/26 ــ روزِ خالی: خالی تر از روزِ پیش، شبیه تر به روزهای پیش. عشق هم به داد-ات نمی رسد این ساعات. وَه که خسته ای و خموده! تبارک دارد این ملالِ بی زوال! [...] خوش گذرانده ای و خوش می گذرد کنار میم، امّا پوچی و نکبت، دست بردار-ات نیست انگار. کافی است او برود، تا نکبت پیدایش شود. [...] پایِ او که به زندگی ات باز شد، فکر کردی رفته. تنهایت گذاشته و آنی هزار بار خیال می کردی که: "شکر! نکبت عقب نشینی کرد و پوچی ته-نشین شد با فرود آمدنِ این فرشته."  امّا نه، نه به تمامی. که نکبت می تواند باز با قوا و ارتشِ قدَرتر بازگردد و پوچیِ ته-نشین شده، هر چقدر هم ته نشسته باشد، می تواند هَم بخورد و باز بالا بیاید و بوی گند و تعفن هم که البته! [...]  چرا این نکبت رهایت نمی کند؟ لخته لخته گُه به ذهن ات چسبیده و نمی توانی خلاص شوی از آن. به یاد می آوری اش چون نمی توانی به یاد نیاوری. هست، همیشه بوده: قائم به ذات، مانا و ماندگار. در طولِ عمر، هزاران تجربه ی دیگر را گردن نهاده و از سر گذرانیده ای، امّا هیچ یک نتوانسته و نمی تواند جای این لخته های نکبت را بگیرد. چیزها و تجربیاتی که خود، منشأِ درد و الَم های مستمرِّ تو بوده اند و هر آن می توانسته و می توانند حضورشان را به رخ بکشند.  امّا این لخته-نکبت ها انگار چیزی دیگر-اند، از جنس و نسیجی دیگر. بگذریم!

9/29 ــ یعنی باید بنویسم؟ اگر آری، چه را؟ چه چیزِ درخورِ تحریری روی داده است این جمعه؟ او نبود، پس باید رید به سرتاپای این دفتر. تمام!

10/1 ــ دیشب یلدا بود. با یک دقیقه اختلاف و این قدر طولانی؟  شبی که گویی پایان اش منزلی ست، که امیدِ رسیدن به آن را هم فراموش می کنی! مگر چند ساعت است یلدا؟! خسته بودی و تنها، دیشب، و هر چیزی انگار شکل و قواره ای دیگر داشت. فصل، پاورچین-پاورچین نو می شد و این گذر از فصلی به فصلِ دیگر، چیزی بیشتر درونی بود برای تو. پوست انداختن و نو شدن، "دیگر شدنی" مبهم و غریب؛ منگ و دلهره وار.

10/5 ــ سه روز در بهشت!  آمد، خدایا، بالاخره آمد. با خنده ای بر لب و آرزوی مرگ بر شانه هایش. آمد و با هم بودیم. اگر چه خسته، با هم بودیم. اگر چه وامانده، با هم بودیم. هرچند مُرده، با هم بودیم. ما بودیم. من از بودن حرف می زنم. من از بودن می گویم.

10/7 ــ خماری. خماری. خماری. [...] نمی خواهم این جا بودن را. نمی خواهد روح. کجایی جگرگوشه؟ کجایی؟

10/15 ــ اگر نَمیرم، چرا...؟  چرا نَمیرم، اگر...؟




از دفترچه ی نارنجی

عکس: نینا عصری

عنوان: کلیات سعدی - تصحیح محمد علی فروغی - هرمس - چاپ اول 1385


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/1/6 | ساعت: 5 PM  | یـزدان جندقـی  

    

  شبِ شب بود آن روز که برای-اش نوشتی: "خسته ام از این گسلش، از این کندن-پراکندنِ پیوسته..." و مکث؛ لال-مانیِ دهان-بند و باز:  "پزشک... به پزشک احتیاج دارم!" و دوباره مکث!  "سر، سرم جای درد هست و نیست و انگار... چطور از عهده ی این دقایقِ فرساینده برآیم؟"

  آن بیرون برف می بارد، این درون، آتش.  یک آن چشم باز می کنی و می بینی نیست. نه. این فکر ابلهانه تر از آن است که بیان شود. بی گمان هست. فکر می کنی هست و باید باشد: جایی از همین خاک (تو بخوان توده ی خاکستر)، امّا رخ، رخِ او پیدا نیست.  "چه کنم لای آین آدم ها؟ بی تو با چه دلخوشی این کثرت را تاب بیاورم؟"

  سؤال. سؤال. سؤال. "این تلِّ سؤال از کجا آمده؟ از که باید پرسید؟"

  حالا کف نشسته ای: فرشِ سرد و پلیسه ی سیگار.  فکر می کنی. فکر. فکر. فکر؛ و فواصلِ افکار و سؤالات را تنها آتش پر کرده است.

  لحظه ی ناممکن: زندگی را می بینی که داری از کرانه اش می گذری. خسته. خسته. خسته. «مثلِ لک لکی که بال هایش را برای کوچ...»

  وحشتِ لحظه تو را فرا می گیرد: سهمگین و خطرناک.

  "تا به دنیا آمدیم، نکبت بود. تا چشم باز کردیم، سرکوب و سرکوفت. بیست و سه سال است داریم مثلِ گوشتِ قربانی پخش و پلا می شویم و آه، حتی آه هم نمی کشیم. گره روی گره خوردیم و همه اش دندان مشغولِ گره وا کردن داشتیم. آدمی که دنیاش این است، رشد نمی کند. بالغ نمی شود. ما جنین ماندیم: چارچنگولی توی زهدانِ دردهامان."

  این حرف ها را کِی، برای کدام گوش گفته ای؟ به یاد نمی آوری! طلسم شده ای! زندگی ات جادو باشد انگار، و یک نشانه اش هم این که دیگر اختیارِ افکار-ات دستِ خود-ات نیست.

  الف می گوید: "حالا یک سال و هفت روز است که روی لبه ی تیغ زندگی می کنم."

  پا، کرخت شده در دمپاییِ لاستیکی. درد نمی فهمد دیگر. درد ذخیره می کند: دردِ دور-برداشته ی لاینقطع.

  و عجیب تر از این دردِ نانجیب، عادت است به آن.

  عادت به درد: خودِ درد! آدمی به آن خو می گیرد، با آن صبحانه، ناهار-شام می خورد و در متنِ همین درد به خواب می رود.

  "با این حساب، «ما» مجموعه ی گنگی است از گره و گریه و سوگواری!"

  این حرف ها را کِی، برای کدام گوش...



  عنوان و تصویر: Requiem for a Dream ساخته ی Darren Aronofsky


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/1/6 | ساعت: 3 PM  | یـزدان جندقـی