انگار همیشه مهم نگفتن داستان است
     

بر سه‌شنبه  برف می بارد.  اگر این شعر از من بود...

نگاه کردم دیدم بیست و سومِ مهرِ پارسال هم سه‌شنبه بود: سه‌شنبه ی تُرد.

پاییز شوخی را کنار گذاشته بود و درخت-به-درخت می کُشت و زهرِ چشم می گرفت. بارانی که «دوشنبه» آن‌همه برای باریدن‌اش دست‌دست کرده بود، بالاخره بارید. آن روزها شاعر بودم!! و همه چیز کلمه داشت. دلتنگی کلمه داشت. بمان کلمه داشت. درخت کلمه داشت. تابوت کلمه داشت.

روی دوشنبه غلت زدم. (از پنجره ی کنار تختِ جواد سُر خورده بود و ریخته بود زیرِ تختِ من. و همان جا غروب کرده بود.) غروبِ دوشنبه زیرِ تخت بود. روی دوشنبه غلت می زدم و شاعر بودم. توی خواب گریه می کردم. پتو وول می خورد. تشک می لرزید. و صبح، بالشت، پر از کلمه بود. آفتاب رمق نداشت. همان درختی که تابستان توت‌اش را خورده بودیم، حالا گنجشک‌مُرده تحویل می داد. سکوتِ باغـچه، سیاه و معنادار بود. چیزی می دانست، چیزهایی، و نمی گفت. وضعِ وخیمی بود: شکلِ شب‌های کودتا. یادمان رفته بود می‌شود گریه کرد. شب‌نشده، پاییز مسئولیتِ تمامِ قتل‌ها را به عهده گرفت. بیخودی به درخت مشکوک بودیم. (خودش صاحب‌عزا بود.) زندگی داشت از طریقِ پاییز و گنجشک های مُرده، درباره ی خودش با ما حرف می زد. باران، سوسه‌سوسه می بارید و هر آن، شکلِ تازه ای به خود می گرفت. باران، حلّ المسائلِ زندگیِ ما بود. کافی بود بایستیم و بگذاریم آب به پوستِ تنِ مان رخنه کند و بر اعتقاداتِ سست و مفلوک‌مان بنشیند و همه چیز را بشوید و تحلیل ببرد و حلّ کند. باران، حلّ المسائل‌مان بود، اگر می فهمیدیم‌اش. و فهمیدن، خیس شدن بود.

باران که بند آمد، سه‌شنبه شد. توی اتاق هنوز دوشنبه بود. تا دانشکده راه رفتم و سه‌شنبه مرا بغل کرده بود. طوری به هم چسبیده بودیم که معلوم نبود کدامِ‌مان دارد به آن‌یکی یاری می دهد. طوری که حتّی تشخیص‌مان مشکل بود، جدایی‌مان ناممکن: نیاز به جرّاحی داشت. مردمِ دانشکده مچاله بودند. انگار صفحه ی حوادث، انگار یک خبرِ بد را به صورت‌هایشان مالیده باشند. از طبقه ی چهارم بوی ریا می آمد. حالا در کلاسِ شعر نشسته بودیم: من و او. کلماتِ بلیک و الیوت روی سر و صورت‌مان می ریخت امّا نمی شنیدیم. او خودِ شعر بود. با آن نیروی خالصِ حیات، آن زیباییِ محال، و آن شوقِ مفرطِ زیستن، چه حاجت به بلیک؟! آن چشم‌ها برای تمامِ عمرمان خواندنی داشت. حرف داشت. و آن دست‌ها، شکافِ عمیقی بود که آب در تخته‌سنگ حفر می کند. و روزهای من، تخته‌سنگ بود. ظهر نشده، از شهر رفت. و این "رفت"، خالی از روایت نیست. و این "رفت"، زندگیِ من است. تمامِ زندگیِ من و تمامِ خنده ی او را سه‌شنبه با خودش می‌بُرد. روز، ورق-ورق شد. من مُردم. و تا او به تهران برسد، ساک‌اش را توی پاگرد زمین بگذارد، جیب هایش را بگردد و کلید را پیدا کند، مرا دفن کردند، از قبر بیرون کشیدند و دوباره به خاک سپردند و از خاک درآوردند و دوباره...

آن روز در آمفی‌تئاترِ دانشکده، «گذشته»ی فرهادی اکران می شد.

 

 

عنوان: نام دفترِ شعری به همین نام، از نازنین نظام شهیدی، نشر نیکا: 1372


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/10/24 | ساعت: 10 PM  | یـزدان جندقـی  
        

بمیر، بمیر، نود بار بمیر ــ امّا از آدم‌های زنده هم رو برنگردان. او را به مورد و مسئله تبدیل نکن. گوشت‌و پوست است، بوریس. گوشت‌و پوست. او فریاد می زند و تو خودت را به کری زده ای. تو عمداً چشم و گوش و دهن‌ات را می بندی. تو در برابرِ موجودی زنده مُرده‌ای. اگر مکس را برادرِ واقعی‌ات ندانی، نه در درون به چیزی خواهی رسید و نه در بیرون. کتاب‌هایت روی آن رَف... کتاب‌هایت بوی گند می دهند! نیچه ی مریض‌ات، مسیحِ رنگ‌پریده و دوست‌داشتنی‌ات، و داستایفسکیِ رنج‌کشیده ات به هیچ جایم نیست! کتاب، کتاب، کتاب. بسوزان‌شان! به درد-ات نمی خورند. اصلاً کتاب نخوانده باشی بهتر از این است که آنجا بایستی و شانه بالا بیندازی. اگر نفهمی "حیّ و حاضر" و "گوشت و خون" یعنی چه، هر چه مسیح گفته دروغ است، هر چه نیچه گفته ریاست. اگر از کتاب های آن‌ها به آسایشی شیرین برسی و این آدمی را که دارد جلوی چشم‌ات می پوسد نبینی، به این معنی ست که آن‌ها دروغ‌گو و فاسد بوده اند. برو، برو سراغِ کتاب‌هایت و خودت را زیر آن‌ها دفن کن! برگرد به قرون وسطایت، به کابالایت، به هندسه و ریاضیات‌ات. ما به تو نیازی نداریم. ما نیازمندِ هوای تازه‌ایم. نیازمندِ امید و شهامت و رؤیا. ما به یک جو همدردی و نوع‌دوستی نیاز داریم.

 

 


مکس | هنری میلر | به فارسیِ امید نیک‌فرجام | کتاب‌های کوچک نیلا (1388)

عنوان: از نامه های صادق هدايت به شهيد نورايي


برچسب‌ها: مکس, هنری میلر
+   2014/10/12 | ساعت: 2 AM  | یـزدان جندقـی  
 

و تو تنها کسی هستی که توانست، آن طور که می خواست، میانِ خود و «بی بی هور» فاصله بیندازد. ساکت‌تر از حلزونی که تهِ دریاست، آهسته رفتی و آهسته آمدی و دوستان‌ات را دیدی که به همان سرعتی که حرف می زدند، قد می کشیدند و پیر می شدند. و تنهاییِ تو آن آدم برفی بود، که پانزده سالِ پیش (کنارِ جویِ همین کوچه) درست کردی و می دانستی هرگز آب نمی شود. و نشد.

 

 

عنوان: «لبـریخته‌ها»ی یدالله رویایی


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/9/17 | ساعت: 9 PM  | یـزدان جندقـی  

راه می روم و بوی کبابِ تنِ آدم، به ویژه کبابِ انگشت های دستِ راستِ آدم هایی که قلم را می گرفتند و حرکت می کردند، و کبابِ چشمِ آدم ها که موقعِ نوشته شدنِ کلمات با مراقبت آن ها را پیش می بردند؛ و بوی کبابِ دست های کاگرهای چاپـخانه دور و برّ ماشین های چاپ، و بوی کبابِ شوخی های حروفـچین ها، وقتی که حروف را از روی گارسه ها بر می داشتند و می چیدند. سوختند، همگی. چه بسترهای زیبای ردیف شده ای از احساس ها و بوسه ها و عروسی ها و چه تشییع جنازه های درخشانی که سوختند، و چه زبان ها و خیال ها و فکرهایی که خاکستر شدند. جهان بوی سوختگی می داد. تقی گفته بود، علامت: آشویتس. و من، برادرِ کوچکتر، آن آشویتس را در «گودِ مُرده شوخانه» در آن «خانه ی وقفی» ساختم و سامان دادم و سوزاندم. و آخرین چیزهایی که سوخت دو تکّه از دو کتابِ مختلف بود، با یک یادداشت راجع به واقعیت.

 

 


آزاده خانم و نویسنده اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی | رضا براهنی | کاروان: چاپ دوم (1381)


برچسب‌ها: آزاده خانم و نویسنده اش, رضا براهنی
+   2014/9/17 | ساعت: 9 PM  | یـزدان جندقـی  

فاجعه همین روزهایی است که از پیِ هم می گذرند، همین تبعیتِ تام و تمامِ ماست از قواعدِ زندگیِ روزمرّه، همین تلاشِ مستأصلانه‌مان برای چنگ انداختن به هر موقعیتی که با جان کندن به دست آورده ایم. اعتقادِ راسخِ ما به این شکل از زندگی بیش از هر چیز محصولِ ترس است، ترسی درونی‌شده که به وجودش آگاه نیستیم یا اعتراف نمی کنیم، و با این حال زندگی‌مان را بر بنیانش استوار کرده ایم.

 

 

 


شعارنویسی بر دیوار کاغذی | امیر احمدی آریان | نشر چشمه: تابستان نود و سه


برچسب‌ها: شعارنویسی بر دیوار کاغذی, امیر احمدی آریان
+   2014/9/17 | ساعت: 9 PM  | یـزدان جندقـی  

 

به جای «همیشه این‌جا خواهم ماند» بَس بود بنویسی «این‌جا خواهم ماند» و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به‌زودی می‌بینی که همیشه آن‌جا نمانده‌ای. آن‌وقت شاید از خودت بَدت بیاید.

 

 

 

• بهمن فُرسی | شب یک شب دو


برچسب‌ها: شب یک شب دو, بهمن فرسی
+   2014/9/17 | ساعت: 9 PM  | یـزدان جندقـی  

ازدواج که به صورتِ ادایی رقّت انگیز در دوره ای به حیاتِ خود ادامه می دهد که اساسِ مشروعیتِ انسانی اش را از دست داده است، امروزه معمولاً حیله ای است که برای صیانتِ نفس به کار بسته می شود: دو شریکِ جرم، مسئولیتِ رفتارِ بدی را که در حقِّ یکدیگر می کنند، به گردنِ یکدیگر می اندازند، و این در حالی است که در واقع هر دو در یک منجلابِ متعفن به سر می برند. تنها ازدواجی می تواند آبرومند باشد که زن و شوهر در آن زندگیِ مستقلی داشته باشند. ازدواجی که در آن به جای پایبندی به پیوندی برآمده از مشارکتی جبری در منافعِ مادّی، هر دو فرد آزادانه پذیرای مسئولیتی متقابل شوند. ازدواجی که اساسش مشارکت در منافعِ مادّی است، برای هر دو طرفِ درگیر خوارکننده است. سازو کارِ این دنیا چنان خیانت بار است که هیچ کس، حتّا کسی که به این امر آگاهی دارد، از پذیرشِ این خواری گریزی ندارد. این است که ممکن است گفته شود ازدواجِ بی خفّت تنها برای کسانی امکان پذیر است که دیگر به دنبالِ منافعِ مادّی نیستند: یعنی برای ثروتمندان.
امّا این تنها یک امکانِ فرضی است، زیرا افرادِ طبقه ی ممتاز دقیقاً همانانی اند که دغدغه ی منافعِ مادّی به سرشتِ دومِ شان تبدیل شده است ـ در غیرِ این صورت صاحبِ امتیاز نمی شدند.

 

 


اخلاقِ صغیر | تئودور آدورنو | به فارسیِ حمید فرازنده | نشرِ نقش خورشید چاپ اول 1384


برچسب‌ها: اخلاق صغیر, آدورنو
+   2014/9/17 | ساعت: 9 PM  | یـزدان جندقـی  
 

یک:  اواخرِ غروب: دقایقِ تا خِرخره دلـگیر. ته مانده ی روز به دیوار ماسیده و چند دقیقه بیشتر فرصتِ زندگی ندارد. (یعنی واقعاً قرار است با این جمله ها شروع کنم؟ نمی دانم. چه اهمیتی دارد اصلاً؟ سه جمله نوشته ام و آن قدر سبک-سنگینِ شان کرده ام که اگر کسی نداند، خیال می کند تدوینِ مرامـنامه ای عهدنامه ای چیزی را استارت زده ام! ولی دوستانِ من، بیایید دست از این حسّاسیت های وسواس گونه برداریم و بگذارید یک بار هم که شده غربالِ کلمات را به بعداً مؤکول کنیم و مثلِ "نامه ای عاشقانه از تیمارستانِ ایالتی" صمیمی و از نزدیک باشیم. مچکرم.) بله، داشتم می گفتم. شب دارد مثلِ غدّه های سرطانی همه جای این تنِ تبـدارِ سرخِ مایل به کبود (آسمان!) منتشر می شود و هر لحظه ممکن است بیمار از دست برود. این تشبیه را می شود کِش داد. مثلاً شما شب را یک ملحفه ی سیاه بگیرید که گُله-به-گله از آتشِ سیگارِ خداوند (ستاره ها) سوراخ است و آن را روی نعشِ سفیدِ آسمان (روز!) کشیده اند و گذاشته اند توی کشوی سردخانه ای که ما به آن تقویم می گوییم. اگر عاشق باشید، این تصویر آن قدر در ذهنِ هَشدر-پَشدرِتان بسط می یابد که به گریه می افتید. و اگر عاقل باشید، بی درنگ کلید های ترکیبیِ Alt و F4 را فشرده و دست از این حماقت بر می دارید!

دو:  اتاق در من دراز کشیده و رختـخوابی که دیشب با کافکا، دوتایی در آن خوابیده بودیم، حالا تنهاست. باور کنید چیزی غمگنانه تر از یک رختـخوابِ خالی در دنیا وجود ندارد. و باورتر کنید که این دو مرد (کافکا و من) سالم نیستند، هیچ وقت نبوده اند، و البته تنهاییِ شان ترسناک است. آن ها با غم مَست می کنند و غم همان چیزی ست که هر چقدر هم داشته باشند، باز کم می آورند. (عجب جمله ای! حتماً از جایی کِش رفته ام)  می بینید؟ تا قضیه می خواهد خود-اش را نشان دهد و متن می رود که لحنی جدّی به خود بگیرد، یک پرانتز باز می شود و گَند می زند به رؤیاهامان. انگار کلمات دست-به-یکی کرده اند که همه چیز را بی حرمت کنند. (اوه. یک جمله ی فلسفیِ دیگر!) حالا این نوشته دارد به یک مسابقه ی طناب-کشی تبدیل می شود و سطر به سطر-اش متلکی بیـجا و پرانتزی تلخ در خود نهان دارد و هر آن در معرضِ خطرِ بیش-از-حد-خودمانی-شدن است. پس مراقب باشید و با احتیاطِ بیشتری خوانندگی کنید!  راست اش را بخواهید همین الآن برگشتم و یواشکی نگاهی به جملاتِ قبل انداختم. فارغ از آفرینی که بر نظرِ پاک و خطا-پوشِ شما همراهانِ صبور و همیشگیِ این برنامه نثار کردم، قدری هم خجالت کشیدم! کلمات به وضعی شلخته و دست-و-پا-گیرند و در نقاطی آن چنان تو-رفتگی و فراز-و-نشیب دارند که آدم را عصبی می کنند. انگار کسی یک جوکِ بی مزه را طوری با آب-و-تاب تعریف کند که مستمع برای رعایتِ نزاکت هم که شده مجبور به خندیدن شود.  خیله خوب حالا! یک چیزی پَراندم. لازم نکرده آن قیافه ی مغبونِ حق-به-جانب را به خودِتان بگیرید! مگر بقیه به جز حرف زدن و مِن مِن کردن و رقصیدن و مشنگ بازی چه کار دارند می کنند که از بنده انتظارِ ارائه ی ورژنِ جدیدِ «در انتظارِ گودو» را دارید؟! یک مُشت مشنگِ از-خود-راضی!(بقیه را عرض می کنم.)  اصلاً من همین جا اعلام می کنم که این نوشته ها به دردِ هیچ بنی بشری که اقلِّ کم بیست مرتبه «ناتور دشت» و چهل و دو مرتبه «بوف کور» را نخوانده باشد، نمی خورند. (به جز تو، عزیز دلم که همیشه و همه جا استثنا هستی!)  بروید آقاجان، بروید به زندگیِ تان برسید، به فلافل فروشی سر بزنید، بچه های نداشتۀ تان را از مهد کودک بردارید، روانکاوتان را ببینید، روزی یک رمان و دو فیلم مصرف کنید...ولی بگذارید ما با خیالِ آسوده غصۀ مان را بخوریم و (به قولِ آن عزیز) دچارِ " آلامِ تسکین نیافتۀ مان" باشیم و به "این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد" و به "دختری که دراز کشیده و ناخنِ انگشتِ سبّابه ی دستِ چپ اش را می جَود" فکر کنیم و در حسرتِ آن گلِ نیلوفرِ کبودی به فنا برویم که سال هاست تعارفِ مان می کند و هر بار خواستیم از جویِ آب بپریم و بگیریم اش، خنده ای خشک و زننده مو را بر اندامِ مان راست (و درجا میخکوبِ مان) کرد و نتوانستیم. و آن قدر نتوانستیم که آبروی ضرب المثل را هم بردیم. نوشتن، نتوانستن شد. آمدن: نتوانستن. رفتن: نتوانستن. خواستن: نتوانستن.

سه:  حالا شب این جاست. در دل ها و روده های ما، در دهانِ ما نشسته و "پُرزهای سیاه اش را به حلقومِ مان می مالد". تاریکی را گاز بگیر و به "صدای تمام شدنِ روز" گوش بده! فحش بده! لعنت بفرست به آفتابِ ساعتِ دو، به این گرمای تابستانیِ بی امانِ نفس-بُر، به چاله چوله های خیابان و به بوقِ ماشینی که تو را از هپروتِ خود-ات خارج و به عرصه ی نمادینِ واقعیت پرتاب کرده است.  به گریه ات برس؛ و به بغضی که از خیابان تا خانه، صبورانه، کنار-ات قدم زده و خَم به ابرو نیاورده. نگران نشو. لازم نیست فکر کنی: چطور ممکن است یک متن با ضمیرِ «من» شروع شود و با «تو» پایان بپذیرد. مردمانی هستند که معتقدند، هر کجای هستی را نگاه کنی جز خود-ات چیزی نمی بینی؛ من به جایی رسیده ام که هر جا را نگاه کنم، جز تو چیزی نمی بینم. اگر حق با آن ها باشد، یا تو باید خودِ «من» باشی، یا من باید در «تو» زندگی کنم! چه فرقی می کند؟ مهم این است که کلمات دارند به سمتی می روند که از همان ابتدا باید می رفتند: تو!

 

چهار:  آری. همین شب ها بود که با آن لکنتِ مضحکِ همیشگی ام از آموزه ای که جایی خوانده بودم برای ات حرف زدم: حکمتی که می گفت: همیشه عظیم ترین هراسِ مان را با هراسی کوچک می پوشانیم و هیچ وقت جرأت اش را نخواهیم یافت که از آن چیزِ واقعاً مهم سخنی به میان آوریم. با مرورِ کوتاهی بر گذشته، درمی یابم که هراسِ بزرگ و جاودانه ی من، در واقع نبودنِ تو است و دلتنگی برای تو، که حالا به حدّی حادّ و غیرِ قابلِ تحمل شده که کافی ست دست ام را مُشت و عضلاتِ گلوی ام را به موقع مهار نکنم، تا آن مایعِ آشنا را به دیده گانم بیاورد. دلتنگی ات را می شناسم، قدر-اش را می دانم و مسئولیت اش را می پذیرم. و از تهِ دل امیدوارم که خداوندِ متعال به خاطرِ همین دلـتنگی و به جرمِ این که نتوانسته ام آن طور که باید با تو یک-روح-در-دو-بدن شوم، به خشونت بار ترین نحوِ ممکن مجازات ام کند. تو هم اگر فرصت کردی همان "شلوارِ سرخابیِ مجیب الدعوات" را که دیوانه اش بودم بپوش و با کلماتِ بابِ میلِ خود-ات، و با آن صدا ت که آدم را به یادِ زندگیِ قبلی اش در کالبدِ یک پرنده می اندازد، دعای ام کن و تشدیدِ مجازات ام را از پروردگار-ات بخواه.

یکی از همین مُردادها بود که تو زیبا بودی. و آن قدر زیبا که فصل، شباهتی باورنکردنی به اردیبشهت داشت. آن روز تو به دندانـپزشکی رفتی و من برای ات نوشتم "وقتی نباشی، ترکِ سیگار هم به زحمت اش نمی ارزد." و تو آن قدر زیبا بودی که تحویل ام نگرفتی و من در خود-ام کز کردم و تا شب ادای کتاب خواندن درآوردم و هیچ نگفتم، و در همان حال، حاضر بودم مثلِ سگ جان بدهم و فقط چند لحظه صدای ات را بشنوم. باید به تو زنگ می زدم امّا غرورِ مسخره ام اجازه نمی داد. سکوت، هر لحظه سیاه تر می شد و غم، همین طور آجر روی آجر می گذاشت. و تو آن قدر زیبا بودی که نیمه-شب نشده، با همان لبخندِ امید-بخش و همان لحنِ امداد-رسانِ همیشگی از راه رسیدی و دستِ مرا، که چون مگسی گرفتار در بطریِ نوشابه تقلّا می کردم، گرفتی و قرارِ فردا را گذاشتی برای دیدار.  و این قرار، دقیقاً یکی از همان الطافِ روحـبخش ات بود که (برای ات می گفتم و تو با فروتنی انکار می کردی و) همیشه درست وقتی انتظارِشان را ندارم، نازل می شوند و اشکم را در می آورند. و تو زیبا بودی. آن قدر زیبا که فردا آمدی. آمدی و با چشم های خجالتی و ابروهای تازه (یادت هست؟) و شالِ رنگارنگ ات طوری پیشِ چشمانِ بی-بضاعتم راه رفتی که باید تمامِ خویشتن-داری و تقوا و ایمانم به مسیح را به کار می گرفتم تا (همان جا، لا به لای مردم) در آغوش ات نگیرم.

 

 

پسِ پُست: این نوشته یک اسراف است. یک اسرافِ محض! متنی برای هیچ، که باور کنید قرار بود راجع به آخرین داستانی باشد که خوانده ام. چه کنم؟ او زیباترین داستانی ست که خوانده ام. تازه ترین داستان. داستانِ داستان ها!


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/8/11 | ساعت: 9 PM  | یـزدان جندقـی  
 

اگر اندوهی بزرگ تو را قبضه کرده است، اگر احساسِ بدبختی می کنی و دریافته ای که زندگی یک رویدادِ عوضی، احمقانه و بی نتیجه است که هر ثانیه اش چیزی به جز خونِ دل خوردن و جان کندن با خود ندارد؛ اگر هر چه می بینی کثافت و خون و فضولات است و فقط بوی گَند به مَشام ات می رسد و هر چه می شنوی قباحت است و شناعت و زشتی؛ اگر غایبی و غریب، و از غربتِ جهان وحشت کرده ای؛ اگر تنهایی و وانهادگی را پذیرفته ای و آن را مثلِ یک واقعیتِ تلخِ جدایی ناپذیر، مثلِ سیل و سرطان و زلزله، در خود-ات حلّ و فصل کرده ای، امّا هنوز صبح که چشم باز می کنی، می بینی نمی توانی،،، خوشحال باش! چون تو مُرده ای عزیز! و اگر کماکان نفس می کشی، از آن روست که هنوز بدهکاری، و چیزهایی هست که نپرداخته ای و روی هم رفته، ساز و کارِ زندگانی به شیوه ای ست که تا خوب نچلانَد و رُس ات را نکِشد، از گواهیِ فوت خبری نیست. اصلاً بگذار بگویم این زندگی، پیشاپیش نوعی مرگ است. آن پیرِ فرزانه تلاش کرد با «کلیدر»اش این بازی را معکوس جلوه دهد؛ و تا حدِّ زیادی هم موفق شد متأسفانه! زمانی یک لبخند، یک سر تکان دادن، یک سکوتِ «گل محمد» کافی بود تا متقاعد شویم باید زندگی را "کرد"، پیش از آنکه او ما را بکُند. (زندگی را می گویم!) امّا عزیزِ دلم، گلم، قربانِ شکل ات! خود-ات خوب می دانی که «گل محمد» هم اگر از آن معرکه سرِ سالم به در می بُرد و به جای مُردن، (مثلاً) دستگیر می شد و کار-اش به محاکمه و دادگاه می کشید، احتمالاً همان حرفی را به آقای قاضی می زد که مسعودِ شصتچی و سعید حجاریان و باقیِ رفقا زدند: "من جَو-گیر شده بودم!"

بگذریم. حرف، این است که برای من و تو دیگر دیر شده عزیز، و خدایی ش دیگر جَوّی هم نمانده که بگیردِمان. ما که از تمامِ سوراخ های ممکن گزیده شدیم و یک تپّه ی نریده هم در پرونده ی مان به چشم نمی خورَد: ما که عشق و سیاست و احمدی نژاد و ساقیِ عرق و استادِ اندیشه اسلامی به یکسان درِمان مالیده اند، ما دیگر چرا؟! ها؟ ای خلایق مَستید و منگ؟ (شاملو!)

فِرِنچ ام را ببخش. از بختِ تخمی، اعصابم لای همان دستمالی ست که سال ها قبل، زیرِ درختِ آلبالو گم شده. خلاصه: تمامِ این لاطائلات را بافتم تا از جانبِ پروردگارم به تو بشارتی بدهم: به تو ئی که آن شب تلفن کردی و گفتی می خواهی خود-ات را از آن بالا پرت کنی پایین و من آن قدر دوست ات نداشتم که بگویم "زود! زودتر این کار را بکن"، به تو ئی که آن نیمه شب آمدی و توی پارکِ کنارِ قبرستان، یک حرف هایی زدی که گریه ی جفتِ مان درآمد و فرت و فرت سیگار کشیدیم و پاک یادِمان رفت که چقدر دلِ مان برای هم تنگ شده، و به تو ئی که بعید است این ها را بخوانی و احتمالاً حالا دو سال و نیم می شود که (به تعبیرِ خود-ات) روی لبه ی تیغ زندگی می کنی و شگفتا که هنوز یک چیزهایی توی دنیا هست که آزار-ات می دهد. بله، با شماهایم، ای قوم! ای حواریونِ باوفای من در مذهبِ مبینِ «به فاک رفتن»! بشارت و معجزه ای که امشب برایِ تان تدارک دیده ام، از هر آنچه تصور کنید ساده تر است: ساده تر از غذاهای "کم خرجِ" سامان گلریز، ساده تر از دزدیدنِ سه هزار میلیارد تومان و حتی آسان تر از تماشای دوباره ی فیلمِ «2001: ادیسه ی فضایی». و آن تبشیر و پندِ قدسی از این قرار است که: "دست ات را روی زانوی خود-ات بگذار و سه بار بگو به تخمم! بعد به «غیبتی» که آن بالا حرف اش را زدم، ادامه بده. غایب باش و بگذار حتّی صمیمی ترین آدم های زندگی ات این غیبت را بپذیرند، و آن را به مثابه ی خاصّه ای بنیادی از وجود-ات تلقّی کنند. بگذار (به قولِ استر) ماهیتِ زندگی ات، جهان را برای پذیرشِ مرگ ات آماده کند." این اواخر، هر خری در هر طویله ای در حالِ قرقره کردنِ جمله ی نخ-نمای "زندگی، به زیستن اش نمی ارزد" است. تو امّا خر مشو! تو این را مگو، تو این را نشان بده!

 

به بشارتی که هم اکنون از جانبِ پروردگارم به دست ام رسید، توجه فرمایید:

 

"دروغ گفتم"


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/7/26 | ساعت: 11 PM  | یـزدان جندقـی  
 

از  خواب بیدار شده ای. از خواب بیدار شدن همیشه وحشت ناک است. صورت ات: تفتیده و تنوری و چغر. انگار خوابِ کربلا دیده باشی!  زیرِ ناخن ها: یک مَن چرک. از دک و دهانت چرک و کثافت می بارد. می بارد. سر-ات را می اندازی پایین. دیشب را به بدبختی گذرانده ای.  امروز را به خمیازه و کدورت. حالا دوباره شب. شب. شب خانه کز می کند. اتاق یتیم می شود. قدم که می زنی انگار یتیمی به نوانخانه پا گذاشته.  کدام ستون، کدام اسکلت در تو فرو ریخته؟ «کدام پل در کجای جهان؟» حس می کنی خسته ای. کسالت به تو رو آورده. زده شده ای. از کی؟ از چی؟ نمی دانی!  ستونی، پُلی آیا بوده اصلاً؟ دود را در سینه نگه می داری. بعد مژه ها خود-به-خود هَم می روند. قلاجِ دود از لای سبیل ها و بیخ دندان ها بیرون می زند. سر-ات را پایین تر می اندازی. دست می کشی. به کجا؟ معلوم است دیگر: به تاریکی. تن، تن-ات که انگار دیگر از تو نیست، کناری ایستاده تماشا می کند. دور می ایستد. می ترسد. می ترسد از تو! «ای زمخت! خاک آلود!  پاره!»  نه! حتی نگاه هم نمی کند. دل-اش را ندارد. چشم هایش را می گیرد. تن-ات، چشم هایش را می گیرد تا نبیند که تو، «ای زمخت! خاک آلود! پاره!»، داری با خود-ات چه می کنی؟  انگار که نه، حتماً که نه، بی شک که نه، تو به شکلی مومنانه دیگر خود-ات نیستی!

[امّا  ظهر و شب

امّا  ظهر و شب

امّا  ظهر، امّا شب]

روح ات تکه-پاره شده و هر تکّه شکلی، جرمی، حجمی و غلظتی متفاوت به خود گرفته. آخ که تو به شکلی مومنانه دیگر خود-ات نیستی!

- «چرا؟»

همه اش دورِ همین «چرا» پرسه می زنی.  چرا همه اش دورِ همین «چرا؟» دور می زنی؟ چرا خود-ات شده ای خوره ی روحِ خود-ات؟ چرا نمی توانی فکر کنی: "چه قشنگ! ای وای زندگی چه قشنگ! احمد رفت پیشِ زن اش، محمود رفت پیشِ معشوقه اش. آن مارمولک یک مگس شکار کرد. حلیمه مُرد. نوزادِ ندیمه پسر شد"؟ چرا هفت میلیارد آدم می توانند بخندند و تنها  تو یک نفر باید عزا بگیری؟ دل ات پُر است. دل ات بدجوری پُر است. چیزی در روح ات گره خورده. روان ات به روغنِ دروغ و لجن آغشته شده. وحشت داری. از خود-ات وحشت داری. نمی توانی مقابلِ این دروغِ بزرگ، این «تو»، بایستی. «تو» بزرگترین دروغِ آفرینش است! تن ات هنوز اینجاست. کنارِ او ایستاده ای و دل ات می خواهد که نباشی. می خواهد که ناگهان محو شوی. که نسیمی بوزد و تو را بردارد ببرد توی چاهی چیزی بیندازد. که پوش بشوی. دود بشوی. به هوا بروی. نباشی. نباشی. می خواهی نباشی امّا هستی. هستی و کنارِ او ایستاده ای. می نشینی. امّا نه نزدیک اش. که دورتر. غریبی می کنی. احساسی گُنگ نمی گذارد که صمیمانه کنارِ او بنشینی و دست اش را -دستِ خودت را-  بگیری. چیزی مثلِ خوره روی پوست ات حس می کنی. می خارانی. با ولع می خارانی اش. اما نمی رود. نه. نمی رود. آینه. آینه را بر می داری. دل ات برای خود-ات تنگ شده! می خواهی «خود»ات را توی تاریکی ببینی، ولی جرأت-اش را نداری. انگار بخواهی به جنازه ی گاوی که خود-ات سر بُریده ای نگاه کنی. نه!  توانِ نگاه نداری. می ترسی. ترس. ترس، پیراهنِ تن-ات شده دیگر. همیشه ترسیده ای. همه جا. همه وقت. دانسته و ندانسته. شناخته و نشناخته ترسیده ای. از راننده، از بقّال، از پدر، از آقای ناظم، از بوی تریاک، از عشق، از هر چیزی که اسم دارد ترسیده ای. خون، حتی خون هر بار با ترس و لرز از قلب ات خارج شده، دور زده و باز از ترس به قلب ات برگشته. خون هر مرتبه فقط به قلبِ تو پناه آورده!  و این بومب بومب، این نبض، این ضربان، چیزی نمی گوید مگر:

کمک

کمک

کمک...

 

 

• بعدِ تحریر: این کلمات، تکه ای از پیش نویس های بی ارزشِ قدیمی است. و (به قولِ آن بزرگوار) تکه ای از «هنوز»ها است که دیشب دستکاری و دوخت و دوز-اش کردم. بیشتر-اش مشمولِ حکمِ «شیفت و دیلیت» شد، و بازمانده اش (تقریباً) شد این. شعرها هم دیشب به متن بخیه شدند.

• بعد تحریر 2: وقتی دوباره خواندم اش، شک بَرم داشت. به نظرم آمد که متن به شدّت تحتِ تاثیرِ داستان های دهه ی پنجاه و آن موقع هاست. هر چه حافظه ام را چلاندم نتوانستم به خاطر بیاورم کدام داستان و کدام نویسنده؟ شما هم اگر همین حس و سوال را داشتید و احیاناً جواب را هم می دانستید، در باخبر کردنِ این حقیر از طریق کامنت، درنگ نکنید! با تشکر

• عنوان: شعرِ «کفش» | همایون پاک

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/7/8 | ساعت: 7 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

 

[ چقدر ندانستنِ روزی که می میریم، بدبختی ست ]

 

 

 


برچسب‌ها: چنین گفت دوستـجان
+   2014/6/3 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی  
 


گاهی فکر می کنم
زندگی، خوابی است که یک مگس می بیند.
و رویای یک مگس
به جز گُـه
چه تعبیری می تواند داشته باشد؟





سفر به ابتدای شب ــ یزدان جندقی ـــ ترجمه ی فرهاد غبرایی


برچسب‌ها: نکّ و نال
+   2014/6/3 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

 

[«شب» در من تخم گذاری کرده است]

 

 

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/6/3 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

انگار «ملال»

نارنجک به خود-اش بسته

و پریده باشد وسطِ «امروز»

 

 

 

 

93/3/8

عنوان: تی. اس. الیوت (The Love Song of J. Alfred Prufrock)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/6/3 | ساعت: 3 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

خدایا!

اينان [مَردم کوفه] از من خسته اند و من از آنان خسته؛ آنان از من به سُتوه اند و من از آنان دل

شکسته؛ پس بهتر از آنان را مونسِ من دار؛ و بدتر از مرا بر آنان بگمار.

 

 

 

 

علــی بن ابی طالـب | نهج البلاغه: خطبه ی بیست و پنج

عنوان: ژان پل سارتر


برچسب‌ها: کتاب مقدّس
+   2014/6/3 | ساعت: 3 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

هر کس این ها را بخواند، تا قیامت در عذابی دردناک خواهد بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هر که در چهار چیز غور نماید، ای کاش هرگز از مادر نمی زاد: آنچه در بالاست، آنچه در زیر است، آنچه قبل بوده، آنچه بعد خواهد بود. (تلمود: حقیقه ی ۱ و ٢)

 

•••

به حسّ و حالتی دشوار دچارم! یک جور زمهریر. زندگانی را مثلِ سیبی گاز-زده تعارف ام کرده اند و مانده ام چه کار-اش کنم: جنده ای که تا به زیرِ رانِ من برسد، هزار بار گاییده شده و حالا ادّعای باکره گی هم دارد، بی پدر و مادر! تو باشی چه می کنی؟ کام می گیری یا تُف می اندازی به سینه اش؟

•••

این ها مستند است عزیز!  مستند به آن معنا که حالا یزدان چیزی به جز نگاهِِ خود نیست و این نگاه، جایی جز سفیدیِ کاغذ برای سکونت ندارد (نمی خواهد هم که داشته باشد و) تن-لَخت و خمیازه در دهان، در ستمی نظاره می کند که بر «ما» می بارد. و وزشِ پنکه، خود، مددی ست به تنفّس.

ما چه ایم؟ چه ایم ما؟ چه کس یا کسان، این ستم بر ما روا داشته اند؟ 

این ستم، مستند است عزیز! مستند از آن رو که هر کدامِ مان داریم در یک گوری گم و نابود می شویم؛ هر کدامِ مان داریم یک جوری نفله می شویم و تخمِ هیچ کس حتّی نمی خارد! رنجور نیستیم. خسته نیستیم. غمگین نیستیم. ملولیم: ملولِ بودنِ خویش هستیم و همین «بودن»، تنها گناهِ ماست انگار. نفس می کشیم و صدای نفس کشیدنِ خودمان را می شنویم و هر لحظه منتظریم که دیگر این صدا را نشنویم. ما، هستیم و نیستیم. "برای نبودن، چه علامتی روشن تر از خودِ بودن؟"  آخ که حوصله ندارم. مانیفستی نوشتن، کارِ من نیست.  پس طبقِ معمول، لحن عوض می شود.

•••

 

دفترِ خاکستری را باز می کنم. عجب کثافتی! ببینید سه سالِ پیش چه افکاری داشته ام! نوشته ام: «یعنی ما واقعاً اینجا که فکر می کنیم نشسته ایم، نشسته ایم؟!» نوشته ام: «گفت: "ببخشید، شوخی کردم." ولی می دانستم نمی کرد.» نوشته ام: «ولی مذهبی که لباسِ سکسیِ خرافات، تن کند به کارِ من نمی خورَد.» 

یا حضرتِ گوه!  این ها دیگر چی اند؟ خودم نوشته امِ شان؟ بیشتر می خورَد که از دهانِ یک پسر بچه ی اَن دماغ بیرون آمده باشند.  دفتر را می بندم. یاد-اش به فاک! آن وقت ها در هر نوبت، از اول تا آخر-اش را می خواندم. زیارتی بود برای خود-اش. حالا امّا بیشتر حسّ تماشای ظرف های کثیف  و کونه های سیگار را به آدم می دهد.  آخ عزیزانم! این وصیتِ یزدان است به شما: خاطرات را جدّی بگیرید. چون تنها حقیقتِ کوفتیِ موجود، از آنجا آب می خورَد. ولی فراموش نکنید: در این دنیا هیچ چیز نیست که به اندازه ی حقیقت، نیازمندِ احتیاط باشد. گفتنِ حقیقت (حتی برای خودتان هم) مثلِ فرو کردنِ نیشتر است به قلب و روح. این را دیگر من نمی گویم، «اکو» می گوید.  و تنها با خواندنِ خاطرات است که می توانید با بیهودگیِ تان رو به رو شوید. نترسید! بخوانید! لمس اش کنید و با وی لاس بزنید تا ببینید و بپذیرید که شما و دنیای تخمیِ تان، صرفاً تصادفی و حتی اشتباهی خلق شده اید!  آه عزیزانم! مرنجید از یزدان!  آژنگ به جبین میاورید!  خودِتان هم خوب می دانید و می شامید که این زندگی بدجوری بوی پیشابِ بچه می دهد. بوی گندِ فساد، هوای گور و عفونت و تاریکی. بنویسید و «پیش-نوشته»هاتان را بخوانید تا به عینه ببینید که تا به امروز، چگونه از خجالتِ زندگی (و زندگی از خجالتِ شما) درآمده اید و بی باقی، همدیگر را سکّه ی یک پول کرده اید و تا آنجا که جا داشته به هم ریده اید. بنویسید و بخوانید، تا بدانید که چطور ما آدمیانِ فرشته-وشِ اشرفِ مخلوقات، به میدان و حریمِ زندگانیِ هم وارد می شویم و در آن پناه-پستوها که گفته اند هیچ غریبه را به آن راهی نیست، تحتِ یک سنتزِ نرم و منعطفِ هگلی، یکدیگر را می گاییم و می جَویم و تمام می کنیم و از خلوتِ هم می گریزیم.

حالا دانستید که وقتی از «ستم» حرف می زنم، از چه حرف می زنم؟ مرحبا! درست حدس زدید! همین الآن سه چراغِ سبز در بهشت برایتان روشن شد. مُرادم از «ستم»، همین «بودن» است عزیزانم! همین و همین و همین.

 

حالا یک نفسِ عمیق بکشید. یک لیوان شیرِ ولرم و بعد: استراحت. هشت ساعت بعد، برخیزید. خودتان را بخارانید. از تختِ خواب به در آیید. آفتاب را ببینید. آفتاب را ببینید. آفتاب را ببینید. باز هم آفتاب را ببینید. هر روز ببینید و تخمِ تان هم نباشد که این همان آفتابِ دیروز است که بر سر تا کپلِ تان می تابد. روی كاغذ فكر كنید! همیشه از روی لیست كار كنید. به این ترتیب حتّی خودتان هم متعجّب خواهید شد، كه چقدر كارایی تان بیشتر شده است و چقدر راحت تر می توانید قورباغه ی خود را قورت بدهید!  (قورباغه ات را قورت بده  - برایان تریسی)

 

"یک روز می فهمی که نبودن ات، برای هیچ کس ضرر ندارد. امّا بودن ات، برای خاکِ کفِ کوچه هم ضرر دارد انگار. پس همان بهتر که نباشی. چون به غیرِ ضرر و نکبت، برای خود-ات و دیگران، هیچ نتیجه ی دیگری نداری." (کلیدر ــ محمود دولت آبادی ــ جلد نهم)

 

 

 

عکس: نیمفومینیاک به کارگردانیِ لارس فون تریه (Lars Von Trier)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/5/16 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی  


     

به لحاظِ شکل، «١٢ مرد خشمگین» یک درام دادگاهی است؛ و در عمل، نقدی فراگیر - و در عینِ حال موجز- است بر متنِ قوانینی که یک دادگاهِ عادلانه را با تکیه بر فرضِ بیگناهی (اصلِ برائت) به متّهمان وعده می دهند. فیلم از یک سادگیِ خشن، نخ-نما و سر-راست برخوردار است: فارغ از پیش-درآمدِ مختصر و پایان-بندیِ مختصرتر-اش، تمامِ حوادث در اتاقِ کوچکِ هیئت منصفه ی یکی از دادگاه های نیویورک سیتی رخ می دهد. به هنگامِ "داغ ترین روزِ سال"، در حالی که دوازده مرد بر سرِ سرنوشتِ جوانکی که به جرمِ قتلِ پدر دستگیر شده، مجادله می کنند.

فیلم، چیزِ زیادی از دادگاه - مگر همان خطابه ی سَرسری و کسالت بارِ قاضی- نشانِ مان نمی دهد. لحنِ صدای قاضی سراغ از این دارد که گویی حکم، قبلاً تعیین شده (!) و تمامِ این بساطِ احمقانه (دادگاه)، تنها نشانگرِ یک تشریفاتِ پوک و یک بوروکراسی ظاهراً عقلانی است، که بویی از شفقت و وجدانِ اخلاقی نبرده است. در چنین وضعی، طبیعی است که هیچ صدایی از دادستان و هیچ دفاعی از وکیل مدافع نشنویم، و شواهد (تنها به صورتی غیر-مستقیم) از لا-به-لای مباحثاتِ هیئت منصفه به دستِ ما برسد.

غالبِ درام های دادگاهی، یک «پایان-بندی با حکمی روشن و واضح» را حقِ تماشاگر و وظیفه ی خود می شمرند؛ امّا «١٢ مرد خشمگین» هرگز بیـگناهی/مجرمیّتِ متّهم را بر ما آشکار نمی کند. و این بی-تردید بدان خاطر است که خودِ هیئت منصفه ای هم که پیشِ روی ما است، (منطقاً) به وقوع/عدمِ وقوعِ این جرم مشکوک است. این «شکِ منطقی» (یا همان اصلِ برائت در حقوق) یکی از روشن ترین و روشن-گرانه ترین عناصرِ قانونِ اساسیِ ایالات متّحده است. هر چند که خیلی از شهروندانِ امریکایی، هنوز با پذیرش اش مشکل دارند. همان طور که یکی از اعضای هیئت منصفه (Lee J. Cobb در نقشِ داور شماره ی ٣) در همان ابتدای نشستِ شان اظهار می کند "این یک پرونده ی ساده و آشکار است"، و گویا تمامِ اعضا به استثنای یک نفر (Henry Fonda در نقش داور شماره ی ٨) پیشاپیش با این نظر موافق اند و رأی به گناهکاریِ متّهم می دهند.

                               

تنش و تعلیق در این فیلم، نه از کنش های اکشن و تعقیب و گریز های پیاپی، بلکه از کشمکشِ میان شخصیت ها، دیالوگ ها و زبانِ بدن (Body Language)  بر می خیزد: جایی که منطق و احساس و پیش داوری (بر سرِ به دست گرفتنِ کنترلِ اوضاع) به هم درمی پیچند.

«١٢ مرد خشمگین» در اوجِ رواجِ تکنولوژیِ رنگ-پردازی و فیلمسازی های پُر زرق-و-برق در هالیوود، به سالِ ١٩٥۷ پا به عرصه ی اکران و پخشِ عمومی گذاشت. و در حالی که با اقبالِ نسبتاً چشمگیری از سوی مطبوعات (مثلاً نشریه ی لایف) رو به رو شد، فروشِ نا-امید کننده ای (یک میلیون دلار) داشت و عملاً در گیشه شکست خورد. با این همه، پس از گذرِ سالیان، مخاطبینِ خود را یافت و نهایتاً در سالِ ٢٠٠٢ در نظرسنجیِ پایگاهِ اینترنتیِ فیلم، رتبه ی بیست و سوم را در لیستِ بهترین فیلم های تاریخ سینما، از آنِ خود کرد.

داستانِ فیلم برگرفته از یک نمایش تلوزیونی به کارگردانیِ رجینالد رُز (Reginald Rose) است که در سپتامبر ١٩٥٤ در تلوزیون CBS آمریکا نمایش داده می شد. «١٢ مرد خشمگین» تبدیل به اولین و (به زعمِ عدّه ای) بهترین فیلم بلندِ سیدنی لومت شد و البته اولین و تنها فیلمِ «هنری فوندا» و «رجینالد رُز» به عنوان تهیه کننده (که بعد از آن هرگز فیلمی را تهیه کنندگی نکردند.) فیلمـبرداریِ کار را به بوریس کوفمنِ کار-کُشته سپردند که سوابقِ پیشین اش («در بار-انداز» ، «سفر بلندِ یک روزه به شب») نمایانگرِ مهارت اش در تقویتِ تنشِ ناشی از ردّ-و-بدل شدنِ دیالوگ هاست1 : در یک مدت زمانِ ٩۵ دقیقه ای و تنها از خلالِ گفتگوها است که این دوازده مرد (بر حسبِ شخصیت ها، پیشینه ها، مشاغل، پیش-داوری ها و تمایلاتِ عاطفی شان) به ما شناسانده می شوند. شواهد به حدّی دقیق و کامل به بحث گذاشته می شود، که آدمی را به یادِ جمع-بندی های ظریف و وسواس-گونه در تریلر های آگاتا کریستی می اندازد؛ با این تفاوت که در این جا ما دقیقاً همان قدر از ماجرا با-خبریم که کاراکترها (هیئت منصفه)، و اسیرِ همان «شک منطقی»ئی هستیم که در ابتدا فوندا (شماره ی 8)، و در نهایت هر دوازده تن را به زانو در می آورَد. گویی حالا ما هم عضوی از آن هیئت منصفه ایم: مدّعیاتِ متهم را شنیده ایم، از شهادتِ شهود آگاهیم، آلت قتاله را دیده ایم، صحنه ی جرم را بازسازی کرده ایم و... امّا موضوع، تنها حل کردنِ رازِ یک جنایت نیست. بلکه نشاندنِ یک انسان روی صندلیِ الکتریکی است.

فیلم از لحاظِ زمانی، ناظر به افشاگری هایی است که نشان می دهد بسیاری از حکم های اعدام (البته فقط در دادگاه های امریکا!) بر اساسِ شواهد و قراینِ ناقص و دست-کاری-شده صادر گشته اند. "ما اینجا درباره ی زندگی ِ یک انسان صحبت می کنیم" ، "نمی شود که پنج دقیقه ای تصمیم گرفت" ، "اگر اشتباه کنیم چه...؟" این ها حرف هایی است که جا-به-جا و آن-به-آن از دهانِ فوندا می شنویم و شاید (و فقط شاید) ما را به یادِ حوادثی بیاندازد...


امّا شاید یکی از قوی ترین نقاط فیلم همان جایی باشد که اِد بگلی (Ed Begley در نقش داور شماره ی ۱۰) شروع به تعمیمِ پیش-داوری های نژاد-پرستانه ی خود در بابِ "این مردم" (منظورش، متّهم و آدم های هم-ردیفِ او است) می کند؛ امّا هیچ یک از داوران (حتی آن ها که متهم را گناهکار می دانند) حاضر به شنیدنِ حرف هایش نمی شوند، و یکی پس از دیگری، میز را ترک کرده و پشتِ شان را به او می کنند. این "پشت کردن" نه فقط ادبار از یک فردِ خاص، بلکه می تواند پشت کردن به یک جهان-بینیِ غیر قابلِ دفاع و یک ایدئولوژیِ منسوخ قلمداد شود.

در نگاهِ اول شاید به نظر برسد که ما تنها با "دوازده مرد عصبانی" رو به رو هستیم، ولی خوب تر اگر نگاه کنیم، در خواهیم یافت که در واقع با یک جامعه طرفیم، و هر کدام از این دوازده مرد می تواند پرچم-دارِ لایه ی خاصّی از زندگیِ اجتماعی باشد (آرشیتکت، گاراژدار، دلّالِ بورس، فروشنده، ساعت ساز و...). امّا این که چرا لومت و رُز، زن را بیرون از مدلِ مینیاتوری شان از جامعه نگاه داشته اند، به قولِ «ای. اچ. ویلر» (نیویورک تایمز)، "اندکی نا-متعارف و غریب" می نماید. ولی با این وجود، «ویلر» لحظه ای از تحسینِ فیلم در نمی ماند و «١٢ مرد خشمگین» را درامی "قدرتمند، قانع کننده و به اندازه ی کافی جذاب" می داند که "می تواند بیننده را تا انتهای فیلم مجذوبِ خود کند".

                                   

برای لومتِ ٣٣ ساله، «١٢ مرد خشمگین» آغازِ یک دوره ی پُر-بار و سرشار از تنوع در فیلم-سازی و زندگیِ هنری بود. کافی است نگاهی اجمالی به کارنامه اش بیندازیم و در موضوعِ فیلم ها اندکی دقیق شویم: هولوکاست، جنگ هسته ای، فساد در دستگاه پلیس، همجنس گرایی و... . و شاید همین تنوعِ موضوعی است که شانسِ تبدیل شدن به کارگردانی معروف را از او سلب کرده. 



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. در کتابِ «ساختنِ فیلم»، لومت توضیح می دهد که در «١٢ مرد خشمگین» او به فکرِ یک "ایده ی لنزی" افتاده و عملی اش هم کرده: به این ترتیب که هر چه به پایانِ فیلم نزدیک می شویم، دوربین به «لنزهای با فاصله ی کانونیِ بیشتر» مجهز می شود، تا علاوه بر افزایشِ حسِ تعلیق، تماشاگر را دچارِ نوعی Claustrophobia (ترس از فضا های تنگ و محصور) کند. به علاوه خاطر نشان می کند که تنها در دو-سومِ پایانیِ فیلم است که ما سقفِ اتاق را می بینیم. در همین کتاب است که لومت می گوید "برداشتِ آخر را با عدسیِ عریض گرفتم"  تا اجازه دهد ما "قدری نفس تازه کنیم!"



برچسب‌ها: یادداشت های پراکنده, دوازده مرد خشمگین
+   2014/4/25 | ساعت: 10 PM  | یـزدان جندقـی  


    

با احتسابِ امروز، حالا یک ماه می شود که مضمحل ام. نه! تکّه تکّه ام. نه! فرو-ریخته ام. حالا هر چی!

دَمر افتاده ام و یک چیزهایی این اطراف هست. یک دفترچه هست، که نارنجی است و بوی نا می دهد و صفحات اش را انگار زَهر مالیده اند و شاید بشود، نه، اصلاً می شود به جای سَم-پاش، از-اش استفاده کرد و کلمات، کلماتش...آه! مبادا لمسِ شان کنی و اگر کردی، مبادا دست ات را به چشم هایت بمالی!  یک ماگ هست، که سفید، که سبز، که نمی دانم چه رنگی است و لابد روزی (واقعاً کِی؟) تویَ-ش چیزی (واقعاً چی؟) نوشیده ام و گذاشته ام این بار هر طور که دل اش خواست لَک شود. این «لَک» را که نوشتم، یاد-ام آمد که چقدر دلم برای حضرتِ میم لَک زده و چه خوب که همین امروز-فردا است که ببینم اش و بدهم حسابی بسابَد-اش. (دلم را می گویم!)  یک مقاله ی قدیمی در بابِ خوبی های «دوازده مردِ خشمگین» هم این جا است که کمی آن وَر تر افتاده و به فیبی (خواهرم) قول داده ام تا آخرِ هفته ترجمه اش کنم و نکرده ام و حالا آخرِ هفته است و... فیبی مطمئناً درک می کند!  «حصارها»ی اگوست ویلسون هم آن جا روی صندلی است و کما-بیش راضی به نظر می رسد: چرا که همین امروز شروع  به خواندن اش کردم و غروب-نشده، تمام شد. توی مغازه، درست وقتی که من سرگرمِ چیدنِ تُنِ ماهی و نوار بهداشتی ها بودم، عمو گابریل، با آن ترکشِ بیست ساله ی توی جمجمه اش، از بیمارستان به خانه برگشت؛ با همه دست داد، در شیپورِ معیوب اش دَمید و دروازه های بهشت را گشود و رقصید و بعد، همگی با هم رفتند برای تشییع جنازه. کتاب را که می بستم، تقریباً مطمئن بودم که وقت اش رسیده که تعارف و تنبلی را کنار بگذارم و پیزی ام را جمع کنم و تا دیر نشده یک چیزِ جدّی بنویسم. امّا جدّی نگیرید! این اطمینان (تخمیناً) سالی هفتصد و شانزده مرتبه به سراغم می آید و هر بار هم بیش از چند ساعت دوام نمی آورد و جای خود را به غمی جانکاه و حسرتی ویران-کننده می دهد. بعد هم لابد نوبتِ سؤال ها است تا دانه-دانه و چکش-به-دست، از راه برسند و بکوبند و بروفند و... "چه را بنویسم؟" ، چرا بنویسم؟" ، "اصلاً مرا چه به نوشتن؟"

خوب شد! حالا می شود قدری بی پروا تر حرف زد. آن قدر که بگویم چقدر حالم از این یادداشت، این وبلاگ، و آن دفترچه ی منفورِ آغشته-به-زهر به هم می خورد. آن قدر که اعتراف کنم همیشه من اینجا بوده ام و «نوشتن»، آنجا. یا او اینجا و من: آنجا. یا اصلاً گاهی شده که هر دو مان یک جا نشسته بوده باشیم و من امّا نتوانسته باشم حتّی لمس اش کنم. (درست مثلِ تو عزیزِ دلم!) درست به ناتوانیِ نوزادی که پستانک از دهان اش لیز خورده و به بالشت غلتیده و او حتّی قادر نیست سر بچرخاند و نگاه اش کند.

خدایا، دارم ذوب می شوم! این افکار که مزه-مزه شان می کنم، این لحن که دَم-به-دَم تغییر می کند، این کلمات، این وانهادگی، این اضمحلال دارد مرا می کُشد. (آخ عزیز دلم! تو این جایی؟  تو هم داری می خوانی این ها را؟! می دانی؟ تو، همان «نوشتن» هستی برای من.  من، همان «من» ام برای من. و ما، همان «ما»، که داریم با هم از عشقِ هم می میریم.  نه! صبر کن! این پرانتز هنوز بسته نشده. نمی شود که همین طور راه ات را بکشی و بروی و پرانتز را هم پشتِ سر-ات نبندی! لازم به یاد-آوری نیست. می دانم، این طبیعتِ تو است، طبیعتِ تمامِ آهوها است که گریزپا باشند؛ و این وظیفه ی من، رسالتِ تمامِ مترسک ها است که ساکن و میخکوب و معلّق، تنها انتظار بکشند و انتظار بکشند و انتظار...

گفتم «مترسک»، یادِ صحرا افتادم. گفتم «صحرا»، یادِ گل محمد افتادم. گفتم «گل محمد»، یادِ مارال افتادم. گفتم «مارال»، یادِ تو افتادم، که این روزها چقدر به او رفته ای. امان از تو ،مارال!  ای مایه ی آوارگیِ گل محمد!  حالا برو! من هم دیگر نمی نویسم. پرانتز را باز می گذارم: شاید برگردی...




• تصویر:تانگوی شیطان(به کارگردانیِ بلا تار)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/4/19 | ساعت: 3 AM  | یـزدان جندقـی  


    



روزمرگی ها  یا  روزمره گی ها؟





• عکس: (1975) Ralph Gibson

• عنوان: سزار وایه خو


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/4/11 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  

نوشته بود: «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود» و سه نقطه گذاشته بود. دروغ می گفت. ندیده بود. رفتن به این مفتی ها هم نیست. اگر بود، که این ها را نمی نوشت. حاضرم شرط ببندم، انتظارِ آمدن اش مُدام مثلِ خون، مثلِ خوره در جان اش جریان داشت و روح اش را تلکه می کرد. انتظارِ آمدن اش هر صبح، انتظارِ آمدن اش هر شب، انتظارِ آمدن اش همیشه با او بود. «تا بلند نمی شد و همه جا را نمی دید که نیست، او همان جا، او همه جا بود.» بلد نبود نباشد لعنتی. یاد-اش نداده بودند انگار. مثلِ من، از آن خبرِ-بد-بده های حرفه ای نبود. جسارت اش را نداشت؛ که بی محابا تو چشم صاحب اش زل بزند و بگوید: دیگر مالِ او نیست. وجدان داشت آخر. دل-پاک بود. می دانست اگر بگوید، هیچ کاری نکرده جز جلو انداختنِ مرگِ کسی که این طور پا-بست اش شده. حالا صاحب اش داشت به فاک می رفت. زنده-زنده جلوی چشمِ او جزغاله می شد و ته می کشید. و او هیچ کاری غیر از تماشا نداشت. دردِ او بیشتر از صاحب اش بود. کاش صاحب، این را می دانست. کاش او یک جوری این را حالی اش می کرد. «کاش زرنگی می کردند و پیش از آن که تمام شوند، یک کمی شروع می شدند.» حالا هر دوشان برزخ بودند: انگار زندگی شان را شخمِ پاییزه زده اند. یک غدّه، یک اندامِ جدید در تنِ شان پیدا شده بود، که همه چیز را در بزاقِ شان تبدیل به درد و رنج می کرد و بعد فرو می داد. ناغافل مریض بودند. بی-هوا سرطان داشتند. داشتند می مردند، یا مرده بودند و فقط ادای نفس کشیدن را در می آوردند. برزخ یعنی همین: این که بدانی مرده ای ولی زیرِ بار نروی. که قبول کنی شکست خورده ای ولی لش-ات را از میدان بیرون نبری. آن ها قبول کرده بودند این را. لااقل صاحب پذیرفته بود-اش، اما زیرِ بار نمی رفت. دیگر زیرِ بار نمی رفت...




• 92/8/12 ـــ برای سین و عین، و انقراضِ شان

• عنوان از شعرِ «کیک» ــ راجر مگاف ــ به فارسیِ محمدرضا بهزاد


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/4/1 | ساعت: 1 PM  | یـزدان جندقـی  


     


گاو، موجود نیمه خوشبختی ست

جفت دارد، کمی علف دارد!

دستِ سلّاخ، چیزِ برّاقی ست

که به این زندگی شرف دارد

ما عادت کرده ایم انگار، که در هر جشنی و عزایی، سری اگر بریده و خونی اگر ریخته نشود، طرب و سوگواری را ناتمام بینگاریم.
این عکس، مربوط به امروز است؛ در شهرِ کابوس های من، پـیشوا. یک نفر مُرد. یک حیوان سلّاخی شد. یک نفر غزلِ خداحافظی را خواند و ما انتقام اش را از «کسی» دیگر گرفتیم.
حرف زیاد دارم امّا، می ترسم کنترل از دستم در برود و فحش بدهم.
پس خفه خون می گیرم.  باشد که بگذرد...






• شعر: از کتابِ  «پرنده ی کوچولو...» ـــ  مهدی موسوی

بعد التحریر:   در نگاهِ نخست، این پُست، ابزورد و رمانتیک مآبانه جلوه می کند. چرا؟
چون کسی که به شخصه، هر روز گوشتِ همین حیوان را لای غذا می بیند و زیرِ دندان هایش می جوَد و با ولع فرو می دهد و دستِ آخر هم می گوید "مرسی مامان! خیـلی خوشمزه بود"، حق ندارد بیاید این جا و این حرف ها را بزند.
امّا مسئله تنها کشتن و خوردنِ این زبان-بسته ها نیست. به چه طریق کشتن و کجا کشتن و (شاید) به چه نیّت کشتن هم می تواند محلّی از اعراب داشته باشد. نمی تواند؟
رسمی غلط و عادتی نا-پسند (مثلِ هزاران عرف و عادتِ اشتباه دیگر) در خاکمان ریشه دوانده، و تنها واکنشِ من و امثالِ من نق زدن و اشکِ تمساح ریختن است گویا.
به هر حال، از تمامی دوستانی که با دیدنِ عکس، دچارِ دل-غشه و تهوّع شدند، عذر-خواهم.


برچسب‌ها: خرده جنایت ها, روزمرگی ها
+   2014/3/31 | ساعت: 10 PM  | یـزدان جندقـی  


     

صاحبِ این عکس (آقا آلن روب-گریه)، سوای رمان و کارهای داستانی و رومانسک و نمدونم چی، چار تا فیلم هم از خودشان در کرده اند؛ که نه تنها بنده، بلکه اینترنت و تورنت و دخترِ همسایه و خاله رفعت و عمو حشمتِ مان هم ندارند این چهار اثرِ ارزنده را.

و خُب حالا ما دستِ طلب به روی شما دراز می کنیم و امید است که این دست، پُلی نباشد که ما را از امید و آبرویمان بگذرانَد!




     دستِ طلب که پیشِ کَسان می کنی دراز       پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش  (صائب عزیز)



برچسب‌ها: اعلان عمومی
+   2014/3/28 | ساعت: 4 PM  | یـزدان جندقـی  


      



سـمنان من از تو هــــیچ نمـی خواهم!

جز تکّـه پـاره های گریـبانم

نوستالژیای مرگِ مکرّر را

تزریـق کن، دوباره پریـشانم!




• رونوشـت و دستکاری از شـعرِ «تـهران»ِ محمدرضا رستم بیگلو

• عکس: سینا عمریه



برچسب‌ها: روزمرگی ها, شعر
+   2014/3/28 | ساعت: 4 PM  | یـزدان جندقـی  


ای مونسِ روزگار! چونی بی من ؟

ای همدمِ غمگسار! چونی بی من ؟

من با رخِ چون خزان، خرابم بی‌تو 

تو با رخِ چون بهار، چونی بی من ؟




مولانا | دیوان شمس | رباعیات



برچسب‌ها: شعر, مولانا
+   2014/3/28 | ساعت: 3 PM  | یـزدان جندقـی  


سرخپوستِ ماده: ببینم، اصلن اون کی ئه شب ها که توُ کومه خوابیدیم برات دودهای لاوِ حلقه ای می فرسته؟

سرخپوستِ نر: (تته-پته کنان) اوه... عزیزم، اون در واقع «کسی» نیست. اون، اژدهای جنگلِ پیر ئه، که شب ها بعد از غذا آروغ می زنه!

سرخپوستِ ماده: آها... دلم هزار راه رفت... بیا ببوسمت.




برچسب‌ها: خرده جنایت ها
+   2014/3/28 | ساعت: 3 PM  | یـزدان جندقـی