انگار همیشه مهم نگفتن داستان است

اگر اشتباه نکنم آقای آدورنو بود که زمانی نوشته بود: "ﭘﺲ از ﺁﺷﻮﯾﺘﺲ، ﺷﻌﺮ ﮔﻔﺘﻦْ ﺑﺮﺑﺮﯾﺖ اﺳﺖ و فلسفیدن، بی معناست." برای خیلی‌ها، سربازی، آشویتسِ خصوصیِ زندگی‌شان بوده. اصلاً از آنجا بوده که همه‌چیز بُغرنج شده و تازه فهمیده‌اند که تا آن‌وقت، چه درکِ رمانتیکی از جهان داشته‌اند و دنیا چه زمینِ سفتی ست برای شاشیدن و تازه شیر-فهم شده‌اند که "بی‌حوصلگی" و "تحقیر" و "وقت‌کُشی" یعنی چه و تنهاییِ یونس-در-شکمِ-نهنگ-وارِ آدمیزاد در پهنه ی هستی را چشیده و حتا جَویده اند! برای خیلی ها، زندگی به قبل و بعد از "پادگان" تقسیم می شود.
پیش‌بینیِ من هم چیزی غیرِ از این نیست، ولی قدری اگزیستانسیال‌تر! به نظرمْ فردا (اگر پا به پادگان بگذارم) اولین دریافتم از محیط، فضایی وسیع و در عینِ حالْ تنگ است که در آن مجبوری همزمان خودت را آشکار و نامرئی کنی! همه چیز با وجودِ طبل و شیپور و رژه‌های چند-صد-نفری، راکد است و صدای سکوت، از تشرهای فرمانده، واضح‌تر به گوش خواهد رسید. رفقایی خواهم داشت، رفقایی خواهم یافت، ولی این را هم خواهم دانست که زیرِِ آن سقف‌ها و پشتِ آن سیم-خاردارها، ورود به انزوای دیگرانْ ناممکن است. هیچ‌کس (مگر ابله/مجبور باشد) خودش را نمی‌شناسانَد و روابط، بسته و گنگ است و کاری به جز دیدن و گوش دادن از کسی برنمی‌آید. عرصه ای که در آن هر چیزی خودش را به تو "تحمیل" می‌کند و هیچ‌چیزی به تو "تقدیم" نمی‌شود: درست برعکسِ خانه و آغوشِ گرمِ خانواده!
باید به این‌ها عادت کنم، وا بدهم، یا بجنگم؟ یا داستان را صرفاً به جناحِ چپِ عضوِ حواله-پذیرم بگیرم و حالش را ببرم؟ نظراتِ خود را برای ما ایمیلِ کنید. 


فعلاً خداحافظ گری کوپر 


برچسب‌ها: روزمرگی ها, زندگینامه ی فلسفیِ من
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

آنچه که درباره‌اش سخن نمی‌توانیم گفت، باید خاموش از کنارش بگذریم.

 

 


• لودویگ ویتگنشتاین


برچسب‌ها: نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  
یک عدّه هم هستند که کلاً خوبِ همه ی داستان‌هایند و نقابِ "مریمِ مقدّس،" فیت ترین نقابی‌ست که تابه‌حال روی صورت‌شان گذاشته‌اند و همه چیز را هم که خب طبیعتاً می‌دانند و اصلاً تو بگو سیبِ Apple را این‌ها گاز زده‌اند و همیشه هم به همه‌گان گوشزد می‌کنند که به "اخلاق" اعتقادِ نظری و التزامِ عملی دارند و هیچ‌کس مثلِ آن‌ها "کانت را حس نکرده است" و با این‌که "فروتنی" را نَه نقاب‌گونه، بلکه شنل-وار بر دوش انداخته اند و اصلاً این فروتنی‌شان است که همه را کُشته، ولی همچه بدشان هم نمی‌آید دانسته هایشان را به آدم‌ها تبلیغ و سپس حُقنه کنند و تماشاگرِ عظمتِ خودشان در چهره ی بُهت‌زده ی دیگران باشند. 
این دسته آدم‌ها کوچک اند و تفریحات‌ِشان نشانه ی حقارت و نادانی‌ست، به قولِ محمّدرضا کاتب.


متأسّفانه از آن عدّه ام.


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  
شما یادتان نمی‌آید. آن‌وقت‌ها که زندگانی هنوز تبدیل به "کورمال قدم زدن در راهروهای روزمرّگی" نشده بود و می‌شد یک گوشه نِشست و بیخودی غصّه خورد و در بابِ چیزهای مهمْ تعمّق ورزید و پیراهن چاک داد و برای معشوق (ولو خیالی) اشکی افشاند و آهی کشید و به راه‌های نرفته و کارهای نکرده علاقه‌مند شد و دلْ خوش کرد به پوسترِ (بی قابِ) کافکا و نیما در اتاقِ 9متری و این دلخوشی را به فالِ نیک گرفت، همان وقت‌ها که این‌همه دیوانه در خیابان نمی‌دیدی و این تعداد اخبارِ خودکشی و سر-بُریدنِ کودکْ نمی‌خواندی و جسدی در چاه‌های شهر نمی‌افتاد؛ دُرست همان وقت‌ها، نسلِ مردمانی که بی‌مُزد و منّت، خدمت می‌کردند هنوز منقرض نشده بود و آدم می‌توانست روی "چاکرم-مخلصم"ها حساب باز کند و به این باورِ راسخ برسد که: "فلانی واقعاً مرا دوست دارد."
شما یادتان نمی‌آید. ما هم باید فراموش کنیم و همه‌باهم به بیلاخِ بزرگِ هستی سلامی دوباره بدهیم.

 

 


• از مجموعه داستانِ "روزگارِ سپری شده ی کریمِ آق مَنگُل" ، که فرستاده ام برای ممیّزی!


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

عمرِ مگس ده روز است. و شگفتا که در این فورس‌ماژورِ ده روزه هم دست از گُه خوردن برنمی‌دارد!

 

 


• رسالۀ دلگشاد | ی. جندقی | ترجمۀ اسمشو نیار | نشر چشمه 1394


برچسب‌ها: روزمرگی ها, زندگینامه ی فلسفیِ من
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  
هنوز با دست‌هایی که هر لحظه ناتوان‌تر می‌شد، نرده را گرفته بود. از میانِ میله‌ها چشم به اتوبوسی دوخت که لحظۀ بعد، سقوطِ او را به آسانیِ هرچه بیشتر در غرشِ خود خفه می‌کرد. آهسته گفت: «پدر و مادرِ عزیز، من که همیشه شما را دوست داشتم» و دست ها را رها کرد تا سقوط کند.
در آن لحظه بر روی پُل، رفت‌ و آمدی در جریان بود که گویی سرِ پایان نداشت.

 

 


• حکم | فرانتس کافکا | علی اصغر حداد | نشر ماهی 1392


برچسب‌ها: نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  
دقیقه ها گذشت، تا به کمکِ آن میهمانِ هتل، که در صندلی اش به یکسو فرو افتاده بود، شتافتند. او را به اطاقش بردند. و همان روز، دنیایی از خبرِ مرگش غرق در ماتم شد و به احترامش در سوک نشست.

 

 


• مرگ در ونیز | توماس مان | حسین نکوروح | نگاه 1392


برچسب‌ها: نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  
به زنِ جوانی که روی یکی از دو تختِ یک‌شکل خوابیده بود نگاهی انداخت. سپس به طرفِ یکی از چمدان ها رفت، درش را باز کرد، و از زیرِ یک دسته شورت و زیرپیراهنی یک هفت‌تیرِ خودکارِ کالیبرِ 7/65 اُرتگیز (Ortgies) بیرون آورد. خشاب را درآورد. نگاهی به آن انداخت، سپس به جای خود برگرداند. ضامن را کشید. آن‌وقت جلو رفت و روی تختِ خالی نشست، نگاهی به زنِ جوان انداخت، اسلحه را نشانه گرفت و گلوله ای به شقیقه ی راستِ خود شلیک کرد.

 

 


• یک روزِ خوش برای موزماهی | جی. دی. سلینجر | به فارسیِ احمد گلشیری | ققنوس 1388


برچسب‌ها: نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  
ساعتِ سه و ربعِ بعد از ظهر هفت‌تیرش را برداشت و تنها گلوله را به سینۀ خود، درست در وسطِ دایره‌ای که پزشک با پنبۀ آغشته به یُد کشیده بود، شلیک کرد. درست در همان لحظه در ماکوندو، اورسولا در آشپزخانه، از اینکه چرا شیر در اجاق نمی‌جوشد تعجب کرد و درِ قابلمه را برداشت. قابلمۀ شیر، پُر از کِرم بود.
با تعجب گفت: «آئورلیانو را کُشتند.»

 

 


• صد سال تنهایی | گابریل گارسیا مارکز | بهمن فرزانه | امیرکبیر: 2536 شاهنشاهی


برچسب‌ها: نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 11 AM  | یـزدان جندقـی  

 

Phil: What would you do if you were stuck in one place, and every day was exactly the same, and nothing that you did mattered?
Ralph: That about sums it up for me.

 

 


• Groundhog Day (1993) | Harold Ramis


برچسب‌ها: روزمرگی ها, نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

دوریت برایم مُشکله
کاشکی تو رو می‌بستم!

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

حالم خوش نیست.
هر لحظه امکان دارد یک آهنگْ با ابی، فیت بدهم، یا یک رمانِ گروهی (Collaborative fiction) با پوریا عالمی و میم مؤدب‌پور منتشر کنم.
تا دوباره کارم به بوف‌کور-خوانی نکشیده، مرا بردارید ببرید شمال، در عمیق‌ترین نقطه ی کاسپین غرقم کنید.
مچکرم.

 

 

عنوان: ویلیام فاکنر


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

با عکس‌های عجیب و غریبی که از قسمت‌های مختلفِ خانه می‌گرفت، مطمئن بود که دیر یا زود موفق خواهد شد عکسِ خدا را بیندازد و ثابت کند که خدا وجود دارد یا ندارد و یکباره برای همیشه، به تردید در وجود داشتنِ او خاتمه دهد.

 

 


• صد سال تنهایی | گابریل گارسیا مارکز | بهمن فرزانه | امیرکبیر: 2536 شاهنشاهی


برچسب‌ها: روزمرگی ها, نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

هزار چکاوک در سینه دارم
که هر کدام
آوازِ یک کرور
کویرِ تلخ را
سرفه می‌کنند

 

 


• تکّه‌هایی از فراخی | مهدی عرب‌ اسدی


برچسب‌ها: شعر
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

ایستاده‌ای برابرم
و وقت، وقتِ مردن است.

 

 


• لیلا | علی اسداللهی


برچسب‌ها: شعر
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

- ولی در مجموع، مدّتیه که همیشه ناراحتم. همه‌جا معذّبم. این "خود"ی که از-ش حرف می‌زنیم کجاست؟ حس می‌کنم نابود شده. "از خودت مراقبت کن،" یعنی دقیقاً از چی مراقبت کن؟

+ تو خود، آفتابِ خود باش و طلسمِ کار بشکن!

 

 


برچسب‌ها: چنین گفت دوست‌جان
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
با آدم‌هایی که از پسِ روابط‌شان برنمی‌آیند و اصلن تو بگو یک رابطه‌ی عاطفیِ نرمال (اگر بشود حالتِ نرمالی هم برای این تایپ از روابط متصوّر شد البته) هم در پروندۀ‌شان به چشم نمی‌خورَد، مهربان باشید و ایشان را به عنوانِ سالمندانِ زودرَس و پیرهای جوان‌نمای جامعه‌ی انسانی‌ِتان بپذیرید و احترام کنید!
اینان، دایرة المعارفِ شکست‌اند.

 

 

عنوان: یانیس ریتسوس


برچسب‌ها: روزمرگی ها, زندگینامه ی فلسفیِ من
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
از صدای خنده ی بچه ها بیدار می‌شوی و تا چشمْ باز می‌کنی می‌بینی اتاقت، یک ناله ی متراکم است. و یک ابرِ ضخیم از جنسِ اندوه و افسوس در فضای اتاق تشکیل شده و در حالِ بارشِ کوفته قلقلی هایی به نامِ افسردگی بر سر و کولِ تو یِ بی-چتر و بیچاره است. برای یک لحظه هم شده، احساسِ یک روستای متروک را درک می‌کنی و می‌فهمی چقدر تنهایی! و چه اندازه تنهاییِ تو بزرگ است! دوش می گیری، صبحانه می‌خوری، در آینه‌ی توالت برای خودت شکلک درمی‌آوری، "دمبِ" خودکار می‌جَوی، ولی نمی‌شود. گویا مجبوری از خانه بیرون بزنی. دست‌های آلوده ی خدایان، در این "اجبار" کاملاً مشهود است البته.

حالا خارج از مرزهای خانه هستی. در آغوشِ بازِ اجتماع! اجتماعِ تنهایان. شهرِ بی‌دفاع، شهرِ درختانِ چنار، گنبدهای غمگین و گلدسته های غم‌افزا. گداهای عجیبْ غریب، آدم‌های باور نکردنی، قهوه‌خانه ها، بی‌نزاکتیِ راننده تاکسی‌ها، شهرِ کوچه‌باغ‌ها، بوهای مرئیِ حشیش و علف، کار-چاق-کن‌ها، دانشگاه‌های تزئینی، شهرداریِ دزد، روشن‌فکرانِ بی‌بخار، حجره‌دارانِ تریاکی. شهرِ تکبیره الاحرام و نمازِ شکوهمندِ جمعه...
می‌روی برای خودت می‌گردی. می‌روی برای خودت می‌گردی. می‌روی برای خودت می‌گردی. می‌روی برای خودت می‌گردی. می‌روی برای خودت...
آخرین دفعه ای را که به دکّه‌ ی روزنامه‌فروشی سر زده ای، یادت نمی‌آید.

 

 

• بخشی از داستانِ «جندقیِ بی‌رنگ و سال‌های زیارتش»، از مجموعه داستانِ «وضعیتِ جفنگ» | یزدان جندقی | نشر امیرکبیر | چاپ اوّل: 1356


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

 

وقتی زندگیْ برای‌ات ادای تَنگ‌ها را در‌می‌آورَد.

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

فاعلْ قبل از رسیدن به فعل، می‌میرد؛ کلمات هم دارند متوقف می‌شوند.

 

 


• متن‌هایی برای هیچ | ساموئل بکت


برچسب‌ها: روزمرگی ها, نقل قول
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
و ندانَد هیچ تنی که به کدام زمین میرَد
یا
هیچ‌کس نمی داند در چه سرزمینی می‌میرد

(لقمان ، آیه ی سی و چهار) 

غصّه به درجاتِ تخدیری‌اش رسیده و ملال، از آکبندی خارج شده. چه باید کرد با این وضعیتِ جفنگ؟ چه باید خواند؟ قرآن عظیم را باز می کنی و با دو چشم که حالا دیگر تفاوتی با دو سوراخ توی دیوار ندارند، زل می زنی به "کلمه"! می رسی به "عنکبوت"، به "روم"، و ورق می زنی. وضو نداری. هیچ‌وقت نداشته ای. می رسی به "لقمان" و ترمز می کنی. هرچه تا اینجا خوانده ای دود می‌شود و به آسمان می رود. دل‌ت می خواهد، جز اینها، دیگر سر به تنِ هیچ کلمه ای نباشد. یک لحظه ی مُهر و موم: سکوت، خیرگی. بعد، تمامِ منافذ صورت-ات، مرطوب می شوند.
شب، بر پاشنه‌ی همیشگی می‌چرخد و هیچ‌کس نمی داند... 

 

هشتگ: نگاهِ خیره ی محمد!


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

از جوانی که در عوضِ خون و پلاکت و پادتن، در رگ هایش کافئین و نیکوتین و مقدارِ قابلِ توجهی «یأس» جریان دارد و قلنبگیِ جیب‌هایش را به جای اعدادِ امیدبخش و چرک‌های کفِ دست، پاکتِ بهمن دولی و جرنگا-جرنگِ دسته‌کلیدهای قفل‌گم‌کرده پُر کرده‌ است، توقعِ تولیدِ اثرِ هنریِ ناب و جدّی نداشته باشید! در کلماتش به دنبالِ نجات نگردید! اصلاً در او به دنبالِ چیزی نگردید! گولِ ظاهرِ بیخیال و ژستِ دلیرانه‌اش را نخورید! دستی اگر از غیب بیاید و لایه‌ها را کنار بزند و شما موفق شوید برای لحظاتی (نه بیشتر) به چرک و خونابه‌های قلبِ آزرده و احساسِ جریحه-دارش خیره شوید، سپاسِ نعمتِ زندگی می‌گذارید و مثلِ پاتریک (رفیقِ باب اسفنجی) خنده ی مستانه می‌کنید و می‌روید در دشت می‌دَوید، از خوشبختی!
من اگر همین الآن یک نخ سیگار نکشم، خفه می‌شوم.

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
پس ما کِی می‌خواهیم از این جنگولک‌بازی‌های مراسمِ ترحیم دست برداریم؟ این ضجّه و گریه‌زاری های دوزاری/تصنعی و آن صورت‌خراشیدن‌های "عمّه-کتی-وار"، چه جایی می‌توانند در یک سوگواریِ واقعی داشته باشند؟ غیرِ این است که همگی‌ِشان چیزی به جز یک تیکِ فرهنگی و قسمتی از رُل‌های بیشماری که در زندگی بازی می‌کنیم، نیستند؟ 
در مراسمِ سوزاندنِ جنازه ی من، به جای تاجِ گل و خرمای مغز-دار، نان خامه‌ای و چیپس مزمز پخش کنید و جوک‌های جدیدِ وایبری بر خاکسترم تلاوت کنید و در بَنِرها و آگهی های ترحیم‌تان بنویسید "یزدان رفت، ما ماندیم و حتّی خندیدیم"

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها, زندگینامه ی فلسفیِ من
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
من مرتّب شلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمی‌رسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچّی اعتماد ندارم به هیچّی اعتقاد ندارم؛ دارم هدر میرم، این یعنی چی؟ من مرتّب شلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمی‌رسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچّی اعتماد ندارم به هیچّی اعتقاد ندارم؛ دارم هدر میرم، این یعنی چی؟ من مرتّب شلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمی‌رسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچّی اعتماد ندارم به هیچّی اعتقاد ندارم؛ دارم هدر میرم، این یعنی چی؟ من مرتّب شلنگ تخته میندازم ولی به هیچ جایی نمی‌رسم دکتر، دارم فرو میرم؛ من دیگه به هیچّی اعتماد ندارم به هیچّی اعتقاد ندارم؛ دارم هدر میرم، این یعنی چی؟ 

 

 


• هامونِ مهرجویی

• عنوان: یدالله رویایی


برچسب‌ها: نقل قول, روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

من گاهی روز را با شب قیاس می‌کردم

سپس ناامید در خانه می‌ماندم که چرا کسی سراغِ مرا

نمی‌گیرد

من در همه‌ی این سال‌ها در خانه ماندم.

 

 


• احمدرضا احمدی | از «چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود» | ثالث 1392


برچسب‌ها: شعر
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

بعد از این با خیلِ خاموشان، نفَس خواهم زدن

 

 

 

•کنستانتین کاوافی | به فارسیِ بیژن الهی | این شماره با تأخیر 6


برچسب‌ها: شعر
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

We are accidents waiting to happen

 

[Thom Yorke]

 

عنوان: احمدرضا احمدی


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

من، نَه آقامْ زیرِ بارِ حرفِ زور رفت، نَه جدّم!

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  
در تمامِ مدّتِ زندگی‌تان، تنها یک نفر هست که یک‌هویی از میانِ سایه‌ها پیدایش می‌شود، و با خونسردی و طمأنینه‌ای تحسین برانگیز، نقابِ زهد و شجاعتِ‌تان را می‌کَند و همین‌طور که دارد به روحِ برهنۀتان دست می‌کِشد، این واقعیت را که "شما خودخواه‌ترین و ترسوترین انسانِ این سیّاره اید"، در صورت‌تان تف می‌کند!
به آن یک نفر، «معشـوق» می‌گویند. 

 

 

‫#‏اگر_مالِ_این_صحبت_ها_باشید‬

 

عنوان: بیژن الهی


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخندِ صبح!
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب!
بيمارِ خنده‌های تو-ام، بيشتر بخند!
خورشيدِ آرزوی منی، گرم‌تر بتاب!

 

 


پ.ن: فریدون خانِ مشیری هم آره!


برچسب‌ها: شعر
+   2015/7/3 | ساعت: 10 AM  | یـزدان جندقـی