انگار همیشه مهم نگفتن داستان است
    

قسمتِ بیست و دوّم از فصلِ نخستِ سریالِ Person of Interest درسِ زندگی‌ست. یادت می‌دهد رازهای خودت را بسازی، سؤالاتِ خودت را بپرسی و نهایتاً "ماشین"ِ خودت را خلق کنی. نشان‌-ات می‌دهد در این زمانه هرچه بیشتر بدانی، باید ساکت‌تر بمانی و ناچاری به همان نسبت که از "شماره‌ها" (آن‌ها که سریال را ندیده‌اند بخوانند «اوضاع جهان») باخبر-تری، نامرئی‌تر شوی! تا بدانجا که... پووووف! زنده‌ باشی ولی نقشِ یک مُرده را بازی کنی (زنده ی مُرده-نما؟) ؛ و این کار در "عصرِ صفر و یک ها" و "فاحشگانِ نوبل و لوح تقدیر و توجّه"، تنها از یک قهرمانِ نابغه برمی‌آید: هَرولد فینچ! هَمو که مدّت‌ها پیش از مرگ‌اش، مُرد و غیب شد و قیدِ همه‌چیز را زد و اصلاً تو بگو: از جهان معافیت گرفت! (تا یادم نرفته این را هم بنویسم که هیچ چیز مرموزتر از لمسِ وسایلِ یک انسانِ مُرده نیست. اشیائی یتیم و بی-قیّم، که تا همین دیروز در خدمتِ یک زندگی بودند و در چرخه ی حیات جریان داشتند؛ امّا حالا مثلِ تنی که روح از آن جدا شده، راکد-اند: هستند و نیستند. حاضرند و با این حال، حضور ندارند. هرگز حضورِ حاضر غایب شنیده ای؟ این اشیاء، در میانِ جمع و دل‌ِشان جایِ دیگری‌ست. شاید هم در جهانِ دیگری‌ست! کسی چه می‌داند...)
آری. فینچ از آن‌ آدم‌هاست که نسبتِ معکوسِ میانِ حقیقت و امنیت را درک کرده‌اند و دریافته‌اند که "هرچه بیشتر بدانی، بیشتر در خطری!" امّا او خطر را انتخاب کرده (همینجا به احترامش دکمه‌ی Enter را فشار می دهم و می‌روم سطرِ بعد)
و تواناییِ "دل کندن" را داشته: دل کندن از پول و شهرت و جایزه‌های آن‌چنانی، دل کندن از لذّتِ امتحان کردنِ یک فنجان قهوه در یک کافه‌ی نا-آشنا و از پیش کنترل نشده؛ (و از همه مهم‌تر) جسارت و جرئتِ بُریدن از معشوق و شهامتِ مُردن در یک تصادفِ ظاهراً سوری و باطناً واقعی و (در یک کلام:) قیدِ همه‌چیز را زدن. قیدِ چهار سال "خوشبختی" و هزار و چهارصد و شصت و یک روز "جان‌پناه داشتن" و هزاران ساعت خلاصی از "تنهاییِ وجودی" (شما بخوانید "دردِ بودن"). او ـ همزمان ـ به یادِمان می‌آورَد که قدر بدانیم و فراموش نکنیم که: در این دنیای پیچ در پیچِ همه-کَس-کُشِ قسیع القلب، چهار سال "خوشبختی" از سرِمان هم زیاد است، وقتی مردمانی هستند که برای یک روزِ آن سر-و-دست می‌شکنند.
در این اپیزود، فینچ مجبور است که جاسوسیِ یک جاسوسِ دیگر را بکند (اوه چه شود!) و به نظرم یکی از نقاطِ عطفِ سریال، تا این قسمت که من تماشا کرده‌ام، صحنه‌ی رو به رو شدنِ این دو نفر (فینچ و آقای پِـک) است. فینچ که جوانیِ خودش را در این مرد می‌بیند و طعمِ تلخِ "دانستن" را با تمامِ وجود چشیده است و آخرِ جاده‌ی "تاوان دادن" ایستاده و دست تکان می‌دهد، به حرف می‌آید که: "تو مَن رو یه ذرّه یادِ خودم میندازی، من هم اگه جای تو بودم اون‌قدر به پرسیدن ادامه می‌دادم تا حقیقت رو بفهمم. می‌دونم چه احساسی داری. ولی باور کن آقای پِـک، این معمّایی ئه که اصلاً دل‌ات نمیخواد حلّش کنی. دونستنِ جواب [واسه من]، به قیمتِ چیزی تموم شد که از جونِ خودم برام با ارزش‌تره. [...] خواهش می‌کنم آقای پِـک. برو زندگی‌ت رو بکن. رازهای خودت رو پیدا کن. و اگه واقعاً به یه «معمّا» احتیاج داری، من قلبِ انسان رو توصیه می‌کنم."
خِلاص.

 

عنوانِ این پُست، عنوانِ همین اپیزودی ست که حرف‌اش را زدم.


برچسب‌ها: یادداشت های پراکنده
+   2015/3/12 | ساعت: 20 PM  | یـزدان جندقـی  
اون‌قدر تلاش کن تا متلاشی شی!
از کره شمالی زن بگیر!
با مینی‌بوس برو شهمیرزاد، پیاده برگرد!
توو آفتابه آواز بخون!
دیسکوگرافیِ جواد یساری آرشیو کن!
سوارِ جاروبرقی شو!
عکسِ لُختی بگیر بفرست بَرا "ایگوییست” (Égoïste)!
سیگارو ترک کن، قلیونِ خوانسار بکش!
کول حرف بزن! (نگو "چه جالب"، بگو "شِه ژالب")
چایی-نخورده، موز بردار!
تقوا پیشه کن!
شب‌ها رو میخ بخواب!
از ایگوآنا لب بگیر!
خارجی باش (جایِ "به‌هرحال" بگو "انی وِی")!
چفیه بنداز!
به امریکا فحشِ ننه بده!
برو بدنسازی!
با پوسترِ "رود گولیت" سِلفی بگیر!
فهیمه رحیمی بخون به همه بگو میشل فوکوئه!
خفن باش!
از کانسپچوآل آرت در دوره ی پسامدرن حرف بزن!
هنری باش!
پنج سال شِیو نکن، نامجو گوش بده، گیوه بپوش!
مزدور شو!
اشتراکِ ده‌ساله ی کیهان بخر!
به اح؟دی‌نژاد رأی بده!
هم‌جنس‌باز شو!
با دوست‌دخترِ کُره‌ای ت به‌هم بزن!
با "گاس وَن سِنت" و "ابوبکر بغدادی" بریز رو هم!
برو یوگا و شیرینی‌پزی!
ژله ی تزریقی یاد بگیر!
به سگِ همسایه‌تون سَم بده!
خودکشی کن!
اون‌قدر تلاش کن تا متلاشی شی!
ولی
ولی
ولی
به من نگو "چرا موبایل‌ات خاموشه؟"

 

 

• با الهام و احترام از/به آقا بوکوفسکی و "نصیحتِ دوستانه‌اش به بسیاری از ما مردانِ جوان"


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2015/1/14 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  
    

 

آفرین بر دلِ نرمِ تو که از بهر ثواب

 

کُشته ی غمزه ی خود را به نماز آمده‌ای

 

 

 

 حافظ (هنگامِ تماشای این صحنه از South Park)


برچسب‌ها: شعر
+   2015/1/14 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  

حکایتِ من و تو، گلستانِ سعدی بود. "باب قناعت" بود.

شد غلامی که آبِ جوی آرد
جوی آب آمد و غلام ببُرد
دام هر بار ماهی آوردی
ماهی این بار رفت و دام ببُرد

شرحِ درماندگیِ صیادی که نمی دانست "طعمه" و "صید" و "صیّاد" تنها چند حرفِ الفبایند. که از بس به خود اطمینان داشت، وانمود می کرد که "همه چیز تحتِ کنترل است" و او در آن سوی تمامِ مسائل ایستاده، بر همه چیز تسلّط دارد. که خبر نداشت "زبان" تکلیفی ندارد و الفاظ می توانند (به طرفه العینی) جابه‌جا شوند، که می توانند حتّی نباشند. نابود شوند. و شدند هم. چیزی غمگین‌تر از صیّادی که خود، تبدیل به طعمه شود در دنیا هست؟ و تو، صیدِ عزیز! آن‌قدر بزرگ بودی که من در مقابل‌ات شبیهِ یک "هیچ چیز" بودم!

حکایتِ من و تو، "چاقو در آب" بود. "عشق" بود، به کارگردانیِ میشل هانکه!

Amour

Knife In Water


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/12/18 | ساعت: 23 PM  | یـزدان جندقـی  

 

 

سعدی تو نه مردِ وصلِ اویی

تا لاف زنی و قُرب جویی

ای تشنه! به خیره چند پویی؟

کاین ره که تو می‌روی سراب است!

 

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/12/5 | ساعت: 3 AM  | یـزدان جندقـی  
با وجودِ این‌که خلقتِ من شبیهِ فحشِ ناموسی است که خدای متعال از روی عصبانیت نثارِ انسان‌ها کرده است؛ گرچه خیلی چیزها در وجودم به گا رفته و اشتباهاتی کرده‌ام که حاضر نیستم حتـّا برای خودم بازگوی‌ِشان کنم؛ با این‌که تمامِ عمر مثلِ اسبِ عصاری در یک دایره ی مکرّر، دورِ خودم چرخیده‌ام و تمامِ زندگی‌ام (به قولِ براهنی) شرحِ یک "به جلو راندنِ متوقّف" بوده و هست؛ امّا می‌بینم و ایمان دارم که هنوز هم قشنگی هایی در درون‌ام مانده که می توانم روی تک‌تکِ‌شان حساب باز کنم و قسم بخورم. لات-منشانه و صمیمی و قیصر-وار بگویم: "به دونه‌دونه ی اون قشنگیـا قسم که اگه خدایی باشه که نان‌استاپ ما رو می‌پائه و حواس‌اش شیش-دُنگ جمعِ رفتار-کردارِ ماها ست وُ اگه بهشت و جهنّمی وجود داشته باشه، بی برو-برگرد، تو یه‌راست میری توو بهشت، مادر!"

 

 

 

عنوان: تکه ای از شعرِ "Mom's Hands" از "REENA SHARMA"


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/12/5 | ساعت: 2 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

It is often more fun to want something than to have it

 

 

 

 Infinite Jest | David Foster Wallace


برچسب‌ها: دیوید فاستر والاس, شوخی بی‌پایان
+   2014/12/5 | ساعت: 2 AM  | یـزدان جندقـی  
     

گاهی آدم فکر می کند متنفّری. تو از همه‌چیز متنفّری و حتّی از من، متنفّری. گاهی آدم احساس می کند تو همه‌چیز را می دانی و فقط داری تفریح می کنی. گاهی آدم می خیالَد که تو به شکلی سرسام‌آور و تهوع‌ناک دوست‌اش داری. اما مگر آدم چقدر می تواند فکر کند؟ چقدر می تواند احساس کند؟ چقدر می تواند در برابرِ بی‌حسی و کرختی مقاومت کند؟  دل‌ام می خواهد این‌جای متن بایستم و قدری برف ببارانَم. دل‌ام می خواهد فکر کنم هنگامی که من این «دل‌ام می خواهد» را می نویسم، کسانی آن بیرون دارند آدم‌برفی درست می کنند. دستِ من اگر بود، همین حالا در عراق و سوریه و کوبانی هم برف می بارید. دارم ادای آن کسی را در می آورم که هر وقت داستان‌اش به بن‌بست می خورد، برف می باراند. راست می گفت. حتی اندیشیدن به برف کاری می کند که انگار همه‌چیز ایده‌آل است و تو تمامِ راه-و-چاه ها را بلدی. اما کدام راه-و-چاه؟ این‌جا راه-و-چاه به هم درآمیخته و واژه ی حرام‌زاده ی «دلتنگی» را پس انداخته‌اند. و من این‌جا، در مسیرِ این چاهِ راه-نما، در کنارِ این طفلِ حرام‌زاده، مثلِ قزل‌آلایی که در سایه ی نهنگی خوف‌ناک شنا می کند، قدم می زنم، قدم می زنم، قدم می زنم و فکر می کنم تو از همه‌چیز متنفری. که اگر حواس‌ات خوب جمع باشد، حتی از خود-ات متنفری. و نمی دانی که تنفّر، کثافت است. و نمی دانی برای این‌که - دستِ آخر- در کثافت دفن نشوی، باید دست از این کثافت‌کاری برداری. تُف به نفرت که بی‌وطن‌ام کرد. تف به عشقی که تا از لا‌به‌لای کثافت و لجن نگذرد، به مقصد نمی رسد. تف به تعبیرِ خام و خاک-بر-سریِ تو از عشق، که (به قولِ کافکا) همیشه همان‌قدر دغدغه‌ات بوده که «وسیله ی نقلیه.»  که تو وسیله را انتخاب کردی و راننده و مسافر و راه‌اش ذرّه ای اهمیت نداشت. بگذار خفه خون بگیرم و برف ببارانَم. بگذار برف شوم و در تاریکیِ آسمان، همان‌قدر ریز-ریز شوم که تو می خواستی. بگذار تشخیصِ عشق و نکبت را به تو محوّل کنیم. بگذار از این حرف‌های سخت بگذریم و برفِ‌مان را ببارانیم. بگذار بمیریم. آدم برفی شویم و فردا صبح، لکّه ی خیسِ‌مان را از زمین جارو کنند. بگذار نخوابم. به صدای زوزه‌ها گوش بدهم. که اگر بخوابم، حتماً خوابِ «سگی» را می بینم که در ایستگاهِ دروازه‌ دولت گم شده و چمدان‌هایش را گم کرده و پارس می کند و قطار را از دست داده و قطار از روی او ردّ شده و قطار، قطار، قطار... تف به قطار که بی‌وطن‌ام کرد.

حالا برف تا صندلی...حالا برف تا گردن‌ام بالا آمده. این‌ها باید آخرین کلمات‌ام باشند. این‌ها باید باشند...تو باید باشی...این‌ها...باید...تو...برف...برف...برف....

 

 

بعد التحریر: افقِ معناییِ این «تو»، گل-و-گشادتر از آن است که به شخصِ مخصوصی اشاره کند. گفتم، که بعداً نگویید نگفتی!


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/11/11 | ساعت: 0 AM  | یـزدان جندقـی  

از یک جایی به بعد، آدم دیگر انتظار نمی‌کشد. نه اینکه نکِشد، نه؛ ولی با خود-اش فکر می کند "حالا که قرار است تا ابد در فاصله ی میانِ غم و شادی در نوسان باشیم، بگذار اقلِّ‌کم قدری تفریح کنیم."  این‌جوری می شود که گاماس‌گاماس و لَخته‌لَخته شروع به پرتابِ حسِ مذکور (انتظار) به سمتِ اشیاء و آدم‌ها می کند. بعد یک روز به خود-اش می‌آید و می بیند صبح با صدای «انتظار» از خواب بیدار شده، دست و صورت‌اش را با «انتظار» خشک کرده، یک «انتظارِ» داغِ تازه‌دَم برای خود-اش ریخته، نون و پنیر و انتظارش را سرِپایی و هول‌هولکی خورده و از خانه بیرون زده. آن وقت هر صدایی که شنیده و هر آدمی که دیده، اطمینان نداشته که واقعاً دیده/شنیده و بعد، از خود-اش پرسیده "از کجا معلوم که تمامِ این صداها و آدم‌ها خیالی نباشند و «انتظار»ام خلق‌ِشان نکرده باشد؟" و از آنجایی که دل‌اش می خواهد همین‌طور بوده باشد، می گوید که "همین‌طور هست" و اصلاً "جوهرِ هستی چیزی جز انتظار نیست" و از این قبیل خزعبلات. بعد، از شعفِ نیل به این حقیقتِ تازه‌-مکشوف و حکمتِ خالده، یقه چاک می دهد و خشتک می درَد و از هوش می رود...

پاراگرافِ پیش باید زودتر از این‌ها تمام می شد. متأسفم. گاهی نمی شود دست از نق زدن کشید. پس از آن سه نقطه، یکی دو ساعت به تصویری خیالی بر دیوارِ روبه‌روی میز چشم دوختم و به چیزهای سطحِ بالا فکر کردم (!) تا بوی گندِ کلمات، مگر فروکِش کند و کَکی که به تنبانِ خودکار افتاده، به لانه‌اش بازگردد و نوشتن (لابد) ممکن شود. ولی هیچ‌یک از این‌ها جامه ی عمل نپوشید و به پیوست نَوُقوعید. خلاصه که می ترسم. می ترسم و متنفرم و خدا می داند چقدر از این‌که بنویسم "می ترسم و متنفرم"، متنفرم. امّا می گویم و از گفته ی خود دلشادم دوستان. آری. می ترسم و متنفرم [اجازه بدهید سیگارم را روشن کنم]، می ترسم و متنفرم از چیزهایی بنویسم که اصلاً دوست‌شان ندارم و نیک می دانم که بوی خدعه و خودپسندی می دهند، و همچنین به دلایلی کاملاً تخمی نگرانم: نگرانِ شما، که مبادا پس از خواندنِ این کلمات، دیگر آن آدمِ سابق نباشید و (زبانم لال) بلند شوید و بنشینید و دوباره بلند شوید و صلیب بکشید و به کوه و بیابان بزنید و همان‌جا سرتان را بگذارید و با طیب‌خاطر بمیرید. پس، سکوت اختیار می کنم و نمی نویسم "تو این دنیای خارق‌العاده ی گُه‌در‌گُه، از تنها چیزی که بوی دروغ و ریا و تظاهر به مشام نمی رسد، کاسه ی توالت است." و نمی نویسم "این اواخر، حال‌ام را که کسی می پرسد، حس می کنم توی یک دیوانه‌خانه‌ام و یک مریضِ دیگر که لباسِ پرستار را کِش رفته، آمده نبض‌ام را گرفته و دارد معاینه‌ام می کند." و نیز نمی نویسم "ای که مرا گا؟؟ده ای! اگر وقت کردی نگران‌ام شو. اگر وقت کردی به من فکر کن. و اگر وقت کردی دوست‌ام داشته باش. نه برای همیشه. فقط تا وقتی که قطار از راه برسد. مچکرم."

 

+حالا چه کار کنیم؟

-یه هایکو برات بخونم؟

+نه.

-دخترک توی هواپیما / سرِ چون عروسک‌اش را برگرداند / تا به من نگاه کند


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/10/29 | ساعت: 23 PM  | یـزدان جندقـی  
     

بر سه‌شنبه  برف می بارد.  اگر این شعر از من بود...

نگاه کردم دیدم بیست و سومِ مهرِ پارسال هم سه‌شنبه بود: سه‌شنبه ی تُرد.

پاییز شوخی را کنار گذاشته بود و درخت-به-درخت می کُشت و زهرِ چشم می گرفت. بارانی که «دوشنبه» آن‌همه برای باریدن‌اش دست‌دست کرده بود، بالاخره بارید. آن روزها شاعر بودم!! و همه چیز کلمه داشت. دلتنگی کلمه داشت. بمان کلمه داشت. درخت کلمه داشت. تابوت کلمه داشت.

روی دوشنبه غلت زدم. (از پنجره ی کنار تختِ جواد سُر خورده بود و ریخته بود زیرِ تختِ من. و همان جا غروب کرده بود.) غروبِ دوشنبه زیرِ تخت بود. روی دوشنبه غلت می زدم و شاعر بودم. توی خواب گریه می کردم. پتو وول می خورد. تشک می لرزید. و صبح، بالشت، پر از کلمه بود. آفتاب رمق نداشت. همان درختی که تابستان توت‌اش را خورده بودیم، حالا گنجشک‌مُرده تحویل می داد. سکوتِ باغـچه، سیاه و معنادار بود. چیزی می دانست، چیزهایی، و نمی گفت. وضعِ وخیمی بود: شکلِ شب‌های کودتا. یادمان رفته بود می‌شود گریه کرد. شب‌نشده، پاییز مسئولیتِ تمامِ قتل‌ها را به عهده گرفت. بیخودی به درخت مشکوک بودیم. (خودش صاحب‌عزا بود.) زندگی داشت از طریقِ پاییز و گنجشک های مُرده، درباره ی خودش با ما حرف می زد. باران، سوسه‌سوسه می بارید و هر آن، شکلِ تازه ای به خود می گرفت. باران، حلّ المسائلِ زندگیِ ما بود. کافی بود بایستیم و بگذاریم آب به پوستِ تنِ مان رخنه کند و بر اعتقاداتِ سست و مفلوک‌مان بنشیند و همه چیز را بشوید و تحلیل ببرد و حلّ کند. باران، حلّ المسائل‌مان بود، اگر می فهمیدیم‌اش. و فهمیدن، خیس شدن بود.

باران که بند آمد، سه‌شنبه شد. توی اتاق هنوز دوشنبه بود. تا دانشکده راه رفتم و سه‌شنبه مرا بغل کرده بود. طوری به هم چسبیده بودیم که معلوم نبود کدامِ‌مان دارد به آن‌یکی یاری می دهد. طوری که حتّی تشخیص‌مان مشکل بود، جدایی‌مان ناممکن: نیاز به جرّاحی داشت. مردمِ دانشکده مچاله بودند. انگار صفحه ی حوادث، "انگار یک خبرِ بد را به صورت‌هایشان مالیده باشند". از طبقه ی چهارم بوی ریا می آمد. حالا در کلاسِ شعر نشسته بودیم: من و او. کلماتِ بلیک و الیوت روی سر و صورت‌مان می ریخت امّا نمی شنیدیم. او خودِ شعر بود. با آن نیروی خالصِ حیات، آن زیباییِ محال، و آن شوقِ مفرطِ زیستن، چه حاجت به بلیک؟! آن چشم‌ها برای تمامِ عمرمان خواندنی داشت. حرف داشت. و آن دست‌ها، شکافِ عمیقی بود که آب در تخته‌سنگ حفر می کند. و روزهای من، تخته‌سنگ بود. ظهر نشده، از شهر رفت. و این «رفت»، خالی از روایت نیست. و این «رفت»، زندگیِ من است. تمامِ زندگیِ من و تمامِ خنده ی او را سه‌شنبه با خودش می‌بُرد. روز، ورق-ورق شد. من مُردم. و تا او به تهران برسد، ساک‌اش را توی پاگرد زمین بگذارد، جیب هایش را بگردد و کلید را پیدا کند، "مرا دفن کردند، از قبر بیرون کشیدند و دوباره به خاک سپردند و از خاک درآوردند و دوباره..."

آن روز در آمفی‌تئاترِ دانشکده، «گذشته»ی فرهادی اکران می شد.

 

 

عنوان: نام دفترِ شعری به همین نام، از نازنین نظام شهیدی، نشر نیکا: 1372

• بعد التحریر: بالاخره یاد-م آمد! عبارتِ نقل شده، از بیژن نجدی ست (که با یوزپلنگان‌اش در من دویده است)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/10/24 | ساعت: 22 PM  | یـزدان جندقـی  
        

بمیر، بمیر، نود بار بمیر ــ امّا از آدم‌های زنده هم رو برنگردان. او را به مورد و مسئله تبدیل نکن. گوشت‌و پوست است، بوریس. گوشت‌و پوست. او فریاد می زند و تو خودت را به کری زده ای. تو عمداً چشم و گوش و دهن‌ات را می بندی. تو در برابرِ موجودی زنده مُرده‌ای. اگر مکس را برادرِ واقعی‌ات ندانی، نه در درون به چیزی خواهی رسید و نه در بیرون. کتاب‌هایت روی آن رَف... کتاب‌هایت بوی گند می دهند! نیچه ی مریض‌ات، مسیحِ رنگ‌پریده و دوست‌داشتنی‌ات، و داستایفسکیِ رنج‌کشیده ات به هیچ جایم نیست! کتاب، کتاب، کتاب. بسوزان‌شان! به درد-ات نمی خورند. اصلاً کتاب نخوانده باشی بهتر از این است که آنجا بایستی و شانه بالا بیندازی. اگر نفهمی "حیّ و حاضر" و "گوشت و خون" یعنی چه، هر چه مسیح گفته دروغ است، هر چه نیچه گفته ریاست. اگر از کتاب های آن‌ها به آسایشی شیرین برسی و این آدمی را که دارد جلوی چشم‌ات می پوسد نبینی، به این معنی ست که آن‌ها دروغ‌گو و فاسد بوده اند. برو، برو سراغِ کتاب‌هایت و خودت را زیر آن‌ها دفن کن! برگرد به قرون وسطایت، به کابالایت، به هندسه و ریاضیات‌ات. ما به تو نیازی نداریم. ما نیازمندِ هوای تازه‌ایم. نیازمندِ امید و شهامت و رؤیا. ما به یک جو همدردی و نوع‌دوستی نیاز داریم.

 

 


مکس | هنری میلر | به فارسیِ امید نیک‌فرجام | کتاب‌های کوچک نیلا (1388)

عنوان: از نامه های صادق هدايت به شهيد نورايي


برچسب‌ها: مکس, هنری میلر
+   2014/10/12 | ساعت: 2 AM  | یـزدان جندقـی  
 

و تو تنها کسی هستی که توانست، آن طور که می خواست، میانِ خود و «بی بی هور» فاصله بیندازد. ساکت‌تر از حلزونی که تهِ دریاست، آهسته رفتی و آهسته آمدی و دوستان‌ات را دیدی که به همان سرعتی که حرف می زدند، قد می کشیدند و پیر می شدند. و تنهاییِ تو آن آدم برفی بود، که پانزده سالِ پیش (کنارِ جویِ همین کوچه) درست کردی و می دانستی هرگز آب نمی شود. و نشد.

 

 

عنوان: «لبـریخته‌ها»ی یدالله رویایی


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/9/17 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  

راه می روم و بوی کبابِ تنِ آدم، به ویژه کبابِ انگشت های دستِ راستِ آدم هایی که قلم را می گرفتند و حرکت می کردند، و کبابِ چشمِ آدم ها که موقعِ نوشته شدنِ کلمات با مراقبت آن ها را پیش می بردند؛ و بوی کبابِ دست های کاگرهای چاپـخانه دور و برّ ماشین های چاپ، و بوی کبابِ شوخی های حروفـچین ها، وقتی که حروف را از روی گارسه ها بر می داشتند و می چیدند. سوختند، همگی. چه بسترهای زیبای ردیف شده ای از احساس ها و بوسه ها و عروسی ها و چه تشییع جنازه های درخشانی که سوختند، و چه زبان ها و خیال ها و فکرهایی که خاکستر شدند. جهان بوی سوختگی می داد. تقی گفته بود، علامت: آشویتس. و من، برادرِ کوچکتر، آن آشویتس را در «گودِ مُرده شوخانه» در آن «خانه ی وقفی» ساختم و سامان دادم و سوزاندم. و آخرین چیزهایی که سوخت دو تکّه از دو کتابِ مختلف بود، با یک یادداشت راجع به واقعیت.

 

 


آزاده خانم و نویسنده اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی | رضا براهنی | کاروان: چاپ دوم (1381)


برچسب‌ها: آزاده خانم و نویسنده اش, رضا براهنی
+   2014/9/17 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  

فاجعه همین روزهایی است که از پیِ هم می گذرند، همین تبعیتِ تام و تمامِ ماست از قواعدِ زندگیِ روزمرّه، همین تلاشِ مستأصلانه‌مان برای چنگ انداختن به هر موقعیتی که با جان کندن به دست آورده ایم. اعتقادِ راسخِ ما به این شکل از زندگی بیش از هر چیز محصولِ ترس است، ترسی درونی‌شده که به وجودش آگاه نیستیم یا اعتراف نمی کنیم، و با این حال زندگی‌مان را بر بنیانش استوار کرده ایم.

 

 

 


شعارنویسی بر دیوار کاغذی | امیر احمدی آریان | نشر چشمه: تابستان نود و سه


برچسب‌ها: شعارنویسی بر دیوار کاغذی, امیر احمدی آریان
+   2014/9/17 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  

 

به جای «همیشه این‌جا خواهم ماند» بَس بود بنویسی «این‌جا خواهم ماند» و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به‌زودی می‌بینی که همیشه آن‌جا نمانده‌ای. آن‌وقت شاید از خودت بَدت بیاید.

 

 

 

• بهمن فُرسی | شب یک شب دو


برچسب‌ها: شب یک شب دو, بهمن فرسی
+   2014/9/17 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  

ازدواج که به صورتِ ادایی رقّت انگیز در دوره ای به حیاتِ خود ادامه می دهد که اساسِ مشروعیتِ انسانی اش را از دست داده است، امروزه معمولاً حیله ای است که برای صیانتِ نفس به کار بسته می شود: دو شریکِ جرم، مسئولیتِ رفتارِ بدی را که در حقِّ یکدیگر می کنند، به گردنِ یکدیگر می اندازند، و این در حالی است که در واقع هر دو در یک منجلابِ متعفن به سر می برند. تنها ازدواجی می تواند آبرومند باشد که زن و شوهر در آن زندگیِ مستقلی داشته باشند. ازدواجی که در آن به جای پایبندی به پیوندی برآمده از مشارکتی جبری در منافعِ مادّی، هر دو فرد آزادانه پذیرای مسئولیتی متقابل شوند. ازدواجی که اساسش مشارکت در منافعِ مادّی است، برای هر دو طرفِ درگیر خوارکننده است. سازو کارِ این دنیا چنان خیانت بار است که هیچ کس، حتّا کسی که به این امر آگاهی دارد، از پذیرشِ این خواری گریزی ندارد. این است که ممکن است گفته شود ازدواجِ بی خفّت تنها برای کسانی امکان پذیر است که دیگر به دنبالِ منافعِ مادّی نیستند: یعنی برای ثروتمندان.
امّا این تنها یک امکانِ فرضی است، زیرا افرادِ طبقه ی ممتاز دقیقاً همانانی اند که دغدغه ی منافعِ مادّی به سرشتِ دومِ شان تبدیل شده است ـ در غیرِ این صورت صاحبِ امتیاز نمی شدند.

 

 


اخلاقِ صغیر | تئودور آدورنو | به فارسیِ حمید فرازنده | نشرِ نقش خورشید چاپ اول 1384


برچسب‌ها: اخلاق صغیر, آدورنو
+   2014/9/17 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  
 

یک:  اواخرِ غروب: دقایقِ تا خِرخره دلـگیر. ته مانده ی روز به دیوار ماسیده و چند دقیقه بیشتر فرصتِ زندگی ندارد. (یعنی واقعاً قرار است با این جمله ها شروع کنم؟ نمی دانم. چه اهمیتی دارد اصلاً؟ سه جمله نوشته ام و آن قدر سبک-سنگینِ شان کرده ام که اگر کسی نداند، خیال می کند تدوینِ مرامـنامه ای عهدنامه ای چیزی را استارت زده ام! ولی دوستانِ من، بیایید دست از این حسّاسیت های وسواس گونه برداریم و بگذارید یک بار هم که شده غربالِ کلمات را به بعداً مؤکول کنیم و مثلِ "نامه ای عاشقانه از تیمارستانِ ایالتی" صمیمی و از نزدیک باشیم. مچکرم.) بله، داشتم می گفتم. شب دارد مثلِ غدّه های سرطانی همه جای این تنِ تبـدارِ سرخِ مایل به کبود (آسمان!) منتشر می شود و هر لحظه ممکن است بیمار از دست برود. این تشبیه را می شود کِش داد. مثلاً شما شب را یک ملحفه ی سیاه بگیرید که گُله-به-گله از آتشِ سیگارِ خداوند (ستاره ها) سوراخ است و آن را روی نعشِ سفیدِ آسمان (روز!) کشیده اند و گذاشته اند توی کشوی سردخانه ای که ما به آن تقویم می گوییم. اگر عاشق باشید، این تصویر آن قدر در ذهنِ هَشدر-پَشدرِتان بسط می یابد که به گریه می افتید. و اگر عاقل باشید، بی درنگ کلید های ترکیبیِ Alt و F4 را فشرده و دست از این حماقت بر می دارید!

دو:  اتاق در من دراز کشیده و رختـخوابی که دیشب با کافکا، دوتایی در آن خوابیده بودیم، حالا تنهاست. باور کنید چیزی غمگنانه تر از یک رختـخوابِ خالی در دنیا وجود ندارد. و باورتر کنید که این دو مرد (کافکا و من) سالم نیستند، هیچ وقت نبوده اند، و البته تنهاییِ شان ترسناک است. آن ها با غم مَست می کنند و غم همان چیزی ست که هر چقدر هم داشته باشند، باز کم می آورند. (عجب جمله ای! حتماً از جایی کِش رفته ام)  می بینید؟ تا قضیه می خواهد خود-اش را نشان دهد و متن می رود که لحنی جدّی به خود بگیرد، یک پرانتز باز می شود و گَند می زند به رؤیاهامان. انگار کلمات دست-به-یکی کرده اند که همه چیز را بی حرمت کنند. (اوه. یک جمله ی فلسفیِ دیگر!) حالا این نوشته دارد به یک مسابقه ی طناب-کشی تبدیل می شود و سطر به سطر-اش متلکی بیـجا و پرانتزی تلخ در خود نهان دارد و هر آن در معرضِ خطرِ بیش-از-حد-خودمانی-شدن است. پس مراقب باشید و با احتیاطِ بیشتری خوانندگی کنید!  راست اش را بخواهید همین الآن برگشتم و یواشکی نگاهی به جملاتِ قبل انداختم. فارغ از آفرینی که بر نظرِ پاک و خطا-پوشِ شما همراهانِ صبور و همیشگیِ این برنامه نثار کردم، قدری هم خجالت کشیدم! کلمات به وضعی شلخته و دست-و-پا-گیرند و در نقاطی آن چنان تو-رفتگی و فراز-و-نشیب دارند که آدم را عصبی می کنند. انگار کسی یک جوکِ بی مزه را طوری با آب-و-تاب تعریف کند که مستمع برای رعایتِ نزاکت هم که شده مجبور به خندیدن شود.  خیله خوب حالا! یک چیزی پَراندم. لازم نکرده آن قیافه ی مغبونِ حق-به-جانب را به خودِتان بگیرید! مگر بقیه به جز حرف زدن و مِن مِن کردن و رقصیدن و مشنگ بازی چه کار دارند می کنند که از بنده انتظارِ ارائه ی ورژنِ جدیدِ «در انتظارِ گودو» را دارید؟! یک مُشت مشنگِ از-خود-راضی!(بقیه را عرض می کنم.)  اصلاً من همین جا اعلام می کنم که این نوشته ها به دردِ هیچ بنی بشری که اقلِّ کم بیست مرتبه «ناتور دشت» و چهل و دو مرتبه «بوف کور» را نخوانده باشد، نمی خورند. (به جز تو، عزیز دلم که همیشه و همه جا استثنا هستی!)  بروید آقاجان، بروید به زندگیِ تان برسید، به فلافل فروشی سر بزنید، بچه های نداشتۀ تان را از مهد کودک بردارید، روانکاوتان را ببینید، روزی یک رمان و دو فیلم مصرف کنید...ولی بگذارید ما با خیالِ آسوده غصۀ مان را بخوریم و (به قولِ آن عزیز) دچارِ " آلامِ تسکین نیافتۀ مان" باشیم و به "این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد" و به "دختری که دراز کشیده و ناخنِ انگشتِ سبّابه ی دستِ چپ اش را می جَود" فکر کنیم و در حسرتِ آن گلِ نیلوفرِ کبودی به فنا برویم که سال هاست تعارفِ مان می کند و هر بار خواستیم از جویِ آب بپریم و بگیریم اش، خنده ای خشک و زننده مو را بر اندامِ مان راست (و درجا میخکوبِ مان) کرد و نتوانستیم. و آن قدر نتوانستیم که آبروی ضرب المثل را هم بردیم. نوشتن، نتوانستن شد. آمدن: نتوانستن. رفتن: نتوانستن. خواستن: نتوانستن.

سه:  حالا شب این جاست. در دل ها و روده های ما، در دهانِ ما نشسته و "پُرزهای سیاه اش را به حلقومِ مان می مالد". تاریکی را گاز بگیر و به "صدای تمام شدنِ روز" گوش بده! فحش بده! لعنت بفرست به آفتابِ ساعتِ دو، به این گرمای تابستانیِ بی امانِ نفس-بُر، به چاله چوله های خیابان و به بوقِ ماشینی که تو را از هپروتِ خود-ات خارج و به عرصه ی نمادینِ واقعیت پرتاب کرده است.  به گریه ات برس؛ و به بغضی که از خیابان تا خانه، صبورانه، کنار-ات قدم زده و خَم به ابرو نیاورده. نگران نشو. لازم نیست فکر کنی: چطور ممکن است یک متن با ضمیرِ «من» شروع شود و با «تو» پایان بپذیرد. مردمانی هستند که معتقدند، هر کجای هستی را نگاه کنی جز خود-ات چیزی نمی بینی؛ من به جایی رسیده ام که هر جا را نگاه کنم، جز تو چیزی نمی بینم. اگر حق با آن ها باشد، یا تو باید خودِ «من» باشی، یا من باید در «تو» زندگی کنم! چه فرقی می کند؟ مهم این است که کلمات دارند به سمتی می روند که از همان ابتدا باید می رفتند: تو!

 

چهار:  آری. همین شب ها بود که با آن لکنتِ مضحکِ همیشگی ام از آموزه ای که جایی خوانده بودم برای ات حرف زدم: حکمتی که می گفت: همیشه عظیم ترین هراسِ مان را با هراسی کوچک می پوشانیم و هیچ وقت جرأت اش را نخواهیم یافت که از آن چیزِ واقعاً مهم سخنی به میان آوریم. با مرورِ کوتاهی بر گذشته، درمی یابم که هراسِ بزرگ و جاودانه ی من، در واقع نبودنِ تو است و دلتنگی برای تو، که حالا به حدّی حادّ و غیرِ قابلِ تحمل شده که کافی ست دست ام را مُشت و عضلاتِ گلوی ام را به موقع مهار نکنم، تا آن مایعِ آشنا را به دیده گانم بیاورد. دلتنگی ات را می شناسم، قدر-اش را می دانم و مسئولیت اش را می پذیرم. و از تهِ دل امیدوارم که خداوندِ متعال به خاطرِ همین دلـتنگی و به جرمِ این که نتوانسته ام آن طور که باید با تو یک-روح-در-دو-بدن شوم، به خشونت بار ترین نحوِ ممکن مجازات ام کند. تو هم اگر فرصت کردی همان "شلوارِ سرخابیِ مجیب الدعوات" را که دیوانه اش بودم بپوش و با کلماتِ بابِ میلِ خود-ات، و با آن صدا ت که آدم را به یادِ زندگیِ قبلی اش در کالبدِ یک پرنده می اندازد، دعای ام کن و تشدیدِ مجازات ام را از پروردگار-ات بخواه.

یکی از همین مُردادها بود که تو زیبا بودی. و آن قدر زیبا که فصل، شباهتی باورنکردنی به اردیبشهت داشت. آن روز تو به دندانـپزشکی رفتی و من برای ات نوشتم "وقتی نباشی، ترکِ سیگار هم به زحمت اش نمی ارزد." و تو آن قدر زیبا بودی که تحویل ام نگرفتی و من در خود-ام کز کردم و تا شب ادای کتاب خواندن درآوردم و هیچ نگفتم، و در همان حال، حاضر بودم مثلِ سگ جان بدهم و فقط چند لحظه صدای ات را بشنوم. باید به تو زنگ می زدم امّا غرورِ مسخره ام اجازه نمی داد. سکوت، هر لحظه سیاه تر می شد و غم، همین طور آجر روی آجر می گذاشت. و تو آن قدر زیبا بودی که نیمه-شب نشده، با همان لبخندِ امید-بخش و همان لحنِ امداد-رسانِ همیشگی از راه رسیدی و دستِ مرا، که چون مگسی گرفتار در بطریِ نوشابه تقلّا می کردم، گرفتی و قرارِ فردا را گذاشتی برای دیدار.  و این قرار، دقیقاً یکی از همان الطافِ روحـبخش ات بود که (برای ات می گفتم و تو با فروتنی انکار می کردی و) همیشه درست وقتی انتظارِشان را ندارم، نازل می شوند و اشکم را در می آورند. و تو زیبا بودی. آن قدر زیبا که فردا آمدی. آمدی و با چشم های خجالتی و ابروهای تازه (یادت هست؟) و شالِ رنگارنگ ات طوری پیشِ چشمانِ بی-بضاعتم راه رفتی که باید تمامِ خویشتن-داری و تقوا و ایمانم به مسیح را به کار می گرفتم تا (همان جا، لا به لای مردم) در آغوش ات نگیرم.

 

 

پسِ پُست: این نوشته یک اسراف است. یک اسرافِ محض! متنی برای هیچ، که باور کنید قرار بود راجع به آخرین داستانی باشد که خوانده ام. چه کنم؟ او زیباترین داستانی ست که خوانده ام. تازه ترین داستان. داستانِ داستان ها!


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/8/11 | ساعت: 21 PM  | یـزدان جندقـی  
 

اگر اندوهی بزرگ تو را قبضه کرده است، اگر احساسِ بدبختی می کنی و دریافته ای که زندگی یک رویدادِ عوضی، احمقانه و بی نتیجه است که هر ثانیه اش چیزی به جز خونِ دل خوردن و جان کندن با خود ندارد؛ اگر هر چه می بینی کثافت و خون و فضولات است و فقط بوی گَند به مَشام ات می رسد و هر چه می شنوی قباحت است و شناعت و زشتی؛ اگر غایبی و غریب، و از غربتِ جهان وحشت کرده ای؛ اگر تنهایی و وانهادگی را پذیرفته ای و آن را مثلِ یک واقعیتِ تلخِ جدایی ناپذیر، مثلِ سیل و سرطان و زلزله، در خود-ات حلّ و فصل کرده ای، امّا هنوز صبح که چشم باز می کنی، می بینی نمی توانی،،، خوشحال باش! چون تو مُرده ای عزیز! و اگر کماکان نفس می کشی، از آن روست که هنوز بدهکاری، و چیزهایی هست که نپرداخته ای و روی هم رفته، ساز و کارِ زندگانی به شیوه ای ست که تا خوب نچلانَد و رُس ات را نکِشد، از گواهیِ فوت خبری نیست. اصلاً بگذار بگویم این زندگی، پیشاپیش نوعی مرگ است. آن پیرِ فرزانه تلاش کرد با «کلیدر»اش این بازی را معکوس جلوه دهد؛ و تا حدِّ زیادی هم موفق شد متأسفانه! زمانی یک لبخند، یک سر تکان دادن، یک سکوتِ «گل محمد» کافی بود تا متقاعد شویم باید زندگی را "کرد"، پیش از آنکه او ما را بکُند. (زندگی را می گویم!) امّا عزیزِ دلم، گلم، قربانِ شکل ات! خود-ات خوب می دانی که «گل محمد» هم اگر از آن معرکه سرِ سالم به در می بُرد و به جای مُردن، (مثلاً) دستگیر می شد و کار-اش به محاکمه و دادگاه می کشید، احتمالاً همان حرفی را به آقای قاضی می زد که مسعودِ شصتچی و سعید حجاریان و باقیِ رفقا زدند: "من جَو-گیر شده بودم!"

بگذریم. حرف، این است که برای من و تو دیگر دیر شده عزیز، و خدایی ش دیگر جَوّی هم نمانده که بگیردِمان. ما که از تمامِ سوراخ های ممکن گزیده شدیم و یک تپّه ی نریده هم در پرونده ی مان به چشم نمی خورَد: ما که عشق و سیاست و احمدی نژاد و ساقیِ عرق و استادِ اندیشه اسلامی به یکسان درِمان مالیده اند، ما دیگر چرا؟! ها؟ ای خلایق مَستید و منگ؟ (شاملو!)

فِرِنچ ام را ببخش. از بختِ تخمی، اعصابم لای همان دستمالی ست که سال ها قبل، زیرِ درختِ آلبالو گم شده. خلاصه: تمامِ این لاطائلات را بافتم تا از جانبِ پروردگارم به تو بشارتی بدهم: به تو ئی که آن شب تلفن کردی و گفتی می خواهی خود-ات را از آن بالا پرت کنی پایین و من آن قدر دوست ات نداشتم که بگویم "زود! زودتر این کار را بکن"، به تو ئی که آن نیمه شب آمدی و توی پارکِ کنارِ قبرستان، یک حرف هایی زدی که گریه ی جفتِ مان درآمد و فرت و فرت سیگار کشیدیم و پاک یادِمان رفت که چقدر دلِ مان برای هم تنگ شده، و به تو ئی که بعید است این ها را بخوانی و احتمالاً حالا دو سال و نیم می شود که (به تعبیرِ خود-ات) روی لبه ی تیغ زندگی می کنی و شگفتا که هنوز یک چیزهایی توی دنیا هست که آزار-ات می دهد. بله، با شماهایم، ای قوم! ای حواریونِ باوفای من در مذهبِ مبینِ «به فاک رفتن»! بشارت و معجزه ای که امشب برایِ تان تدارک دیده ام، از هر آنچه تصور کنید ساده تر است: ساده تر از غذاهای "کم خرجِ" سامان گلریز، ساده تر از دزدیدنِ سه هزار میلیارد تومان و حتی آسان تر از تماشای دوباره ی فیلمِ «2001: ادیسه ی فضایی». و آن تبشیر و پندِ قدسی از این قرار است که: "دست ات را روی زانوی خود-ات بگذار و سه بار بگو به تخمم! بعد به «غیبتی» که آن بالا حرف اش را زدم، ادامه بده. غایب باش و بگذار حتّی صمیمی ترین آدم های زندگی ات این غیبت را بپذیرند، و آن را به مثابه ی خاصّه ای بنیادی از وجود-ات تلقّی کنند. بگذار (به قولِ استر) ماهیتِ زندگی ات، جهان را برای پذیرشِ مرگ ات آماده کند." این اواخر، هر خری در هر طویله ای در حالِ قرقره کردنِ جمله ی نخ-نمای "زندگی، به زیستن اش نمی ارزد" است. تو امّا خر مشو! تو این را مگو، تو این را نشان بده!

 

به بشارتی که هم اکنون از جانبِ پروردگارم به دست ام رسید، توجه فرمایید:

 

"دروغ گفتم"


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/7/26 | ساعت: 23 PM  | یـزدان جندقـی  
 

از  خواب بیدار شده ای. از خواب بیدار شدن همیشه وحشت ناک است. صورت ات: تفتیده و تنوری و چغر. انگار خوابِ کربلا دیده باشی!  زیرِ ناخن ها: یک مَن چرک. از دک و دهانت چرک و کثافت می بارد. می بارد. سر-ات را می اندازی پایین. دیشب را به بدبختی گذرانده ای.  امروز را به خمیازه و کدورت. حالا دوباره شب. شب. شب خانه کز می کند. اتاق یتیم می شود. قدم که می زنی انگار یتیمی به نوانخانه پا گذاشته.  کدام ستون، کدام اسکلت در تو فرو ریخته؟ «کدام پل در کجای جهان؟» حس می کنی خسته ای. کسالت به تو رو آورده. زده شده ای. از کی؟ از چی؟ نمی دانی!  ستونی، پُلی آیا بوده اصلاً؟ دود را در سینه نگه می داری. بعد مژه ها خود-به-خود هَم می روند. قلاجِ دود از لای سبیل ها و بیخ دندان ها بیرون می زند. سر-ات را پایین تر می اندازی. دست می کشی. به کجا؟ معلوم است دیگر: به تاریکی. تن، تن-ات که انگار دیگر از تو نیست، کناری ایستاده تماشا می کند. دور می ایستد. می ترسد. می ترسد از تو! «ای زمخت! خاک آلود!  پاره!»  نه! حتی نگاه هم نمی کند. دل-اش را ندارد. چشم هایش را می گیرد. تن-ات، چشم هایش را می گیرد تا نبیند که تو، «ای زمخت! خاک آلود! پاره!»، داری با خود-ات چه می کنی؟  انگار که نه، حتماً که نه، بی شک که نه، تو به شکلی مومنانه دیگر خود-ات نیستی!

[امّا  ظهر و شب

امّا  ظهر و شب

امّا  ظهر، امّا شب]

روح ات تکه-پاره شده و هر تکّه شکلی، جرمی، حجمی و غلظتی متفاوت به خود گرفته. آخ که تو به شکلی مومنانه دیگر خود-ات نیستی!

- «چرا؟»

همه اش دورِ همین «چرا» پرسه می زنی.  چرا همه اش دورِ همین «چرا؟» دور می زنی؟ چرا خود-ات شده ای خوره ی روحِ خود-ات؟ چرا نمی توانی فکر کنی: "چه قشنگ! ای وای زندگی چه قشنگ! احمد رفت پیشِ زن اش، محمود رفت پیشِ معشوقه اش. آن مارمولک یک مگس شکار کرد. حلیمه مُرد. نوزادِ ندیمه پسر شد"؟ چرا هفت میلیارد آدم می توانند بخندند و تنها  تو یک نفر باید عزا بگیری؟ دل ات پُر است. دل ات بدجوری پُر است. چیزی در روح ات گره خورده. روان ات به روغنِ دروغ و لجن آغشته شده. وحشت داری. از خود-ات وحشت داری. نمی توانی مقابلِ این دروغِ بزرگ، این «تو»، بایستی. «تو» بزرگترین دروغِ آفرینش است! تن ات هنوز اینجاست. کنارِ او ایستاده ای و دل ات می خواهد که نباشی. می خواهد که ناگهان محو شوی. که نسیمی بوزد و تو را بردارد ببرد توی چاهی چیزی بیندازد. که پوش بشوی. دود بشوی. به هوا بروی. نباشی. نباشی. می خواهی نباشی امّا هستی. هستی و کنارِ او ایستاده ای. می نشینی. امّا نه نزدیک اش. که دورتر. غریبی می کنی. احساسی گُنگ نمی گذارد که صمیمانه کنارِ او بنشینی و دست اش را -دستِ خودت را-  بگیری. چیزی مثلِ خوره روی پوست ات حس می کنی. می خارانی. با ولع می خارانی اش. اما نمی رود. نه. نمی رود. آینه. آینه را بر می داری. دل ات برای خود-ات تنگ شده! می خواهی «خود»ات را توی تاریکی ببینی، ولی جرأت-اش را نداری. انگار بخواهی به جنازه ی گاوی که خود-ات سر بُریده ای نگاه کنی. نه!  توانِ نگاه نداری. می ترسی. ترس. ترس، پیراهنِ تن-ات شده دیگر. همیشه ترسیده ای. همه جا. همه وقت. دانسته و ندانسته. شناخته و نشناخته ترسیده ای. از راننده، از بقّال، از پدر، از آقای ناظم، از بوی تریاک، از عشق، از هر چیزی که اسم دارد ترسیده ای. خون، حتی خون هر بار با ترس و لرز از قلب ات خارج شده، دور زده و باز از ترس به قلب ات برگشته. خون هر مرتبه فقط به قلبِ تو پناه آورده!  و این بومب بومب، این نبض، این ضربان، چیزی نمی گوید مگر:

کمک

کمک

کمک...

 

 

• بعدِ تحریر: این کلمات، تکه ای از پیش نویس های بی ارزشِ قدیمی است. و (به قولِ آن بزرگوار) تکه ای از «هنوز»ها است که دیشب دستکاری و دوخت و دوز-اش کردم. بیشتر-اش مشمولِ حکمِ «شیفت و دیلیت» شد، و بازمانده اش (تقریباً) شد این. شعرها هم دیشب به متن بخیه شدند.

• بعد تحریر 2: وقتی دوباره خواندم اش، شک بَرم داشت. به نظرم آمد که متن به شدّت تحتِ تاثیرِ داستان های دهه ی پنجاه و آن موقع هاست. هر چه حافظه ام را چلاندم نتوانستم به خاطر بیاورم کدام داستان و کدام نویسنده؟ شما هم اگر همین حس و سوال را داشتید و احیاناً جواب را هم می دانستید، در باخبر کردنِ این حقیر از طریق کامنت، درنگ نکنید! با تشکر

• عنوان: شعرِ «کفش» | همایون پاک

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/7/8 | ساعت: 7 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

 

[ چقدر ندانستنِ روزی که می میریم، بدبختی ست ]

 

 

 


برچسب‌ها: چنین گفت دوستـجان
+   2014/6/3 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی  
 


گاهی فکر می کنم
زندگی، خوابی است که یک مگس می بیند.
و رویای یک مگس
به جز گُـه
چه تعبیری می تواند داشته باشد؟





سفر به ابتدای شب ــ یزدان جندقی ـــ ترجمه ی فرهاد غبرایی


برچسب‌ها: نکّ و نال
+   2014/6/3 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

 

[«شب» در من تخم گذاری کرده است]

 

 

 

 


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/6/3 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی  

 

 

انگار «ملال»

نارنجک به خود-اش بسته

و پریده باشد وسطِ «امروز»

 

 

 

 

93/3/8

عنوان: تی. اس. الیوت (The Love Song of J. Alfred Prufrock)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/6/3 | ساعت: 3 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

خدایا!

اينان [مَردم کوفه] از من خسته اند و من از آنان خسته؛ آنان از من به سُتوه اند و من از آنان دل

شکسته؛ پس بهتر از آنان را مونسِ من دار؛ و بدتر از مرا بر آنان بگمار.

 

 

 

 

علــی بن ابی طالـب | نهج البلاغه: خطبه ی بیست و پنج

عنوان: ژان پل سارتر


برچسب‌ها: کتاب مقدّس
+   2014/6/3 | ساعت: 3 AM  | یـزدان جندقـی  
 

 

هر کس این ها را بخواند، تا قیامت در عذابی دردناک خواهد بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هر که در چهار چیز غور نماید، ای کاش هرگز از مادر نمی زاد: آنچه در بالاست، آنچه در زیر است، آنچه قبل بوده، آنچه بعد خواهد بود. (تلمود: حقیقه ی ۱ و ٢)

 

•••

به حسّ و حالتی دشوار دچارم! یک جور زمهریر. زندگانی را مثلِ سیبی گاز-زده تعارف ام کرده اند و مانده ام چه کار-اش کنم: جنده ای که تا به زیرِ رانِ من برسد، هزار بار گاییده شده و حالا ادّعای باکره گی هم دارد، بی پدر و مادر! تو باشی چه می کنی؟ کام می گیری یا تُف می اندازی به سینه اش؟

•••

این ها مستند است عزیز!  مستند به آن معنا که حالا یزدان چیزی به جز نگاهِِ خود نیست و این نگاه، جایی جز سفیدیِ کاغذ برای سکونت ندارد (نمی خواهد هم که داشته باشد و) تن-لَخت و خمیازه در دهان، در ستمی نظاره می کند که بر «ما» می بارد. و وزشِ پنکه، خود، مددی ست به تنفّس.

ما چه ایم؟ چه ایم ما؟ چه کس یا کسان، این ستم بر ما روا داشته اند؟ 

این ستم، مستند است عزیز! مستند از آن رو که هر کدامِ مان داریم در یک گوری گم و نابود می شویم؛ هر کدامِ مان داریم یک جوری نفله می شویم و تخمِ هیچ کس حتّی نمی خارد! رنجور نیستیم. خسته نیستیم. غمگین نیستیم. ملولیم: ملولِ بودنِ خویش هستیم و همین «بودن»، تنها گناهِ ماست انگار. نفس می کشیم و صدای نفس کشیدنِ خودمان را می شنویم و هر لحظه منتظریم که دیگر این صدا را نشنویم. ما، هستیم و نیستیم. "برای نبودن، چه علامتی روشن تر از خودِ بودن؟"  آخ که حوصله ندارم. مانیفستی نوشتن، کارِ من نیست.  پس طبقِ معمول، لحن عوض می شود.

•••

 

دفترِ خاکستری را باز می کنم. عجب کثافتی! ببینید سه سالِ پیش چه افکاری داشته ام! نوشته ام: «یعنی ما واقعاً اینجا که فکر می کنیم نشسته ایم، نشسته ایم؟!» نوشته ام: «گفت: "ببخشید، شوخی کردم." ولی می دانستم نمی کرد.» نوشته ام: «ولی مذهبی که لباسِ سکسیِ خرافات، تن کند به کارِ من نمی خورَد.» 

یا حضرتِ گوه!  این ها دیگر چی اند؟ خودم نوشته امِ شان؟ بیشتر می خورَد که از دهانِ یک پسر بچه ی اَن دماغ بیرون آمده باشند.  دفتر را می بندم. یاد-اش به فاک! آن وقت ها در هر نوبت، از اول تا آخر-اش را می خواندم. زیارتی بود برای خود-اش. حالا امّا بیشتر حسّ تماشای ظرف های کثیف  و کونه های سیگار را به آدم می دهد.  آخ عزیزانم! این وصیتِ یزدان است به شما: خاطرات را جدّی بگیرید. چون تنها حقیقتِ کوفتیِ موجود، از آنجا آب می خورَد. ولی فراموش نکنید: در این دنیا هیچ چیز نیست که به اندازه ی حقیقت، نیازمندِ احتیاط باشد. گفتنِ حقیقت (حتی برای خودتان هم) مثلِ فرو کردنِ نیشتر است به قلب و روح. این را دیگر من نمی گویم، «اکو» می گوید.  و تنها با خواندنِ خاطرات است که می توانید با بیهودگیِ تان رو به رو شوید. نترسید! بخوانید! لمس اش کنید و با وی لاس بزنید تا ببینید و بپذیرید که شما و دنیای تخمیِ تان، صرفاً تصادفی و حتی اشتباهی خلق شده اید!  آه عزیزانم! مرنجید از یزدان!  آژنگ به جبین میاورید!  خودِتان هم خوب می دانید و می شامید که این زندگی بدجوری بوی پیشابِ بچه می دهد. بوی گندِ فساد، هوای گور و عفونت و تاریکی. بنویسید و «پیش-نوشته»هاتان را بخوانید تا به عینه ببینید که تا به امروز، چگونه از خجالتِ زندگی (و زندگی از خجالتِ شما) درآمده اید و بی باقی، همدیگر را سکّه ی یک پول کرده اید و تا آنجا که جا داشته به هم ریده اید. بنویسید و بخوانید، تا بدانید که چطور ما آدمیانِ فرشته-وشِ اشرفِ مخلوقات، به میدان و حریمِ زندگانیِ هم وارد می شویم و در آن پناه-پستوها که گفته اند هیچ غریبه را به آن راهی نیست، تحتِ یک سنتزِ نرم و منعطفِ هگلی، یکدیگر را می گاییم و می جَویم و تمام می کنیم و از خلوتِ هم می گریزیم.

حالا دانستید که وقتی از «ستم» حرف می زنم، از چه حرف می زنم؟ مرحبا! درست حدس زدید! همین الآن سه چراغِ سبز در بهشت برایتان روشن شد. مُرادم از «ستم»، همین «بودن» است عزیزانم! همین و همین و همین.

 

حالا یک نفسِ عمیق بکشید. یک لیوان شیرِ ولرم و بعد: استراحت. هشت ساعت بعد، برخیزید. خودتان را بخارانید. از تختِ خواب به در آیید. آفتاب را ببینید. آفتاب را ببینید. آفتاب را ببینید. باز هم آفتاب را ببینید. هر روز ببینید و تخمِ تان هم نباشد که این همان آفتابِ دیروز است که بر سر تا کپلِ تان می تابد. روی كاغذ فكر كنید! همیشه از روی لیست كار كنید. به این ترتیب حتّی خودتان هم متعجّب خواهید شد، كه چقدر كارایی تان بیشتر شده است و چقدر راحت تر می توانید قورباغه ی خود را قورت بدهید!  (قورباغه ات را قورت بده  - برایان تریسی)

 

"یک روز می فهمی که نبودن ات، برای هیچ کس ضرر ندارد. امّا بودن ات، برای خاکِ کفِ کوچه هم ضرر دارد انگار. پس همان بهتر که نباشی. چون به غیرِ ضرر و نکبت، برای خود-ات و دیگران، هیچ نتیجه ی دیگری نداری." (کلیدر ــ محمود دولت آبادی ــ جلد نهم)

 

 

 

عکس: نیمفومینیاک به کارگردانیِ لارس فون تریه (Lars Von Trier)


برچسب‌ها: روزمرگی ها
+   2014/5/16 | ساعت: 4 AM  | یـزدان جندقـی